|
نوع خاصي از عشق در شعر سعدي 1- معشوقه اي که "صاحب" دارد اگر شعر سعدي را با نگاهي روانشناختي بررسي کنيم، نوع خاصي از عشق را در غزليات او کشف مي کنيم. خصيصه ي اصلي ي اين نوع عشق اين است که معشوقه يک زن آزاد نيست، بلکه زني است که "صاحب" دارد. به اين معنا که زن مورد علاقه ي شاعر، توسط شخص ديگري به نام رقيب محافظت مي شود. رقيب نمي گذارد دست عاشق به معشوق برسد: شیرین به در
نمیرود از خانه، بی رقیب در اين جا، معشوقه مانند شيريني و سعدي مانند مگسي است که مي خواهد روي اين شيريني بنشيند و از شهد وصال معشوق سيراب شود، اما رقيب مانند بادبزني است که نمي گذارد مگس روي شيريني بنشيند. اين رقيب که نمي گذارد دست عاشق به معشوق برسد، خود به معشوق دسترسي دارد و مانند کلاغ سياهي همنشين طوطي خوش خط و خال است: دانی چه جفا می
رود از دست رقیبت اين رقيب مانند ابر سياهي، چهره ي ماهوش معشوق را در زير خود پنهان کرده است و نمي گذارد عاشق بيچاره حتي روي محبوب را ببيند: جور معشوق چنان
نیست که الزام رقیب اين رقيب مانند مردکوري است که آينه ي درخشان معشوقه به دستش افتاده باشد: حق به دست رقیب
ناهموار اين رقيب، مانند خاري ست که همنشين گل زيباي معشوقه شده باشد: صبر بر جور
رقیبت چه کنم گر نکنم اين رقيب مانند نيشي ست که همصحبت نوش شيرين معشوقه شده باشد: رقیب نامتناسب
چه اهل صحبت توست به عنوان يک قانون کلي، در اين نوع خاص از عشق، زن مورد علاقه ي شاعر، با کس ديگري غير از عاشق دلسوخته، رابطه دارد. اين شخص ثالث، زاغ سياهي است که با طوطي مورد علاقه ي شاعر همخانه است. اين شخص ثالث ، نيشي است که با نوش مورد توجه ي شاعر همراه است. اين شخص ثالث ، خاري ست که همنشين گل زيبا ست. اين شخص ثالث ، مرد کوري ست که آينه ي روي دوست به دست او افتاده است. اين شخص ثالث ، مانند ابري ست که ماه مورد علاقه ي شاعر را در زير خود پنهان کرده است. اين شخص ثالث ، مانند بادبزني ست که نمي گذارد مگسي مانند شاعر به شيريني معشوق دسترسي پيدا کند. اين شخص ثالث ،باغباني ست که چهار چشمه مواظب است مبادا شاعر از روي معشوقه، گلي بچيند. به اين ترتيب، در شعر سعدي با يک مثلث عاشقانه روبرو هستيم که از سه شخصيت درست شده است: معشوقه ي صاحب دار، عاشق دلسوخته، و رقيب ديو سيرت. يکی از پيش شرط های عشق های ديوانه وار آن است که معشوقه بايد "صاحب" داشته باشد. زن آزاد و بدون "صاحب" لايق عشق آتشين و مجنون وار نيست. اين صاحب معمولا رقيبي ديوسيرت و يا پدری سخت گير و يا شوهری حسود است که مانع از وصال محبوب مي شود. اين مثلث عاشقانه و اين الگوي "صاحب" دار بودن معشوقه، در همه ي داستان هاي عاشقانه ادبيات ايران ديده مي شود: در داستان ليلي و مجنون، مجنون عاشق زن صاحب داري به نام ليلي ست. در ابتدا پدر ليلي و سپس، شوهر ليلي، نقش "صاحب" را بازي مي کنند. اين صاحب نمي گذارد دست مجنون به ليلي برسد. در داستان شيرين و فرهاد، فرهاد عاشق زن صاحب داري به نام شيرين ست. خسرو، نامزد شيرين، نقش "صاحب" را بازي مي کنند. اين صاحب نمي گذارد دست فرهاد به شيرين برسد. در داستان يوسف و زليخا، يوسف عاشق زن صاحب داري به نام زليخا ست. خديو مصر، شوهر زليخا، نقش "صاحب" را بازي مي کنند. اين صاحب نمي گذارد دست يوسف به زليخا برسد. در داستان ويس و رامين، رامين عاشق زن صاحب داري به نام ويس ست. پادشاه مرو، شوهر ويس، نقش "صاحب" را بازي مي کنند. اين صاحب نمي گذارد دست رامين به ويس برسد. در داستان عذرا و وامق، وامق عاشق زن صاحب داري به نام عذرا ست. فلقراط، پادشاه شامس، پدر عذرا، نقش "صاحب" را بازي مي کنند. اين صاحب نمي گذارد دست وامق به عذرا برسد. در همه ي اين داستان ها، عاشق آرزو می کند که معشوقه، رقيب ديوصفت را رها کند و با عاشق نرد عشق ببازد. اما معشوقه به عشق شاعر پاسخ مثبت نمی دهد و نسبت به او بي وفا ست. در اين جا به دومين پيش شرط عشق هاي آتشين مي رسيم که همان "ّبيوفايي" معشوقه ي صاحب دار است. 2– معشوقه اي که بي وفا ست همان طور که در بالا گفته شد، خصيصه ي ديگر اين زن "صاحب دار" که همخانه ي مرد ديگري است، بي وفايي و بي اعتنايي او به عاشق بيچاره است. يار با شاعر بي وفايي مي کند و از او جدايي مي کند. يار بي وفا، شمع جان عاشق را مي کشد اما خود در جاي ديگري روشنايي مي کند: يار با ما بی
وفایی می کند يار با شاعر بيگانگي مي کند، اما با غريبه ها، آشنايي و نشست و برخاست مي کند: می کند با
خویش خود بیگانگی آن نگار سنگدل، با شاعر عاشق پيشه بي وفايي مي کند. کشتي عمر شاعر از غم معشوقه ي سنگدل شکسته شده است و او از شاعر مسکين جدايي مي کند: جوفروش ست آن
نگار سنگ دل 3 – فرضيه ي فرويد براي درک اين مثلث عاشقانه، ابتدا بايد بدانيم که اين معشوقه ي بي وفا کيست که در آغوش رقيب ديوسيرت مي خوابد و همخانه ي مرد ديگري است؟ چرا عاشق بيچاره، با آن که مي داند تمناي وصل يار، هيهات است، با اين همه، دل بسته ي اين زن "صاحب دار" است؟ از نظر روان
شناسي، يکي از پيش شرط هاي عشق هاي ديوانه وار آن است که معشوقه بايد
"صاحب" داشته باشد. زن آزاد و "بدون صاحب" لايق عشق آتشين و مجنون وار
نيست. فرضيه ي "صاحب دار" بودن زن را، نخستين بار، فرويد در کتاب جنسيت
و روانشناسي عشق
Sexuality and the
Psychology of Love
مطرح کرد. فرويد در صفحه ي 50 اين کتاب مي گويد:
"دومين پيش شرط عشق هاي ديوانه وار آن است که عاشق مورد نظر ما هرگز عاشق زني وفادار نمي شود. زني که وفادار باشد نمي تواند به عنوان بت مورد علاقه ي عاشق مورد نظر ما، پرستيده شود. عشق ديوانه وارهميشه معطوف به زناني است که از نظر وفاداري مورد شک و ترديدند و امکان اين که با ديگران سر و سري داشته باشند، وجود دارد. " (جنسيت و روانشناسي عشق، ص 51 و50) فرويد پس از يک تجزيه و تحليل طولاني نتيجه مي گيرد که: "شرط اول يعني
صاحب دار بودن زن از احساسات پسر نسبت به مادر سرچشمه مي گيرد. اين
واقعيت که مادر متعلق به پدر است، در ذهن کودکي که در کانون خانوادگي
بزرگ مي شود، به صورت جزء لايتجزاي شخصيت و طبيعت مادر، نقش مي شود...
معشوقه ي اين چنيني، در حقيقت، جايگزين مادر عاشق مورد نظر ما است."
(جنسيت و روانشناسي عشق، ص 53) با به کار
گرفتن اين تحليل فرويدي، مي توان، در شعر سعدي، در پشت مثلث عاشقانه ي
"معشوقه ــ عاشق ــ رقيب "، مثلث فرويدي "مادر ــ پسر ــ پدر" را کشف
کرد. رقيب ديو سيرت سمبول پدر، معشوقه ي صاحب دار، فرانمود مادر، و
عاشق دل سوخته، نشانه ي پسربچه ي زناکار است. موتور محرکه ي اين مثلث
اوديپي، ميل جماع با مادر است. به اعتقاد فرويد، پسر بچه ها، در سن سه
تا پنج سالگي، يعني در مرحله ي قضيبي يا فاليک
Phallic
، مي خواهند با مادر خود جماعِ کنند و از پدر خود که رقيب عشقي آن
هاست، بيزارند. پسر، در اين مرحله، دل بسته ي مادر است. اما، مادر
"صاحب" دارد و اين صاحب سخت گير نمي گذارد پسر به وصال مادرش برسد. پسر
زناکار، در نهان آرزو مي کند، که اي کاش پدرش را مي کشت تا بدون رقيب،
با مادرش هم بستر مي شد. عشق به مادر و نفرت از پدر، اساس مثلث اوديپي
"پسر ــ مادر ــ پدر" است. بزرگ ترين سم براي اين عشق هاي بيمارگونه، وصال معشوقه است. معشوقه اي که با عاشق هم بستر شود، شباهت خود را با الگوي اصلي همه ي عشق هاي ديوانه وار، يعني شباهت خود را با مادر جفاکار، از دست مي دهد. چنين معشوقه ي سهل الوصولي شايسته ي عشق واقعي نيست. اين نوع عشق هاي آتشين، تنها در هجران است که مانند آتشفشان، شعله ور مي شود و خرمن هستي عاشق را مي سوزاند. اگر بر فرض محال، عاشق با معشوق ازدواج کند، اين ازدواج چندان نمي پايد و عاشق دل خسته، پس از مدتي، زني را که آن چنان واله و شيداي او بوده است رها خواهد کرد و باز به دنبال زني صاحب دار مي افتد که به او راه ندهد. زني که "سست پيمان، اندک وفا، سنگين دل و نامهربان" باشد: زهی اندک وفای
سست پیمان شاعر زني را مي خواهد که "بي وفا و بدخو" باشد: گفتم همه
نیکویی ست لیکن شاعر عاشق زني ست که از معلمش "جفا و ناز و عتاب و ستمگری" آموخته باشد و "تندی و جفا و زشتخویی" کند. زني که، مانند عذراي جفاکار، به عاشق بي وفايي نمايد: معلمت همه شوخی
و دلبری آموخت رقيب، در ادبيات فارسي، علاوه بر آن که به معناي رقيب عشقي است، يک صفت ديگر نيز دارد که تحت تاثير ادبيات عرب، وارد شعر فارسي شده است. و آن صفت، نگاهباني از معشوق است. اقوام باديه نشين عرب که در خيمه ها زندگي مي کردند، براي آن که کسي به زن آن ها نزديک نشود، نگهبانان بر در خيمه ها مي گماردند. به اين نگهبانان "رقيب" مي گفتند که مانع از رسيدن عاشق به معشوقه بود. اين صفت رقيب که مانع از جماع عاشق با معشوقه مي شود، به مفهوم فرويدي پدر، که مانع از جماع پسر با مادر است، نزديک است. رقيب ديوسيرت، در ذهن عاشق جوان، يادآور " در سخت گير" دوران کودکي اوست: پدري که مانع از جماع کودک زناکار با مادر بوده است. پدري که با معشوقه ي ازلي و ابدي کودک جوان يعني با مادر همبستر مي شده است. نفرت سعدي از رقيب ديوسيرت، يادآور نفرت پسر زناکار از پدر است. نفرتي که موتور محرکه ي عقده ي پدرکشي يا پاتري سايد patricide است. سعدي آرزوي باطني خود را با دادن صفات منفي به رقيب بيان مي دارد. در شعر سعدي، رقيب کلاغ سياهي ست که همنشين طوطي خوش خط و خالي شده است. رقيب ابر سياهي ست که چهره ي ماهوشي را در زير خود پنهان کرده است. رقيب مرد کوري ست که آينه ي درخشاني به دستش افتاده است. رقيب خاري ست که همنشين گل زيبايي شده است. رقيب نيشي نامتناسب ست که همصحبت نوشي شيرين شده است. اين کار سعدي نوعي Wish fulfillment و يا "برآورده شدن آرزو" است. خميره ي اصلي شعر نيز، مانند رويا، ميل به برآورده شدن آرزوهاي سرکوب شده ي دوران کودکي است. به عنوان يک قانون کلي، در داستان های عشقي، هرجا پای زنی صاحب دار در کار باشد، احتمال اين که در زير پوسته ی به ظاهر عاشقانه ی داستان، عقده ی اوديپ در کار باشد، بسيار زياد است. صاحب دار بودن زن، او را به الگوی اصلی همه ی عشق های آتشين، يعنی به الگوی مادر شبيه می کند. بنابر فرضيه های سيگموند فرويد، روانشناس اطريشي، اين مثلث عاشقانه، در حقيقت، همان مثلث اوديپی "پسر - مادر – پدر" است. در اين مثلث اوديپي، شاعر نقش پسر، زن صاحب دار نقش مادر، و صاحب نقش پدر را بازی می کنند. پسر به مادر عشق می ورزد و از پدر که رقيب عشقی اوست، بيزار است. پسر آرزو می کندمادر، پدر ديوصفت را رها کند و با پسر نرد عشق ببازد.البته در عالم واقع، مادر به عشق پسر پاسخ مثبت نمی دهد و نسبت به پسر بي وفا ست. در اين جا به ريشه ي دومين پيش شرط عشق هاي آتشين مي رسيم که همان "ّبيوفايي" معشوقه ي صاحب دار است. به طورکلي، همه ي عشق هاي آنشين دو پيش شرط دارند: يکي صاحب دار بودن زن و ديگري بي وفايي او. نه تنها شعر سعدي، بلکه سراسر پهنه ي ادبيات عاشقانه ي ايراني، زير سيطره ي اين الگوي شگفت آور و اين مثلث عجيب اوديپي ست. 5 – وامق سعدي در غزل هايش، بارها خود را با وامق مقايسه کرده است و در يکي از شعرهايش، خطاب به معشوقه اش مي گويد که در روزگار قديم وامقي بود که ديوانه ي عذرايي بود و امروز من وتو، وامق و عذراي ديگري هستيم و در سرتاسر جهان، وامقي مانند من، اسير محبت و عذرايي مانند تو، جفاکار و بي وفا، پيدا نمي شود: وامقى بود كه
ديوانه عذرايى بود اشاره ي سعدي به داستان وامق و عذرا بسيار مهم است. زيرا وامق، پيش از آن که عاشق زن صاحب داري به نام عذرا شود، ماجراهايي با پدر و نامادريش داشته است که ازنظر فرويدي بسيار آموزنده است. به عبارت ديگر، نوع رابطه ي وامق با نامادريش در خردسالي باعث شده است که وامق در بزرگسالي، عذرا را به عنوان معشوقه انتخاب کند. چه بسا همين مکانيسم رواني در مورد سعدي نيز اتفاق افتاده باشد و نوع رابطه ي سعدي با نامادريش در خردسالي باعث شده باشد که سعدي در بزرگسالي، زناني را به عنوان معشوقه انتخاب کند که صاحب دار و بي وفا و سنگدل باشند. همان طور که مي دانيد، سعدي در کودکي يتيم شده بود و به رسم دوران مادرسالاري، و مانند سهراب شاهنامه، نه در خانواده ي پدري بلکه در خانواده ي نياي مادري خود، مسعود بن مصلح، بزرگ شده بود. سعدي نيز مانند وامق، مادر يا نامادريش را در نوجواني ترک مي کند و به سفر دور دنيا مي رود. داستان عاشقانه وامق و عذرا از افسانه هاي عشقي يونان كهن است كه در زبان فارسي راه يافته است. نخستين بار عنصري شاعر معروف معاصر محمود غزنوي آن را به رشته نظم كشيده است. من در اين جا اول، خلاصه ي داستان را به روايت عنصري مي آورم و سپس آن را تحليل مي کنم. در جزيره اي در سرزمين يونان، وامق با پدر و مادرش زندگي مي کرد. پس از چندي مادر وامق مي ميرد و پدرش، ملذ يطس، زني ديگر مي گيرد كه نامش معشقرليه است. اين زن، ديو خو، بد آرام، بد سرشت و بد كنش است. اين زن سنگدل چندان نزد پدرش از وامق بد گويي مي كند كه سرانجام ملذ يطس مهر از وامق مي برد. وامق در انديشه سفر مي افتد و به اتفاق دوستش، توفان، راه شامس را در پيش مى گيرد. در مدخل جزيره ي شامس، عذرا، دختر فلقراط، پادشاه شامس را مى بيند، و شيفته او مي شود. پدر عذرا مانع از وصال عاشق و معشوق مي شود. دو دلداده ، پس از ماجراهاي بسيار، بدون آن که به وصال هم برسند، دار فاني را وداع مي گويند و ناکام از دنيا مي روند. به عنوان يک قانون کلي در اسطوره ها و داستان هاي عاشقانه، هرجا پاي يک نامادري سنگدل به ميان مي آيد، اين نامادري سنگدل سمبول و فرانمود و نشانه ي مادر است که براي فرار از دست سانسور سوپرايگو يا "وجدان اخلاقي"، به صورت نامادري در آمده است. عشق ممنوعه ي پسر به مادر براي آن که بتواند مجال بروز يابد بايد از چهار نظر دگرگون شود: اول آن که مادر بايد تبديل به نامادري شود تا از قبح اين ممنوع کاسته شود. زيرا در اين صورت، پسر نه به مادر خود، بلکه به زني غريبه ميل دارد. دوم آن که ميل پسر به مادر بايد وارونه شود و به صورت ميل نامادري به رابطه ي نامشروع با پسر در آيد. سوم آن که اين نامادري بايد رني سنگدل و بد سرشت و بدخو باشد. سنگدلي و بدخويي اين نامادري، سمبول سنگدلي مادري است که با کمال بيرحمي به عشق ممنوع پسر زناکار پاسخ منفي داده است و آغوش خود را به روي مرد ديگري گشوده است و به جاي پسر با پدر هم بستر شده است. چهارم آن که اين پدر است که پسرش مشکوک است و به پسر تهمت مي زند که به نامادريش نظر دار و پسر از اين گناه اخلاقي پاک است. نمونه ي کامل اين مکانيسم دفاعي، داستان سياووش با نامادريش، سودابه است. در اين داستان عشق ممنوع پسر به مادر به صورت وارونه در آمده است به عبارت ديگر، در اين داستان، اين سودابه است که مي خواهد با سياووش همبستر شود. پاسخ منفي مادر به پسر زناکار نيز در اين داستان وارونه شده است و به صورت پاسخ منفي سياووش به نامادري زناکار در آمده است. علت تنش بين پسر و پدر نيز به گردن سودابه افتاده است و اين سودابه است که پدر را نسبت به سياووش بدگمان مي کند. سياووش نيز مانند وامق، به خاطر تنش با پدر، زادگاه خود را ترک مي کند و به توران مي رود و در آن جا عاشق دختر پادشاه توران، مي شود. سياووش نيز مانند وامق با مخالفت هاي پدر معشوق خود روبرو مي شود و افراسياب به تحريك برادر خود گرسيوز، سياووش را به قتل مي رساند. در داستان وامق و عذرا نيز علت تنش بين پدر و پسر به گردن نامادري سنگدل افتاده است و اين معشقرليه ي سنگدل است که پدر وامق را نسبت به پسر بدگمان مي کند. وامق نيز مانند سياووش، بر اثر خصومت بين پدر و پسر، زادگاه خود را ترک مي کند و به جزيره ي شامس مي رود و در آن جا عاشق عذرا، دختر پادشاه شامس، مي شود. عشق وامق به عذرا نسخه ي ديگري از عشق او به مادرش است. عذرا نيز مانند مادر وامق، صاحبي دارد که مانع از رسيدن عاشق به معشوق مي شود. به عبارت ديگر مثلت عاشقانه ي "وامق – عذرا - فلقراط" نسخه ي ديگري از مثلت اوديپي "وامق – معشقرليه – ملذ يطس" است. عذراي جفاکار و معشقرليه جفاکار، دو روي يک سکه و فرانمود مادر جفاکار وامق اند. فلقراط، پادشاه شامس، و ملذ يطس، پدر وامق، دو روي يک سکه و فرانمود "صاحبي" اند که مانع رسيدن وامق به محبوب و معشوقش مي شوند. تنفر وامق از پدر و آرزوي او براي کشتن پدر، به صورت کشته شدن پدر عذرا در اواخر داستان نشان داده شده است. اگر فلقراط، پدر عذرا و پادشاه شامس، سمبول پدر وامق باشد، پس کشته شدن او نيز فرانمود کشته شدن پدر وامق و نوعي پدر کشي" و يا "پاتري سايد" به شمار مي آيد که براي فرار از سانسور سوپرايگو و يا "وجدان اخلاقي" به صورت کشته شدن پادشاه نشان داده شده است. سعدي در مورد داستان عشقي خود در بزرگسالي، بارها خود را با وامق مقايسه کرده است. با توجه به تحليل بالا، مي توان درمورد عشق سعدي در خردسالي، نيز، او را با وامق مقايسه کرد. به ديگر سخن، مي توان ماجراهاي وامق نوجوان با نامادرريش را نسخه ي ديگري از ماجراهاي سعدي نوجوان با مادر و يا نامادريش به شمار آورد. ردپاي رابطه ي سعدي خردسال با مادر و پدرش و نيز رابطه ي او با مادرخوانده و پدر خوانده اش را مي توان در غزليات او که متاثر از نوع خاصي از عشق است، به آساني رديابي کرد. اين مقاله را با حادثه اي که امسال در اصفهان رخ داده است به پايان مي آورم تا نشان بدهم که عشق ديوانه وار به "زنان صاحب دار"، تنها منحصر به دوران سعدي و يا منحصر به افسانه هاي ادبي نيست و در زمان حاضر نيز با شدت و حدت ادامه دارد. اين حادثه را بدون کوچک ترين تغييري از روزنامه ي آفتاب شرق، دوشنبه, 16 مهر,1386 - شماره : 2187، نقل مي کنم: http://www.aftab-yazd.com/index.asp?at=10/9/2007&aftab=8&TextID=17740 [اسيد پاشي مرد مزاحم به خاطر جواب منفي زن شوهردار يك مردمزاحم به خاطر جواب منفي زن شوهردار به خواستگاري اش،روي خودروي او در اصفهان اسيد پاشيد و دستگير شد. به گزارش ايسكانيوز، زن جواني كه از مزاحمتهاي خواستگارش به ستوه آمده بود، با تسليم شكايتي به معاون دادستان اصفهان خواستار رسيدگي به پرونده اش شد.سودابه گفت: سال 83 براي خريد سيم كارت و موبايل به يك فروشگاه رفتم و با فروشنده نيز آشنا شدم. "مهرداد"ابتدا خود را انساني خير خواه معرفي كرد و باوجود اينكه مي دانست شوهر دارم، مرتب مزاحمم مي شد.وي افزود:با تلفنهاي متعدد"مهرداد"به خانه و محل كارم مجبور شدم با قاطعيت با او برخورد كرده و حتي به ناچار خانه ام را تغيير دادم. اما مزاحمتهاي اين مرد همچنان ادامه يافت و چندي بعد،جنبه هاي ديگري هم پيدا كرد. .شاكي ادامه داد: چند بار روي ماشين من اسيد پاشيده و بارها شلنگ ترمز آن با مهارت خاصي بريده شد. البته با هوشياري و خوش شانســـي ام آسيب جاني نديدم.به تنها كسي كه شك داشتم "مهرداد" بـــــــــــود ولي اقدامي نكردم. طي روزهاي گذشته،دوباره متوجه حضورش درنزديك خانه ام شدم و باز هم ماشينم با اسيد سوخت.به همين خاطر از پليس كمك خواستم. بدين ترتيب دادسراي شماره 4 اصفهان رسيدگي قضايي به پرونده را آغازكرد و دستور تعقيب و جلب متهم صادرشد. كارآگاهان نيز سرانجام روز يكشنبه با شناسايي خانه ي "مهرداد" او رابازداشت كردند.] در اين ماجرا نيز، مرد جواني عاشق زن شوهرداري به نام سودابه است و به او ابراز عشق مي کند، اما سودابه ي بي وفا به عشق پسر جوان پاسخ منفي مي دهد و او را از خود مي راند. نکته ي جالب تشابه اسمي اين سودابه با سودابه ي شاهنامه، نامادري سياووش، است. گذشته از اين تشابه اسمي، عشق ديوانه وار مرد جوان به زن "صاحب دار" نسخه ي ديگري از عشق اوديپي پسر به مادر است که به اين صورت تجلي کرده است. منابع *http://irannewspaper.ir/1385/850821/html/art.htm
|