|
نوع خاصي از عشق در
منظومه هاى عاشقانه ى ادبيات فارسى اشاره اين مقاله تاملاتى است در باره ى پنج منظومه ى عاشقانه ى ادبيات فارسى. اين پنج منظومه ى معروف عبارتند از: منظومه ى ويس و رامين، سروده ى فخرالدين اسعد گرگانى، منظومه ى زليخا و يوسف، سروده ى نورالدين احمد جامى، منظومه ى سودابه و سياووش، سروده ى حكيم ابوالقاسم فردوسى، منظومه ى شيرين و خسرو، و منظومه ى ليلي و مجنون، سروده ى نظامى گنجوى. در اين مقاله مى خواهيم نشان بدهيم كه اين داستان ها از نظر اسطوره شناسى از آيين »شاه كشى« و از نظر روانشناسى از »عقده ى اوديپ« سرچشمه گرفته اند. در اين پنج داستان ، چهار نكته ى اساسى وجود دارد: ۱- شوهر دار بودن زن. ۲- پادشاه بودن شوهر. ۳- باكره بودن زن شوهر دار. ۴- وصال يا هجران ۱- نكته ى اول: شوهر دار بودن زن در بيشتر داستان هاى عاشقانه ى ادبيات فارسى، زن شوهر دارى عاشق و دلخسسته ى پسر جوانى است. اين عشق ممنوعه پايه و اساس و محور اصلي اين گونه داستان هاست. مثلا، در منظومه ى ويس و رامين، ويس، زن موبد منيكان، پادشاه ايران، عاشق پسر جوانى به نام رامين است . در منظومه ى زليخا و يوسف، زليخا، زن پادشاه مصر، عاشق پسر جوانى به نام يوسف است. در منظومه ى سودابه و سياووش، سودابه، زن كيكاووس، پادشاه ايران، عاشق پسر جوانى به نام سياووش است. در منطومه ى شيرين و خسرو، شيرين، معشوقه ى خسروپرويز، پادشاه ايران، عاشق مهندس جوانى به نام فرهاد است. در منظومه ى ليلي و مجنون، ليلي، زن ابن السلام، امير عرب، عاشق پسر جوانى به نام مجنون است۰ در اين داستان ها، اولين پيش شرط يك عشق آتشين آن است كه زن حتما بايد شوهر دار باشد. ما بندرت به موردى برميخوريم كه اين رابطه در آن معكوس شده باشد: يعنى مرد زن دارى عاشق يك دختر جوان شده باشد. هميشه زن شوهر دارى عاشق پسر جوانى مى شود. ۱-الف - مثلث عشقى در اين جا يك مثلث عشقى به چشم مى خورد كه ظاهرا از يك زن شوهر دار و يك پسر جوان و يك شوهر تشكيل شده است. اما باطنا، اين مثلث بسيار شبيه به مثلثى است كه كه سيگموند فرويد، روانشناس پر آوازه ى اطريشى، از آن به نام عقده ى اوديپ نام برده است در اين مثلث، زن شوهر دار در حقيقت به عنوان مادر، و شوهر به عنوان پدر، و پسر جوان به عنوان پسر ايفاى نقش مى كنند. . عشق پسر جوان به زن شوهر دار و تاكيد بر اين نكته كه زن حتما بايد شوهر دار باشد نسخه ى برون افكنى شده ى عقده ى اوديپ است كه شاعر منظومه سراى ايرانى، آن را به صورت نسخه ى بهداشتى شده ى عشق پسر جوان به زن شوهر دار در آورده است. اما در حقيقت اين زن شوهر دار همان مادر اوست كه شاعر مى خواهد با او جماع كند. مى توان ادعا كرد كه يكى از محورهاى اصلي منظومه هاى عاشقانه ى ادبيات فارسى »زناى با محارم« و مخصوصا »جماع با مادر« مى باشد. ۲ - نكته ى دوم: پادشاه بودن شوهر در اين مثلث عشقى، شوهر معموﻻ يا مقام پادشاهى را دارد و يا از طبقه ى اعيان و اشراف است. مثلا، موبد منيكان، شوهر ويس، پادشاه ايران است. عزيز مصر، شوهر زليخا، پادشاه مصر است. كيكاووس، شوهر سودابه، پادشاه ايران است. خسرو پرويز، شوهر شيرين، پادشاه ايران است. ابن السلام، شوهر ليلي، امير عرب است. در اين داستان ها دومين پيش شرط يك عشق آتشين آن است كه شوهر طرف مربوطه حتما بايد پادشاه باشد. ما بندرت به موردى بر مى خوريم كه اين رابطه در آن معكوس شده باشد: يعنى شوهر معشوقه، گدا باشد. كمتر پيش آمده است كه پسر جوانى عاشق زن گدا شود. علت اين كه در منظومه هاى عاشقانه ى فارسى هميشه پسر جوانى عاشق زن پادشاه مى شود اين است كه اين داستان ها ريشه در آيين هاى مادر ساﻻرانه ى »شاه كWشى« دارند و در آيين شاه كشى همان طور كه خواهيم ديد، پسر جوانى، شاه پير را مى كشد و با زن پادشاه عروسى مى كند . ۲-الف - آيين شاه كشى در دوره ى مادر ساﻻرى، با آن كه مردان فرمانراويى داشتند وù مقام شاهى را از زنان مى گرفتند. شاه از راه ازدواج با زن پادشاه به شاهى مى رسيد. هرساله، يكى از جوانان كشور، شاه كشور را مى كشت و با زن شاه همبستر مى شد و به جاى او بر تخت شاهى تكيه مى زد. اين رسم شاه كشى يكى از كهن ترين رسوم دوره ى مادرساﻻرى است و نه تنها در ايران بلكه در ساير نقاط جهان نيز رايج بوده است. براى كشتن شاه، جوانان زيادى از نقاط دور و نزديك به پايتخت مى آمدند. اين جوانان Vآزمون هاى دشوارى را مى گذرانند تا بتوانند از اين طريق، لياقت خود را ثابت كنند. از ميان اين خواستگاران، يك جوان بر رقباى خود پيروز مى شد، شاه را مى كشت، با زن او ازدواج مى كرد، و به شاهى مى رسيد. در دوره ى مادر ساﻻرى، مقام شاهى از پدر به پسر منتقل نمى شد، بلكه از طريق زن شاه به جوانى غريبه مى رسيد. ۲-ب - چرا شاه را مى كشتند؟ بوميان ايران توجه ى مخصوصى به طبيعت داشتند. زيرا زندگى و بقاى آن ها بستگى به غذاهايى داشت كه از طبيعت به دست مى آوردند. جانورى كه شكار مى كردند، ميوه اى كه از درخت مى چيدند، گندمى كه مى كاشتند، و يا دامى كه مى پروراندند، همه و همه، دستخوش نيروهاى طبيعت بودند. در دوره ى مادرساﻻرى معتقد بودند كه شاهان داراى نيروى جادويى اند و خداى بارورى و بركت در آن ها حلول كرده است. خداى بارورى و بركت باعث مى شد تا درختان و گياهان به بار بنشينند و دام ها و چهارپايان بچه بزايند. مرگ و زندگى قبيله به وجود شاه و خدايى كه در او حلول كرده بود بستگى داشت. شاه نمى بايست پير مى شد، زيرا كالبد پير شاه موجب مى شد تا آن روح مقدس بارورى و بركت آزار ببيند. براى جلوگيرى از اين فاجعه، شاه پير را مى كشتند و پسر جوانى را به جاى او شاه مى كردند تا آن روح يزدانى و آن نيروى جادويى از كالبد فرسوده ى شاه پير به كالبد تازه ى شاه جوان منتقل شود. مقام شاهى مقام پر مخاطره اى بود. زيرا شاه جوان نيز به تدريج پير مى شد و به دست جوان ديگرى كشته مى شد و اين چرخه ى شاه كشى تكرار مى گشت. ۲-ج - آيين شاه كشى و عقده ى اوديپ گاهى به جاى جوانى غريبه، پسر خود پادشاه، پدر را مى كشت و تاج شاهى بر سر مى نهاد و با زن پادشاه كه مادرش بود ازدواج مى كرد. در اين جاست كه عقده ى اوديپ و آيين مقدس شاه كشى با هم تركيب مى شوند. در عقده ى اوديپ، پسر كه در آغوش مادر از پستان او شير مى خورد، دلبسته ى مادر مى شود و از پدر كه كام هاى سركش او را سركوب مى كند متنفر مى گردد. به تدريج، عشق به مادر در كودك شدت مى يابد و دشمنى با پدر و كشتن پدر، آرزوى پسر مى شود. در اينجا مثلث مقدس »ملكه - پسر جوان - شاه پير« با مثلث عاشقانه ى »مادر - پسرجوان - پدر پير« در هم مى آميزد. ۳ - نكته ى سوم: باكره بودن زن شوهر دار در چهار داستان از اين پنج داستان، زن با آن كه شوهر دارد اما با شوهر خود همبستر نمى شود و همچنان باكره مى ماند. اين از نظر راونشناسى بسيار اهميت دارد. پسر به مادرش به شدت عشق مى ورزد و از پدرش به شدت متنفر است. . پسر آرزو مى كند كه مادرش با پدرش جماع نكند و »باكره« بماند. اين آرزوى محال را هنرمند ايرانى از عاü خيالبافى هاى جنسى به داخل منظومه هاى خود برون افكنى كرده است و يكى از عجيب ترين پديده هاى هنرى جهان را به وجود آورده است. اين پديده ى عجيب، همانا »باكره بودن زنان شوهر دار« در منظومه هاى عاشقانه ى ادبيات فارسى است. براى آن كه مادر باكره بماند، پدر بايد آلت تناسلي خود را از دست بدهد. پسر ناخود آگاه آرزو مى كند پدرش عنين شود تا نتواند با مادر جماع كند. به عنوان مثال، در منطومه ى ويس و رامين ، موبد منيكان، شوهر ويس، آلت تناسلي خود را از دست مى دهد و عنين مى شود. تنها يك مورد استثنا در اين منظومه ها ديده مى شود و آن سودابه زن كيكاووس است كه باكره نيست و با كيكاووس كه پدر سياووش باشد جماع كرده است و از اين رو به صورت زن لكاته ا ى نشان داده شده است كه قابل عشق ورزى نيست و سياووش او را از خود مى راند. ويس، زليخا، شيرين، و ليلي كه به شوهران خود راه نمى دهند به صورت زنان اثيرى و سودابه كه باكره نمانده است و با شوهرش جماع كرده است به صورت زنى لكاته به تصوير كشيده شده است. در مثلث اوديپى »مادر - پسر - پدر«، مادرى كه به پدر راه بدهد لكاته اى بيش نيست و مادرى كه »باكره« بماند به مقام واﻻى زن اثيرى ارتقا مى يابد. در اين جا پنج شاهد مثال ميآوريم: ۳ - الف - ويس و رامين در منظومه ى ويس و رامين، ويس ابتدا با ويرو، برادر خود، ازدواج مى كند. اما در شب زفاف، عروس دچار عادت ماهيانه مى شود و داماد نمى تواند با عروس همبستر شود و عروس همچنان باكره مى ماند. سپس، موبد منيكان، شاه ايران، به قلعه ى آنها حمله مى كند و ويس را با خود مى برد و با او عروسى مى كند. اما دايه ى ويس طلسمى درست مى كند و شاه پير را دچار ناتوانى جنسى مى كند و شاه پير براى هميشه آلت تناسلي خود را از دست مى دهد. ويس با آن كه دوبار شوهر كرده است، اماهنوز مانند دختران شوهر باكره مانده است. نه ويرو، شوهر اول او، و نه موبد منيكان، شوهر دوم او، هيچ كدام نتوانسته اند از او كام بگيرند. به گفته ى فخرالدين اسعد گرگانى: همان دو شوى كرده، ويسِ بت روى به »مُهر دخترى« مانده چو بى شوى نه موبد كام از او ديده، نه ويروجهان بنگر چه بازى كرد با او در اين جا،»مهر دخترى« سمبول پرده ى بكارت ويس است كه شوهران ويس نتوانسته اند آن را پاره كنند و ويس همچنان باكره مانده است. ۳-ب - زليخا و يوسف در منظومه ى زليخا و يوسف، زليخا را به عزيز مصر مى دهند. در شب زفاف، داماد مى خواهد به سوى »حقه ى سر به مُهر« زليخا دستى ببرد و »قفل« زليخا را بشكند، اما زليخا به او راه نمى دهد. به گفته ى جامى: نه خازن برده سوى »حقه« دستى نه خاين داده »قفلش« را شكستى در اين جا،»حقه« و »قفل« سمبول آلت تناسلي زنانه است. منظور از دست بردن به حقه و شكستن قفل همانا عمل جماع جنسى شوهر با زن است. جز عزيز مصر، كس ديگرى زليخا را نديده است و او نيز نتوانسته است كه »غنچه ى باغ زليخا« را بچيند و زليخا همچنان باكره مانده است. بگفتا جز عزيزم كس نديده است وù او، غنچه ى باغم نچيده است. ۳ - ج - شيرين و خسرو در منظومه ى شيرين و خسرو، شبى خسرو از شيرين طلب وصل مى كند، اما شيرين از همخوابگى با شاه امتناع مى كند. به گفته ى نظامى: لبش بوسيد و گفت اى من غلامت بده دانه كه مرغ آمد به دامت هر آنچ از عمر پيشى رفت، گو روكنون روز نوست و روزى از نو اما شيرين »حلواى شيرينش« را به خسرو پرويز نمى دهد: نبايد كز سر شيرين زبانى خورد »حلواى شيرين« رايگانى اگر نازى كنم مقصود آن است كه در گرمى شكر خوردن زيان است مجوى آبى كه آبم را بريزد مخواه آن كام كز من بر نخيزد در اين جا،»حلواى شيرين« سمبول آلت تناسلي زنانه است كه شيرين آن را به خسرو پرويز نمى دهد۰ شيرين تا زمانى كه فرهاد زنده بود، باكره مى ماند و با شاه ايران همبستر نمى شود. ۴-د - ليلي و مجنون در منظومه ى ليلي و مجنون، ابن السلام با ليلي عروسى مى كند. در شب زفاف داماد مى خواهد دستى به »رطب« عروس بكشد و با او همبستر شود. به گفته ى نظامى: داماد نشاط مند برخواست از بهر عروس محمل آراست با نخل رطب چو گشت گستاخ دستى به رطب كشيد بر شاخ اما ليلي سيلي سختى به گوش داماد مى زند و داماد را به زمين مى اندازد زان نخل رونده خورد خوارىكو درد نخفت روزگارى ليلي ش طپانچه اى چنان زدكفتاده چو مرده مرد به خود ليلي به شوهرش مى گويد حتى اگر با شمشير خون مرا بريزى به مقصود خود نخواهى رسيد و نمى توانى پرده ى بكارت مرا پاره كنى. گفت ار دگر اين عمل نمايى از خويشتن و ز من بر آيى سوگند به آفريدگارم كاراست به صنع خود نگارم كز من غرض تو بر نخيزد ور تيغ تو خون من بريزد ليلي گرچه شوهر دارد اما همچنان مانند دوشيزگان باكره مانده است و »گنج گهرش« در به مُهر و »غنچه ى باغش« سر به مُهر است. ليلي در پيامى به مجنون در باره ى رابطه زناشويى خود با شوهرش مى گويد: وان جفته نهاده گر چه جفت استسر با سر من شبى نخفته است من سوده، وù درم نسوده است اXûماس كسش نيازموده است »گنج گهرم« كه در به مهُر است چون غنچه ى باغ سر به مُهر است در اين جا، مقصود از »گنج گهر« و »رطب« همانا آلت تناسلي ليلي است كه شوهر او نتوانسته است به آن دسترسى پيدا كند و ليلي همچنان باكره مانده است. ۳-ه - سودابه و سياووش در منظومه ى سودابه و سياووش، سودابه باكره نمانده است و با كيكاووس، پدر سياووش جماع كرده است. به خاطر اين گناه نابخشودنى، سودابه به صورت زن لكاته اى تصوير شده است كه قابل عشق ورزى نيست و سياووش او را از خود مى راند. همان طور كه در اين پنج نمونه ديديد، سومين پيش شرط يك عشق آتشين آن است كه حتما زن بايد باكره باشد و با شوهرش همبستر نشده باشد. ما بندرت به موردى برميخوريم كه اين رابطه در آن معكوس شده باشد: يعنى زن بدون پرده ى بكارت باشد. هميشه زن، باكره است و نگذاشته است كه شوهرش از او كام بگيرد. اگر غير از اين باشد، زن به صورت لكاته اى هوسباز به تصوير كشيده مى شود. به عقيده ى ما اين موضوع مستقيما با ضمير ناخود آگاه شاعر منظومه سراى ايرانى و عقده ى اوديپِِ او سر وكار دارد. شاعر ناخود آگاه آرزو مى كند مادرش با پدرش جماع نكند و »باكره« بماند. اين »مادر باكره« يكى از ويزگى هاى اعجاب آور ادبيات عاشقانه ى فارسى است. اما در عاü واقع، مادر نمى تواند باكره بماند و علي رغم ميل پسر با پدر همبستر مى شود. پسر جوان كه اكنون شاعرى منظومه سرا ست از اين »خيانت« مادر انتقام مى گيرد و او را مانند سودابه به صورت لكاته اى هوسباز تصوير مى نمايد. او در عوض از مادرى كه به پسر »خيانت« نكرده است و با پدر همبستر نشده است تجليل مى كند و او را به عرش اعلا مى برد و مادر خود را به صورت ويس، زليخا، شيرين، و يا ليلي تصوير مى نمايد. اما هردوى اين زنها يعنى زن لكاته و زن اثيرى، جلوه هاى مختلف يك ذات واحدند و هردو در حقيقت سمبول و نماد و مظهر مادر شاعر اند. اين معجونِ »زن اثيرى - زن لكاته« يكى از نتايج عقده ى اوديپ در ضمير ناخود آگاهِ شاعران منظومه سراى ادبيات فارسى است. مادر اگر به پدر راه بدهد مى شود لكاته و اگر راه ندهد مى شود اثيرى. ۴ - نكته ى چهارم: سرانجام عشق ممنوعه: وصال يا هجران ابدى تا اينجا ديديم كه زن باكره ى پادشاه، عاشق پسر جوانى است و داستان برمحور يك مثلث عشقى مى چرخد. حاﻻ مى خواهيم ببينيم كه سرانجام اين عشق ممنوع بين زن پادشاه و پسر جوان به كجا مى كشد و آيا دو دلداده به وصال هم مى رسند و يا آن كه به فراق ابدى دچار مى اردند. در دو منظومه از اين پنج منظومه، يعنى در ويس و رامين، و زليخا و يوسف، داستان با مرگ شوهر پير و ازدواج بيوه ى باكره با پسر جوان يعنى با وصال عاشق و معشوق به پايان مى رسد. در سه منظومه ديگر، يعنى در سودابه و سياووش، شيرين و خسرو، و ليلي و مجنون، داستان با مرگ پسر جوان و با فراق ابدى عاشق و معشوق به انتها مى رسد. اين موضوع از نظر روان شناسى و اسطوره شناسى، داراى معناى مخصوصى است كه در زير به آن مى پردازيم: ۴-الف - ويس و رامين در داستان ويس و رامين، شوهر پير ويس در يكى از لشكر كشى هاى خود به دست گرازى كشته مى شود. به گفته ى گرگانى: گرازى زان يكى گوشه برون جست ز تندى همچو پيلي شرزه بر جست دريد از ناف او تا زير سينه دريده گشت جاى مهر و كينه سر آمد روزگار شاه شاهان سيه شد روزگار نيك خواهان بعد از مرگ شاه، ملكه ى بيوه با رامين ازدواج مى كند و رامين به جاى شاه پير بر تخت شاهى مى نشيند. رامين، »دُّر پر بهاى« ويس را مى سفتد و از زن باكره كه به شوهر خودكام نداده است، كام مى گيرد: چو در ميدان شادى سركشى كرد»كليد كام« در »قفل خوشى« كرد بسفت آن »دُر نغز پر بها« رابكرد آن پارسا، ناپارسا را چو »تير« از »زخمگاه« آهيخت بيرون نشانه بود و تيرش هردو پر خون از آن پس همچنان دو مه بماندندبجز خوشى و كام دل نراندند در اينجا، مثلث عشقى به نفع پسر جوان حل و فصل مى شود و هم ملكه و هم پسر جوان هردو زنده مى مانند و ملكه به وصال پسر جوان مى رسد. در اينجا، »كليد كام« سمبول آلت تناسلي مردانه و »قفل خوشى« سمبول آلت تناسل زنانه است. پسر جوان، اِحليل خود را در مَهبِل مادر فرو مى كند و عقده ى اوديپ با كشته شدن پدر و با جماع با مادر به نفع پسر جوان حل مى شود. در آيين مقدس شاه كشى سه شخصيت وجود دارد: يكى شاهى پير كه بايد كشته شود، ديگرى پسرى جوان كه شاه پير را مى كشد،و سرانجام ملكه اى كه با قاتل شوهرش همخوابه و همبستر مى شود. شاه پير، موبد منيكان است. . پسر جوان، رامين است. زن پادشاه، ويس است. زن پادشاه عاشق رامين است. رامين پس از مرگ شاه با ويس ازدواج مى كند و تاج شاهى بر سر مى نهد. آيين شاه كشى با كشته شدن شاه پير و با ازدواج پسر جوان با ملكه ى بيوه و با به تخت نشستن رامين به نفع پسر جوان حل مى شود. ۴-ب - زليخا و يوسف در داستان زليخا و يوسف، سرانجام، عزيز مصر، شوهر پير زليخا، به مرگ طبيعى مى ميرد. ملكه ى بيوه با يوسف ازدواج مى كند و يوسف به جاى شاه پير بر تخت شاهى مى نشيند. يوسف، »گوهر ناسفته ى« زليخا را مى سفتد و از زن باكره كه به شوهر خودكام نداده است، كام مى گيرد. در شب زفاف، يوسف به زليخا مى گويد چگونه با آن كه زن شوهر دارى بوده اى هنوز باكره مانده اى: بدو گفت اين »گهر« ناسفته چون ماند؟ گل از باد سحر نشكفته چون ماند؟ زليخا مى گويد: بگفتا جز عزيزم كس نديده است وù او غنچه ى باغم نچيده است يوسف سرانجام غنچه ى نشكفته ى زليخا را مى چيند: چو يوسف »گوهر ناسفته« را ديدز باغش غنچه ى نشكفته را چيد در اين جا، مثلث عشقى به نفع پسر جوان حل و فصل مى شود و هم ملكه و هم پسر جوان هردو زنده مى مانند و ملكه به وصال پسر جوان مى رسد. »گوهر ناسفته« سمبول آلت تناسلي زليخا و »چيدن غنچه ى نشكفته« سمبول همآغوشى جنسى است. پسر جوان، اِحليل خود را در مَهبِل مادر فرو مى كند و عقده ى اوديپ با كشته شدن پدر و با جماع با مادر به نفع پسر جوان حل مى شود. از نظر مثلثِ آيين شاه كشى، نقش شاه پير را عزيز مصر بازى مى كند. نقش پسر جوان را يوسف به عهده دارد. و نقش ملكه را زليخا ايفا مى نمايد. زن پادشاه عاشق يوسف است. يوسف پس از مرگ شاه با زليخا ازدواج مى كند و بر تخت سلطنت تكيه مى زند. آيين شاه كشى با كشته شدن شاه پير و با ازدواج پسر جوان با ملكه ى بيوه و با به تخت نشستن يوسف به نفع پسر جوان حل مى شود. ۴-ج - شيرين و خسرو در داستان شيرين و خسرو، شيرين به وصال فرهاد نمى رسد. فرهاد بر اثر توطئه ى خسرو پرويز كشته مى شود. قضيه از اين قراراست كه خسرو پرويز، به دروغ خبر مرگ شيرين را به فرهاد مى دهد: سوى فرهاد رفت آن سنگدل مردزبان بگشاد و خود را تنگ دل كرد بر آورد از سر حسرت يكى بادكه شيرين مرد و آگه نيست فرهاد فرهاد نيز از شدت اندوه خود را از كوه به پايين پرت مى كند و كشته مى شود. در اين داستان، مثلث عشقى به ضرر پسر جوان حل و فصل مى شود. نكته ى مورد توجه آن است، كه شيرين نيز در پايان داستان، خود را مى كشد. در اين جا، عشق ملكه به پسر جوان شكست مى خورد و هردوى آن ها به نحوى مى ميرند و ملكه به فراق ابدى دچار مى شود. عقده ى اوديپ با حذف پسر به نفع پدر حل مى شود. آيين شاه كشى با »جوان كشى« به نفع شاه پير فيصله مى يابد. در داستان شيرين و خسرو نيز مثلث معروف آيين شاه كشى ديده مى شود: خسرو پرويز نقش شاه را بازى مى كند. شيرين، گرچه رسما زن خسرو پرويز نيست، اما نقش ملكه را به عهده دارد. فرهاد نيز نقش پسر جوان را ايفا مى نمايد. فرهاد عاشق شيرين است. در اين داستان نيز شاه كشته نمى شود و پسر جوان به وصال معشوقه نمى رسد. خسرو پرويز با فريب دادن فرهاد، باعث مى شود تا فرهاد خودكشى كند. در اين جا نيز آيين شاه كشى به ضد خود تبديل شده است . بعدها، خسرو پرويز به دست شيرويه، پسر خود، كه عاشق شيرين، نامادرى خود شده است كشته مى شود. مثلث عاشقانه ى »خسروپرويز - شيرويه - شيرين« يك مثلث فرويدى است: شيرويه، پدر خود را مى كشد تا با شيرين كه نقش مادر او را بازى مى كند جماع كند. از طرف ديگر، پدر شيرويه، شاه است و با كشتن او آيين شاه كشى اجرا مى شود. ۴-د - سودابه و سياووش در داستان سودابه و سياووش، سودابه به وصال سياووش نمى رسد. سياووش از درگاه كيكاووس رانده مى شود و به توران مى رود و در آن جا در اثر توطئه اى كشته مى شود. به تركان بفرمود كاندر دهيد در اين دشت كشتى به خون برنهيد كنيدش به خنجر سر از تن جدابه شخّى كه هرگز نرويد گياه بريزيد خونش بر آن گرم خاك بمانيد دير و مداريد باك يكى تشت بنهاد زرين برش جدا كرد زان سرو سيمين تنش در اينجا نيز، مثلث عشقى به ضرر پسر جوان حل و فصل مى شود. طرفه آن كه، سودابه نيز، بعد ها به دست رستم كشته مى شود. در اين داستان ، عشق ملكه به پسر جوان شكست مى خورد و هردوى آن ها به نحوى مى ميرند و ملكه به فراق ابدى دچار مى شود. در داستان سودابه و سياووش، نيز سه شخصيت آيين شاه كشى ديده مى شوند: كاووس شاه پير، سودابه ملكه ى هوسباز، و سياووش پسر جوان. سودابه عاشق سياووش است. اما در اين داستان و داستان قبلي و داستان بعدى، شاه پير كشته نمى شود و پسر جوان به وصال ملكه نمى رسد. اين پسر جوان است كه به جاى شاه پير كشته مى شود. كيكاووس، سياووش را از دربار مى راند و سياووش به توران مى رود و در آن جا كشته مى شود. اين چرخش مهم، نشانه ى آن است كه در دوره ى پدرشاهى، آيين شاه كشى كه يكى از رسوم دوره ى مادرساﻻرى بود از راوج افتاد و به صورت مراسم تشريفاتى و بى خطرِ مير نوروزى و مراسم كوسه برنشين در آمد. در اين مراسم به جاى شاه واقعى، يك نفر ديگر را براى مدت كوتاهى به جاى خود به تخت شاهى مى نشاندند و سپس او را در مراسم شاه كشى به جاى شاه واقعى به قتل مى رساندند. شاه موقتى در دوران كوتاه سلطنت خود از تمام مزاياى شاهى برخوردار بود.و در عيش و نوش هاى شاهانه شركت مى كرد و تمام احترامات يك شاه واقعى در حق او رعايت مى شد. او حتى حق داشت با زنان شاه واقعى همبستر شود. اما اين دوران، چند روزى بيش نمى پاييد و شاه موقت بلاگردان شاه واقعى مى شد. در روزگار قديم پيدا كردن كسى كه حاضر باشد جان خود را فداى شاه كند آسان نبوده است. گاهى مجبور مى شدند از ميان زندانيان محكوم به مرگ، كسى را براى اين كار پيدا كنند. تاج خارى بر سرش بگذارند. در كوچه ها و خيابان هاى شهر بگردانندش. شاه اش بخوانند. و سرانجام بر باﻻى تپه اى به دارش بكشند. بهر تقدير، شاه واقعى ديگر توسط جوان مدعى شاهى به قتل نمى رسيد و برعكس شاه، پسر جوان را مى كشت و پسر كشى جاى پدر كشى را گرفت. پسر با آن كه به شدت از پدر متنفر بود وù در مبارزه با او برسر تصاحب مادر شكست مى خورد و به جاى آغوش گرم مادر مى بايست در آغوش سرد خاك جاى بگيرد و به جاى وصال به فراق ابدى دچار شود. ۴-ه - ليلي و مجنون در داستان ليلي و مجنون، ليلي به وصال مجنون نمى رسد و ليلي باكره از دنيا مى رود: ليلي كه چراغ دلبران بودرنج خود و گنج ديگران بود گنجى كه كشيده بود مارى از حلقه ى بگرد او حصارى سوداى دلش بسر در آمد سرسام سرش به دل بر آمد گرماى تموز ژاله را بردباد آمد و برگ ﻻله را برد مجنون بعد از آگاه شدن از مرگ ليلي، بر سر مزار او مى رود و در آن جا مى ميرد: كز حادثه ى وفات آن ماه چون قيس شكسته دل شد آگاه گريان شد و تلخ تلخ بگريست بى گريه ى تلخ در جهان كيست اين گفت و نهاد بر زمين سر آن تربت را گرفت در بر چون تربت دوست در بر آورد اى دوست بگفت و جان بر آورد در اينجا نيز، مثلث عشقى به ضرر پسر جوان حل و فصل مى شود. در اين داستان ، عشق ملكه به پسر جوان شكست مى خورد و هردوى آن ها به نحوى مى ميرند و ملكه به فراق ابدى دچار مى شود. در داستان ليلي و مجنون، ابن سلام، شوهر ليلي، نقش پادشاه پير را بازى مى كند. ليلي ملكه اى است كه عاشق پسر جوانى به نام مجنون است. مثلث عاشقانه ى »ابن سلام - ليلي - مجنون« بسيار شبيه به مثلث مقدس »شاه - ملكه - پسرجوان« است. در اين داستان نيز شاه كشته نمى شود و به جاى او پسر جوان مى ميرد و به وصال ملكه نمى رسد. نتيجه گيرى در اين مقاله پنج منظومه ى عاشقانه ى ادبيات فارسى را مورد تجزيه و تحليل قرار داديم و نشان داديم كه اين داستان ها از نظر اسطوره شناسى از آيين »شاه كشى« و از نظر روانشناسى از عقده ى اوديپ سرچشمه گرفته اند.
|