خاطرات یک تروریست یمنی در عراق
تام داونی - مترجم: عباس احمدی
تصویر: خالد با لباس یمنی و خنجر تشریفاتی بر کمر. خالد، پانزده سال
گذشته را به عنوان یک مجاهد در راه اسلام جنگیده است. اما در مورد شورش در عراق به
این نتیجه رسیده است که این جنگ، "کشتار" غیرنظامیان است.
خالد فقط
چند هفته بیشتر نبود که به عراق آمده بود، اما حالش از آن جا به هم می خورد. البته
این خود ماموریت محوله نبود که او را اذیت می کرد. او دوشادوش گروه کوچکی از سعودی
ها می جنگید، و آن ها وقتی پای جهاد در کار باشد، جنگحویان حرفه ای و قابلی بودند،
و همه ی هوش و حواس شان به طور کامل بر روی حمله های برق آسا یی که هر روزه علیه
مهاجمان خارجی انجام می دادند، متمرکز بود. این حمله ها، معمولا، بیش از پنج تا ده
دقیقه طول نمی کشید، اما همین حمله ها به خالد فرصت می داد تا به خیابان بیاید و با
اسلحه ی آک-۴۷ خود به سوی سربازان آمریکایی و متحدان آن ها شلیک کند. خالد در این
حمله ها، چهار نارنچک آماده به کمر بسته بود تا اگر خواستند او را دستگیر کنند، خود
را منفجر کند.
پس از این حمله ها، اما، خالد و سایر جنگجویان مجبور بودند که در خانه های امن واقع
در موصل و حدیثه مخفی شوند – خانه هایی تاریک و تنگ بدون برق و بدون آب گرم. بزرگ
ترین مساله، عراقی ها بودند، یعنی همان کسانی که او برای کمک به آن ها به عراق آمده
بود. گاهی به نظر می رسید که ماموران دوجانبه در همه جا هستند، مامورانی که از روی
لهجه ی یمنی اش پی می بردند که او خارجی است و او را در خیابان تعقیب می کردند و
حرف های او را استراق سمع می کردند، و ممکن بود با تلفن دستی خود به آمریکایی ها
خبر بدهند تا شاید جایزه ای از این کار نصیب شان شود. همین موضوع، جهاد در عراق را
خطرناک تر و غیرقابل پیش بینی تر از جهاد در سایر کشور هایی می کرد که خالد در آن
جنگیده بود – کشور هایی مانند افغانستان، بوسنیا، و سومالیا که مردم شان با او
مانند یک قهرمان رفتار می کردند. خالد و سعودی ها، در عراق در مواقعی که درگیر حمله
های برق آسا نبودند، مجبور بودند در خانه های امن مخفی شوند و پرده ها را کیپ بکشند،
و هیچ نداشته باشند جز یک نسخه قرآن و پنج نوبت نماز روزانه تا با آن یکنواختی
زندگی روزانه ی خود را بشکنند.
ابومصب الزرقاوی ستون قوت شورشیان در عراق بود. خالد او را از پانزده سال پیش، وفتی
که در افغانستان با روس ها می جنگیدند، می شناخت. اما اکنون، هنگام ملاقات الزرقاوی
در موصل، از تغییراتی که در همرزم قدیمی اش مشاهده می کرد، غرق در حیرت شده بود. آن
وقت ها، الزرقاوی مانند خالد، یک جنگجوی ساده و دون رتبه بود. اما اکنون، در معیت
دو محافظ مخصوص و در حالی که با قاطعیت تمام، چپ و راست فرمان می داد، یه صورت
خطرناک ترین جنگجوی تحت تعقیب در عراق در آمده بود، جنگجوی مسلمانی که برای سرش، ۲۵
میلیون دلار جایزه تعیین شده بود، مردی که توسط شیخ عثمان بن لادن به لقب "امیر
القاعده در عراق" مفتخر شده بود، اما، با این همه، الزرقاوی هنوز آن قدر وقت داشت
تا با کسی که از قدیم می شناخت، چند کلمه صحبت کند. الزرقاوی و خالد چند دقیقه با
هم گپ زدند و از خاطرات خود در افغانستان صحبت کردند و آن گاه الزرقاوی با تعجیل،
خالد را ترک گفت تا با یکی از همدستان اش در کردستان تماس بگیرد تا چند نفر از
شورشیان را به کوه های شمال عراق بفرستد تا در آن جا بجنگند.
این ماجرا مربوط به دو سال پیش بود، یعنی مربوط به زمانی که شورش در عراق دنبال
جنگجویانی مانند خالد بود، جنگجویان کهنه کاری که می توانستند با مهارت و دقت زیاد
به سربازان آمریکایی در عراق حمله کنند. اکنون، پس از بازگشت به یمن، خالد شنیده
بود که آن ها فقط دنبال بمبگذار های انتحاری می گردند. او می دید که بچه ها، برای
رفتن به عراق نام نویسی می کنند، بدون آن که بدانند که برای خودکشی و انتحار، ثبت
نام کرده اند. خالد خوشحال بود که دیگر در عراق نیست. البته نه برای آن که این نوع
ماموریت ها را چیز بدی بداند – هنوز هم خالد این ماموریت ها را عملیات قابل افتخاری
می دانست- بلکه به خاطر آن که معتقد بود که کسانی که قراراست بجنگند و بمیرند، باید
پیش از آن که یمن را به قصد عراق ترک کنند، از این موضوع مطلع شوند.
در سن سی و دو سالگی، خالد در باره ی راهی و مسیری که شورش در عراق اتخاذ کرده بود،
کم کم دچار تردید شده بود. آن ها در عراق کشتار می کنند. جنگ با سربازان خارجی یک
مساله بود – خالد در سرتاسر عمرش به این کار مشغول بوده است. اما کشتار غیرنظامیان
چیز دیگری بود. آیا دین اسلام، کشتار غیرنظامیان را در کشور خودشان جایز می شمارد؟
خون مردم خیلی مفت شده بود. پانزده سال در جهاد، شرکت در پنج جنگ خارجی، حبس در
زندان های انگلستان و یمن، مشاهده ی مرگ دوستان صمیمی در عراق – دیگر کافی بود.
هزینه بیش از اندازه، بالا بود. گرچه خالد به سابقه ی جنگی خود افتخار می کرد، اما
می خواست یک زندگی عادی را به عنوان یک پدر و شوهر و فرزند، دنبال کند. او سربازی
بود که در جبهه ی جنگ، می جنگید. اما اگر این جنگ پایانی نداشته باشد، تکلیف او
چیست؟
خالد اهل شهر باستانی صنعا واقع در شمال یمن است و به این شرط حاضر شده است داستان
زندگی خود را در جریان جنگ های جهادی برای ما تعریف کند، که نام و نشانی اصلی او
مخفی بماند. یمن یکی از بی قانون ترین کشورهای روی زمین است و مواد مخدر در آنجا
غوغا می کند. علی الرغم عملیات اخیر دولت برای جمع آوری اسلحه های غیرمجاز، می
توانید در بازارهای سبزی فروشی، نارنجک های دستی را ببینید که در کنار تربچه و شلغم
در بساط دست فروش ها، به معرض فروش گذاشته شده است. آگاهان تخمین می زنند که در
کشور بیست میلیونی یمن، حدود ده میلیون اسلحه ی غیرمجاز در دست مردم است.
گرد هم آیی های اجتماعی بر محور علف مخصوصی به نام قط (Qat) دور می زند. قط، گیاهی
به رنگ سبز متمایل به سرخ است که حاوی ماده ی مخدری از خانواده ی "آمفه تامین"
(Amphetamine) می باشد. هشتاد در صد مردان یمنی به طور منظم معتاد به جویدن علف قط
می باشند. در بسیاری از خانه ها، اتاق مخصوصی به نام "مفرج" (Mafraj) وجود دارد که
مخصوص جویدن علف قط است. تصمیمات مهم سیاسی و تجاری معمولا در "مفرج" ها گرفته می
شود. علف قط از یک طرف، مانند حشیش (Pot)، به شخص قدرت معاشرتی بودن را می دهد و از
طرف دیگر، مانند "اکستازی و قرص شادی" (Speed) به شخص قدرت و نیروی مصنوعی می بخشد.
پس از جویدن قط، شخص ابتدا دچار نشئه ی مخصوصی می شود و میل به معاشرت در او به شدت
افزایش می یابد. البته نه مانند پرچانگی های نامفهوم و بی سر و ته حاصله از مصرف
حشیش، بلکه یک درک عمیق از سیلان محاوره و میل شدید به هم صحبتی با اطرافیان. در
این مرحله، زمان به سرعت می گذرد و مثلا پنج ساعت به نظر شخص، حدود دو دقیقه می آید.
بعد از این مرحله ی پرگویی، مرحله ی سکوت و تفکر می آید. سکوتی عمیق به جلسه سایه
می افکند و افراد سر به جیب مراقبه و تفکر فرو می برند و صم و بکم به گوشه ای می
نشینند. پس از این مرحله ی سکوت، سرانحام، مرحله ی غمزدگی و افسردگی و دلزدگی، پیش
می آید. و چندان غریب نیست که شب ها، در خیابان ها ی صنعا، هیاکل سیاهپوشی را
ببینید که به تنهایی طول و عرض خیابان را گز می کنند و منتظرند تا تاثیر علف قط به
تدریج زایل شود واین مرحله ی سوم به پایان برسد. به طور متوسط، مردان یمنی حدود یک
سوم درآمد سالیانه ی خود را صرف خرید علف قط می کنند. تجارت قط، در یمن، حدود ثلث
درآمد خالص ملی را تشکیل می دهد.
من خالد را در یکی از این اتاق های مخصوص جویدن علف قط در خانه ی یکی از دوستانم
ملاقات کردم. به این اتاق ها در زبان محلی "مفرج" mafraj می گویند. اتاق، همانطور
که معتادان به"قط" ها دوست دارند، گرم و دم کرده بود و مردانی که در اتاق بودند به
نحو مخصوصی روی زمین نشسته بودند. به این ترتیب که زانوی چپ را جمع کرده بودند و
بازوی راست را به مخده تکیه داده بودند. بطری های خنک "کانادا"، به حد وفور، در همه
جا ی اتاق پخش شده بود. به علت رواج بیش از حد نوشابه ی "کانادادرای" در یمن، یمنی
ها به بطری های آب سرد، اصطلاحا "کانادا" می گویند. اتاق، تر و تمیز بود، اما مردم،
تازه شروع کرده بودند که قسمتی از برگ ها و ساقه های قط را که به علت زمختی و سفتی،
برای جویدن مناسب نبود روی زمین بریزند. با این حساب معلوم بود در عرض چند ساعت در
وسط اتاق، کوهی از ساقه ها و برگ های بدورریخته ی قط به وجود خواهد آمد.
مجالس قط، معمولا سرشار از هیاهو و گفت و گوهای بلند است. اما خالد ساکت بود و به
دقت مشغول تراشیدن ساقه ی قط بود و به ندرت در گفت و گو ها شرکت می کرد و در برابر
لطیفه های که گفته می شد، فقط تبسم مختصری می زد. هنگامی که سرانجام لب به سخن گشود،
به من گفت که به تازگی از یک زندان یمنی آزاد شده است. از او علت زندانی شدنش را
پرسیدم و او در پاسخ به پرسش من به زبان انگلیسی و با ته لهجه ی مخصوص کارگران
انگلیس گفت:
" من را به عنوان یک تروریست دستگیر کرده بودند"
طبق روایت او، یک شب دیروقت، یک جوخه ی ضدتروریستی لباس شخصی، به منزل او که در یکی
از محله ی خوب و مناسب صنعا واقع شده بود، حمله کرده بودند و او را از خانه اش
بیرون کشیده بودند و او را به زندان انداخته بودند و پلیس های یمنی او را مکررا
مورد بازجوی قرار داه بودند و در این بارجویی ها ماموران آمریکایی نیز حضور داشتند.
علی عبدالله صالح، رییس جمهور یمن، به عنوان ژستی دوستانه نسبت به دولت بوش، صدها
یمنی را که مشکوک به فعالیت های تروریستی بودند دستگیر کرده بود و هر کسی را که در
هنگام بازگشت به یمن مهر دولت ایران و یا سوریه را در گدزنامه ی خود داشت به زندان
انداخته بود. زیرا وجود این مهر ها در گذرنامه ی آن ها نشان می داد که آن ها در
عراق جنگیده اند. خالد پس از سی روز آزاد شده بود و علت آزادیش این بود که یکی از
بستگانش مبلغ هنگفتی را به عنوان وثیفه در نزد قاضی تودیع کرده بود و ضمانت داده
بود که خالد دیگر دور و بر این مسایل نگردد.
هنگامی که داستان خالد به این جا رسید، یکی از رفقای خالد به زبان عربی به او گفت
که "برای چه این حرف ها را به او می زنی؟ این حرف ها را به هیچ کس نگو"
خالد به او گفت: " من چیزی برای مخفی کردن ندارم". و سپس دنباله ی داستان شگفت آور
خود را که پانزده سال به عنوان یک سرباز ساده در نهضت جهاد جنگیده بود، پی گرفت.
هرچند نمی توان صحت همه ی جزییات سرگذشت اورا به طور مستقل، اثبات کرد، اما سایر
یمنی ها بسیاری از موضوعات سرگذشت او را تایید کرده اند، مانند غیبت های طولانی و
مکرر خالد از یمن، حضور او در اروگاه های تروریستی در افغانستان، و زندانی شدنش
توسط پلیس ضدتروریستی یمن. مهر های ورود او به سوریه در گذرنامه اش با تاریخ های که
او ادعا می کند به عراق رفته است، تطبیق می کند و داستان او در باره ی زندانی شدنش
در انگلستان با گزارش های پلیس انگستان در حوالی آن تاریخ ها مطابقت دارد. علاو ه
بر آن، جزییاتی که خالد از جنگ های بوسنیا و سومالی و افغانستان تعریف می کند، با
حوادثی که در این جنگ ها واقعا رخ داد، همخوانی دارد. به طورکلی می توان گفت که
خالد در شرح داستان زندگیش و جهاد پانزده ساله اش، حقیقت را می گوید.
خالد یک مسلمان متعصب، سختگیر، و دوآتشه نیست. هرچند لباس یمنی ای که برای شرکت در
مراسم جویدن قط، بر تن کرده است به سبک مخصوص مسلمانان مومن است، اما در عین حال به
جای نعلین ی اسلامی، چکمه ی مخصوص کوهنوردان اروپایی را به پا کرده است و به جای
پیراهن بی دکمه ی عربی، پیراهنی پوشیده است که به سبک غربیان در جلو دکمه می خورد.
خالد سال ها در انگلستان زندگی کرده است و با بسیاری از اروپایی ها دوست بوده است.
خالد با آن اندام کشیده و زیبا، مانند دانش آموزی می مانند که به خاطر حجب و حیا و
تواضع و فروتنی به عنوان مبصر کلاس انتخاب شده باشد. به طور خلاصه، قیافه و ظاهر
خالد شبیه به آن دشمنی نیست که در رسانه های ما تصویر شده است. دشمنانی که ما، در
جبهه هایی هزاران فرسنگ دور از کشورمان، با آن ها می جنگیم و شاید کشته می شویم.
گوش دادن به سخنان مرد مودب و محجوبی مانند خالد که از دوستانش در القاعده صحبت می
کند، باعث می شود که همه ی این ها داستان ها به مقیاس شکننده و انسانی در بیاید. با
گوش کردن به داستان خالد می توانیم به کنه ی این جنگ پی ببریم: جنگی بین ما و
مردانی که سرشار از تناقض ها، ضعف ها، و سردرگمی ها هستند – نه آن جنگ اسطوره ای
بین یک ابرقدرت و اشباح شریری که او را احاطه کرده اند.
جهاد خالد از آن روزی شروع شد که او در یکی از مسجدهای شهر صنعا، پایتخت یمن، به
تماشای یکی از ویدیوهایی که در باره ی جنگ افغانستان تهیه شده بود، نشست. در این
ویدیو نشان می دادند که چگونه خواهران و برادران مسلمان او در افغانستان، قصابی می
شوند. او هنوز خشمی را که از مشاهده ی این ویدیو در او، که در آن زمان نوجوان
شانزده ساله ای بود، ایجاد شد، به یاد می آورد. یکی از دوستانش در جنگ های
افغانستان کشته شده بود – شهیدی که ملکوت بهشت در انتظار او بود. خالد در مورد
پیروی از دوست جان باخته اش در رفتن به جبهه ی افغانستان، شکی به خودراه نداد. این
یک عمل طبیعی و غریزی بود. خالد در این ویدیو دیده بود که روس ها چه بلایی بر سر
برادرانش آورده بودند. خالد ازهمقطارانش در جهاد به عنوان برادر نام می برد. بهترین
دوستانش در برابر روس ها قدعلم کرده بودند و در این راه جان باخته بودند و اکنون
نوبت او بود که در این راه قدم بگذارد.
یمن کشوری مومن و مبارز است. خاک این سرزمین هزاران هزار جنگجو ی جوان را در خود
پرورش داده است که، برای جنگ در راه ایمانشان، خطوط مقدم جبهه های جهاد را، از
افغانستان تا عراق، پر کرده اند. یمن، کشور آبا و اجدادی بن لادن است.
هیچ چیز در دوران طفولیت و کودکی خالد وجود ندارد که نشان بدهد او در نوجوانی به صف
جهاد می پیوندد. پدر خالد، مسلمان میانه رویی بود که در دستگاه دولتی یمن، شغل
مناسبی داشت. خالد که در آن زمان جوان شانزده ساله ای بیش نبود، نگران بود که
نتواند بدون اجازه ی پدرش، گذرنامه ای برای خروج از یمن و مسافرت به افغانستان به
دست بیاورد. اما کسانی که مامور ثبت نام داوطلبان برای جنگ در افغانستان بودند، از
حمایت دولت یمن برخوردار بودند و توانستند مدارک لازم را برای خالد فراهم آورند.
خالد در عرض یکی دو هفته، با اجازه و یا بی اجازه ی پدرش، صاحب گذنامه ی نویی شد که
ممهور به مهر ویزای مسافرت به پاکستان بود.
موضوع دیگری که خالد را رنج می داد این بود که یکی از اقوام نزدیک او در فرودگاه
صنعا کار می کرد. خالد نگران بود که مبادا هنگام تشریفات گمرگی، یکی از کارکنان
فرودگاه او را بشناسد و به فامیلش اطلاع بدهد و آن ها جلوی مسافرت او را بگیرند.
اما، کسی که مامور ثبت نام داوطلبان جنگ بود، برای این که چشم کسی به خالد نیافتد،
او را با اتومبیل مستقیما به پای پلکان هواپیما آورد. خالد بدون آن که حتی تشریفات
گمرکی را انجام بدهد، سوار هواپیما شد.
خالد به سرعت کشف کرد که واقعیت جهاد با آن چه که در آن ویدیو ها به تصویر کشیده
شده بود، تفاوت بسیار دارد. هنگامی که سرانجام به افغانستان رسید، شب اول را در
نزدیکی جبهه ی جنگ گذرانید. در آن شب، سربازی را که در جنگ آن روز کشته شده بود
برای مراسم تدفین به پشت جبهه آورده بودند. خالد مقتول را نمی شناخت، اما از مشاهده
ی جنازه ی او خیلی ترسیده بودو به دوستش گفته بود که "می خواهم به یمن نزد خانواده
ام برگردم". دوستش او را دلداری داده بود که " نترس. همه اولش احساس وحشت می کنند،
اما بزودی عادت می کنند و ترسشان می ریزد."
خالد به مدت دو سال در افغانستان جنگید. او در عرض این مدت یاد گرفت که چگونه از
اسلحه اش استفاده کند، و چگونه بجنگد، و چگونه مانند جنگجویان سلفی، اسلامگرایان
متعصبی که جنگ را اداره می کردند، با دقت و مراقبت خاص، نماز بخواند. اسلام سلفی ها،
اسلام سخت تر و غیرقابل انعطاف تری از آن نوع اسلامی بود که او در یمن می شناخت،
اما همین سختی و صعوبت و غیرقابل انعطاف بودن اسلام سلفی ها بود که موجب شد تا خالد
که بچه ننه ی نوریشی بود، بتواند در این جنگ بیرحمانه که فرسنگ ها دور از وطن او در
حال جریان بود، دوام بیاورد. او در یک برهه حساس وارد خاک افغانستان شده بود. جنگ
علیه روس ها موجب تولد نوع جدیدی از جنگجویان عرب شده بود که به نام "عرب های افغان"
مشهور بودند. در ان جا بود که دانه های همبستگی و بذر وفاداری در قلوب هزاران
جنگجوی جوانی که در کوه های هندوکش گردآمده بودند که با کمونیسم بجنگند، پاشیده شد.
نستان صحنه ی تولد یک مبارزه ی جهانی بود. با کمک به شکست یک ابرقدرت در افغانستان،
مجاهدین، قدرت اسلام را به جهان و جهانیان نشان دادند. و در دهه ای که در پی شکست
روس ها در افغانستان آمد، مجاهدین، جبهه ی جنگ را به سرتاسر جهان، گسترش دادند.
در سال ۱۹۹٣ میلادی، پس از آن که خالد از افغانستان به یمن باز گشته بود، در اخبار
می خواند که جنگ دیگری در اروپا جریان دارد که در آن، مسیحیان مسلمانان را قتل عام
می کنند. او که تحت تاثیر این اخبار قرار گرفته بود، به بوسنیا رفت تا در کنار
برادرانش بجنگد. این بار نیز، مانند افغانستان، خالد در جبهه ای می جنگید که از نظر
جهانیان جبهه ی نیکی و خیر علیه نیروهای بدی و شر بود— جبهه ی مسلمانان بوسنیا که
قربانی "پاکسازی های نژادی" توسط صرب های ناسیونالیست، به سرکردگی "اس لو بودان -
می لو سه ویچ" بودند. جنگ در بوسنیا بسیار شدیدتر از جنگ های افغانستان بود. در
افغانستان، روس ها از قدرت برتر آتش خود استفاده می کردند تا افغان ها را از راه
دور بمباران کنند. اما در بوسنیا، دشمن درست در چند قدمی تو بود، و تو هرروز مجبور
بودی یا بکشی و یا کشته شوی. خالد، در بوسنیا، دوشادوش گروهی به نام "کلاه سبزها"
می جنگید که نام خود را نه از تفنگداران آمریکایی، بلکه از رنگ سبز اسلام گرفته
بودند.
خالد یک سالی می شد که در بوسنیا می جنگید. یک روز، هنگامی که در جبهه ی بین "توزل"ا
و "زنیاک"، مشغول جنگ با تک تیراندازهای صربی بود که از بالای کوه به داخل یکی از
دهکده های مسلمان نشین تیر می انداختند، یکی از جنگجویان صرب، خالد را غافلگیر کرد
و هفت گلوله به شکم او شلیک نمود. خالد که به خاطر فصل زمستان چندین و چند لباس
ضخیم به تن کرده بود، در ابتدا متوجه ی وخامت وضع خود نشد. اما هنگامی که آغاز به
درآوردن لباس های خود کرد، ناگهان متوجه شد که دل و روده اش از شکمش بیرون ریخته
است. خالد، امعا و احشایش را، تا انجا که می توانست، با زور به داخل شکمش چپاند و
روی زمین دراز کشید. هنگامی که یکی از همقطارانان سعودی اش توانست او را کشان کشان
از تیررس صرب ها دور کند، مجبور شدند که سه بار به او مرفین تزریق کنند تا بتوانند
او را که ازشدت درد نعره می زد، ساکت نمایند. پزشکیار بحرینی ای که آمپول های مرفین
را به خالد می زد، به او گفت که " باید عرق خور قهاری باشی که این همه مرفین به تو
اثر نمی کند". خالد در پاسخ گفت که "نه عرق نمی خورم. اما علف قط می جوم". پزشکیار
بحرینی که تا آن زمان اسم قط به گوشش نخورده بود، فکر کرد که خالد دچار هذیان شده
است و چرت و پرت می گوید.
خالد را از بالای کوه، از طریق یک کوره راه کوهستانی، به پایین آورند. اما چون صرب
ها همه جا را مین گذاری کرده بودند، مجبور بودند با احتیاط حرکت کنند و همین موضوع
باعث شد که ساعت ها در راه باشند. هنگامی که سرانجام به درمانگاه صحرایی، که در
دامنه ی کوه قرار داشت، رسیدند، کارکنان درمانگاه، بدن نیمه جان خالد را در میان
زخمی هایی گذاشتند که به خاطر وخامت وضعشان به حال خود رها شده بودند تا بمیرند.
مدتی نگذشت که پزشکیاری که به خالد آمیول مرفین زده بود، به درمانگاه صحرایی وارد
شد و خالد را در حالی که در میان جنازه های کشته شدگان، به امان خدا رها شده بود،
پیدا کرد. پزشکیار، دستور داد که خالد را به وسیله ی یک هلیکوپتر نظامی ارتش بوسنیا
به یک بیمارستان مجهزتر انتقال بدهند تا در آن جا مورد جراحی قرار گیرد. خالد به
مدت شش ماه از طریق سرمی که به او وصل شده بود، تغذیه می کرد، زیرا دکترها روده
هایش را در یک کیسه مخصوص ضدعفونی شده، در خارج بدنش، قرار داده بودند. خالد به علت
آن که نمی توانست به طور طبیعی غذا بخورد، بشدت لاغر شده بود و به صورت مشتی پوست و
استخوان در آمده بود و هر که او را می دید او را با قحطی زدگان آفریقا عوضی می گرفت.
احساس گرسنگی انقدر شدید بود که گاهی خالد می خواست معده اش را با چنگ بخراشد.
خالد را برای عمل جراحی ی پیشرفته تری به عربستان سعودی اعزام کردند. او در سر راهش،
توقف کوتاهی در موطنش، یمن، کرد. همین که پدر خالد او را در فرودگاه دید که بر
صندلی چرخدار نشسته است، از شدت عصبانیت، سیلی محکمی به گوش خالد زد و با فریاد به
او گفت: " این چه بلایی است که بر سر خودت آورده ای – حالا هم برو به شیخ زیندانی
بگو که بیاید و به تو کمک کند." شیخ زیندانی، همان واعظ دوآتشه ای بود که خالد را
تشویق کرده بود که به بوسنیا برود. اما خالد در عربستان سعودی با برخورد بهتری
روبرو شد. در آن جا، او را یک قهرمان می دانستند. افراد بسیاری از سرتاسرکشور به
ملاقاتش در بیمارستان می آمدند و برای او، هدیه های گوناگون، عطر، و پول می آوردند.
سال ها طول کشید تا زخمهای خالد التیام یافت. خالد پس از بهبودی، در سال ۱۹۹۶، به
گروهی از جنگجویان عرب که عازم "کوسوو" بودند پیوست تا با صرب ها که دوباره به اذیت
و آزار اقلیت مسلمان پرداخته بودند، بجنگد. اما موقعی که به آن جا رسید، صرب ها
قبلا مرزها را بسته بودند و خالد نتوانست به بوسنیا وارد شود. خالد که نتوانسته بود
به جبهه ی جهاد در "کوسوو" بپیوندد، تصمیم گرفت به انگلستان برود. بسیاری از
همقطارهایش، قبل از او، این کار را کرده بودند و در آن کشور ساکن شده بودند.
انگلستان مرکز یکی از بزرگترین اجتماعات یمنی در جهان است؛ انگلیسی ها سال های
طولانی بر قسمت هایی از یمن حکومت می کردند، و در عرض این مدت، هزاران نفر از
هموطنان خالد به انگستان رفته بودند و در آن جا ساکن شده بودند. هنگامی که خالد به
انگلستان وارد شد، به ملاقات یک روحانی فلسطینی که از قبل می شناخت، رفت و این
روحانی به خالد کمک کرد تا با جامعه ی یمنی های مقیم انگلیس آشنا شود. خالد در
مغازه ی کوچکی که متعلق به یکی از یمنی های مقیم انگلیس بود به عنوان صندوقدار
استخدام شد و در حالی که تمام روز به جویدن قط مشغول بود، پشت دخل می نشست و مشتری
ها را راه می انداخت. خرید و فروش علف قط در انگلستان آزاد است. مغازه ای که خالد
در آن کار می کرد، علف قط را از یمن وارد می کرد و به یمنی هایی که در آن محله
زندگی می کردند، می فروخت.
خالد در آن زمان بیست و سه سال داشت. در هفت سال گذشته، تمام اوقاتش را در جنگ در
جبهه های مختلف گذرانده بود. خالد تا آن زمان، هرگزبا هیچ دختری قرار ملاقات
نگذاشته بود، هرگزهیچ دختری را نبوسیده بود، و جز با بستگان نزدیکش ،با هیچ زن
دیگری حرف نزده بود. خالد مرتکب همان کاری شد که اغلب عزب های تنهایی که در یک شهر
غریب گیرکرده اند انجام می دهند: او یک دل نه صد دل عشق گارسونی شد که در یکی از
کافه های محلی کار می کرد.
گارسون مورد علاقه ی خالد، یک دختر ایرلندی بود و هر بارکه برای خالد قهوه می آورد،
به او لبخند می زد. خالد نزد یکی از دوستان یمنی اش رفت و وضعیت خودش را برای او
تعریف کرد و گفت که عاشق شده است، اما نمی داند به محبوبه اش چه بگوید.
دوست یمنی اش به او گفت: "غصه نخور. من با دختر صحبت می کنم و از او برای تو قرار
ملاقات می گیرم."
دختربه تقاضای قرار ملاقات جواب مساعد داد اما گیج شده بود که چرا خود طرف با او
صحبت نکرده است و دوستش را واسطه قرار داده است.
اوضاع از همان اول با مشکلات آغاز شد. در اولین قرار ملاقات، دخترمی خواست که به
سالن رقص برود، اما خالد مخالفت کرد. سپس در بیرون سالن خالد می خواست با کسی که به
دوست دخترش نگاه کرده بود دست به یقه شود. دختر از او پرسیده بود که "اگر همراه من
در خیابان راه بروی می خواهی چه کار بکنی؟ می خواهی با همه ی اهل شهر بجنگی؟"
بعد از دو سه بار ملاقات، یک روز خالد با سه شیشه عطر گران قیمت و یک حلقه ی طلا در
سر قرار حاضر شد. با هر جان کندنی بود این جمله را بر زبان آورد که "آیا حاضری به
عقد من در بیایی؟ من می خواهم با تو ازدواج کنم." دختر با تعجب پرسید: "می خواهی با
من ازدواج کنی؟ تو هنوز اسم مرا نمی دانی. بگو اسم من چیست؟"
خالد با لکنت زبان و تته پته کنان گفت که "برای من خیلی سخته که اسم شما را به خاطر
بیاورم."
خالد به دوست دخترش یک هفته وقت داد تا راجع به پیشنهاد ازدواج فکر کند. ظاهرا
رفتار و حرکات خالد مورد قبول طبع دختر قرار گرفته بود، زیرا در عرض کمتر از یک ماه،
با یک دیگر ازدواج کردند.
درست از فردای شب ازدواج، بدبختی و دعوا و جنگ و جدال خانوادگی آغاز شد. خالد می
خواست زن ایرلندی اش را کنترل کند و به زور او را مجبور به استفاده از حجاب اسلامی
نماید. حجاب اسلامی یک نوع روسری است که زنان مسلمان و مومن، به سر می کنند.
دعواهای آن ها آنقدر پر سر و صدا بود که همسایه ها برای ساکت کردن آن ها با مشت به
دیوار می کوبیدند. خالد می دانست که رفتاری که با همسرش می کند درست نیست، اما
رفتار دیگری بلد نبود. سرانجام پس از مدتی، آن ها از هم جدا شدند. آن چه از این
ازدواج برای خالد ماند یک گذرنامه ی انگلیسی بود که به خاطر ازدواج با یک تبعه ی
انگلیسی نصیبش شده بود.
خالد پس از جدا شدن از زنش، به تنها نوع زندگی ای که می شناخت بازگشت. این بار،
مقصد او سومالی بود. در سومالی، یک گروه از مسلمانان رادیکال می خواستند، قوانین
سخت گیرانه ی دین اسلام، یعنی قوانین شریعه، را بر سرتاسر کشور سومالی اعمال کنند.
خالد که خود را به لباس یک کارگر صلیب سرخ در آورده بود، به یک خلبان هواپیما رشوه
داد تا او را از نایروبی به شهر لووق Luug در سومالی ببرد. خالد در آن شهر به یکی
از جنگ سالاران محلی که به جبهه ی مسلمانان پیوسته بود، مبلغ چهل هزار دلار پول نقد
تحویل داد. این پول را ثروتمندان عرب، اکثرا ثروتمندان سعودی ، داده بودند. این
ثروتمندان با این پول ها تلاش می کردند تا در بسیاری از جنگ هایی که در خاورمیانه و
آفریقا در جریان بود، نفوذ خود را اعمال کنند. این پول ها نه تنها به پیشرفت اسلام
در حال حاضر کمک می کرد، بلکه همچنین متحدانی را برای آن ها می خرید که ممکن بود در
آینده بدرد بخورند.
در شهر لووق، چهل جنگجوی عرب زندگی می کردند که همراه با مسلمانان سومالیایی با
ارتش اتیوپی می جنگیدند. ارتش اتیوپی مرتب از مرز عبور می کرد و به این شهر حمله می
نمود. هرچه از زمان اقامت خالد در لووق بیشتر می گذشت، اوضاع و احوال آن ها بدتر می
شد. خیلی وقت ها پیش می آمد که مجبور بودند برای سد جوع فقط شکر بخورند، زیرا چیز
دیگری برای خوردن پیدا نمی شد. همرزمان خالد، پس از مدت ها، سرانجام دست به یک
ضدحمله زدند. خالد به مدت دو روز، بدون وقفه جنگید، تا مهمات او و همرزمانش ته کشید.
پس از تمام شدن مهماتشان، با سنگ و کلوخ به ارتش اتیوپی حمله کردند، اما در این جنگ،
بیشتر جنگجویان سومالیایی و عرب کشته شدند. چند نفری هم که زنده مانده بودند، آن
چنان ناامید شده بودند که خودشان، پیشاپیش، شروع به کندن قبر برای خودشان کردند.
خالد، با بدنی کوفته و لرزان، از مهلکه جان سالم به در برد، اما پولی در بساطش
نمانده بود تا با آن به وطنش باز گردد. آدم چه می تواند بکند، اگر در جهاد باشد، و
پولش ته بکشد و بخواهد به وطنش برگردد؟ برای خالد و چند نفری که از مهلکه گریخته
بودند، تنها راهشان آن بود که به نزد جنگسالاری، که خالد به او چهل هزار دلار داده
بود، بروند و از او مقداری پول بگیرند.
جنگ سالار سومالیایی به آن ها گفت: "کمکی از دست من بر نمی آید. ما همه ی این پول
را برای جنگ خودمان احتیاج داریم."
خالد یک بچه محصل اهل مباحثه نبود، بلکه یک جنگجوی جبهه ی جهاد بود ،و بنابراین آن
چه را که طبیعت او اقتضا می کرد انجام داد، یعنی هفت تیرش را روی شقیقه ی فرمانده ی
سومالیایی گذاشت و به او گفت: "یا به ما کمک کن تا از سومالی خارج شویم و یا با یک
گلوله خلاصت می کنم. ما چهل هزار دلار پول نقد برایت آوردیم و حالا باید به ما کمک
کنی." فرمانده ی سومالیایی مجاب شد. خالد و دوستانش سرانجام از سومالی فرار کردند و
توسط کشتی کوچکی که یک گله بز بار زده بود ،از راه خلیح عدن به یمن رفتند.
هنگامی که خالد با مشقات فراوان به خانه اش در یمن وارد شد، پدرش از دیدن او بسیار
عصبانی شد و بر سرش داد زد: " این چه بلایی ست که به سر خودت آورده ای؟ از کدام
جهنم دره ای فرار کرده ای؟" خالد برای آن که پدرش را آرام کند به او قول داد که دست
از جنگیدن بکشد و یک زندگی عادی را آغاز کند. اما هر موقع که خالد را می طلبیدند به
دعوت آن ها لبیک می گفت. در سال ۱۹۹۹، خالد به شهر تفلیس واقع در کشور گرجستان رفت
تا از آن جا به چچن ستان برود تا با ارتش روسیه که در آن جا مسلمانان را قصابی می
کرد، بجنگد. اما در تفلیس شنید که بسیاری از مجاهدین هنگام عبور از کوهستان های بین
گرجستان و چچن ستان از سرما یخ زده اند و پیش از رسیدن به مقصد، در نیمه راه، مرده
اند. خالد آماده بود که به خاطر ایمانش کشته شود، اما یخ زدن در کوه های پربرف
زیبنده ی یک سرباز نبود. خالد از گرجستان به انگلستان رفت و در همان مغازه ی سابق
مشغول به کار شد. خالد در حالی که با جویدن قط خود را سرحال نگه می داشت، منتظر بود
تا موقعیت دیگری برای جهاد با کفار پیش بیاید.
در سال ۲۰۰۱ میلادی، دعوتی که خالد چشم به راهش بود، به دست او رسید. برادران
همرزمش در افغانستان می خواستند که او به نزد آن ها برود.
هنگامی که خالد، در اوایل آن سال به افغانستان وارد شد، حکومت طالبان، قسمت اعظم
افغانستان را زیر لوای قوانین سختگیرانه ی شریعه، متحد کرده بودند. دسته های نامنظم
جهادیست های خارجی که با کمونیست ها می جنگیدند، جای خود را به شبکه ی سازمان یافته
و پیچیده ای از اردوگاه های آموزشی داده بودند که زیر نظر تشکیلات منظم القاعده
اداره می شد. خالد متوجه شد که جهاد از آن صورت نامنظم و پراکنده به صورت یک موسسه
ی منظم و متمرکز در آمده است. این سرآغاز فصل جدیدی در تاریخ جهاد بود: سرآغاز یک
مبارزه ی سازمان یافته و متشکل تحت رهبری عثمان بن لادن، با حمایت مالی قوی.
در ماههای اول، خالد در شهر مشهد، در داخل مرزایران، یک مسافرخانه دایر کرد. مرز
بین ایران و افغانستان حدود شش هزار کیلومتر طول دارد. کنترل این مرز طولانی، به
خاطر کوهستانی بودن و وجود کوره راه های فراوان، بسیار دشوار است. سازمان القاعده،
داواطلبانی را که عازم جنگ در افغانستان بودند، ابتدا به عنوان مسافر در مسافرخانه
ی خالد در مشهد جا می داد و سپس در یک فرصت مناسب، آن ها را از طریق کوره راه های
مخفی، از مرز عبور می داد و به داخل خاک افغانستان می فرستاد.
در تابستان آن سال، خالد در سفری که به افغانستان داشت با بن لادن در اردوگاه
اختصاصی ی اودر قندهار ملاقات کرد. بن لادن در قندهار، برای خودش، یک اردوگاه ویژه
ساخته بود. خالد و بن لادن در باره ی وضعیت جهاد و اوضاع یمن گفت و گو کردند. یمن
کشوری بود که بن لادن علاقه ی خاصی با آن داشت – پدر بن لادن اهل یمن بود و یکی از
زنهایش نیز متولد این کشور بود و سرزمین یمن، همیشه بهترین و دلیرترین مجاهدین را
برای بن لادن پرورش داده بود – مردانی که بن لادن به وفاداری آن ها اعتماد فراوان
داشت و محافظان شخصی خود را از میان آن ها انتخاب می کرد. خالد عقیده داشت که باید
دامنه ی جبهه ی جهاد را وسیع تر کرد و آن را به سوی یمن امتداد داد. اما بن لادن با
این عقیده مخالف بود، زیرا معتقد بود که این موضوع باعث می شود که نیروهای آن ها در
منطقه ی وسیعی پراکنده شوند. بن لادن به خالد گفت: " هرچند می دانم که ظلم و زور در
یمن بیداد می کند، اما مصلحت نیست که، در حال حاضر، در آن جا بجنگیم."
در تابستان سال ۲۰۰۲ میلادی، احساسی عجیبی در فضای اردوگاه موج می زد. مثل آن که
قرار بود، به زودی واقعه ی بزرگی اتفاق بیافتد. در همان روزها ،خالد یکی از دوستان
سابق اش را که در زمان جنگ بوسنیا در یک جبهه می جنگیدند پیدا کرد. نام این شخص،
خالد شیخ محمد بود. او از اهالی پاکستان بود و بر اثر فعالیت های خود به مقام
فرماند ه ی عملیاتی القاعده رسیده بود محمد از خالد دعوت کرد که برای ماموریتی در
اروپا و یا آمریکا داوطلب شود. زیرا خالد با گذرنامه ی بریتانیایی خود می توانست به
آسانی در کشورهایی اروپایی تردد کند. اما خالد دعوت دوستش را رد کرد. خالد حاضر بود
که با سربازان خارجی ای که به کشورهای عربی حمله کرده بودند بجنگد، اما حاضر نبود
که این جنگ را به اروپا یا آمریکا ببرد.
در روز یازده سپتامبر، خالد در یکی از اردوگا ه های حوالی شهر کابل بود که از یکی
از روحانیون لیبیایی شنید که ساختمان تجارت جها نی در نیویورک مورد حمله قرار گرفته
و ویران شده است. همه ی آن هایی که در آن اردوگاه بودند، با شنیدن این خبر به ابراز
شادمانی پرداختند - نوعی نشاط توام با خلسه ی روحانی فضای اردوگاه را فراگرفته بود.
درست مانند فضای مکه در اوج مراسم حج. آن روز نقطه ی عطف مهمی بود. آن روزهمه چیز
را عوض کرد. در آن روز مجاهدین ضربه ای به غرب زدند که غرب هرگز نمی تواند آن را
فراموش کند. در عین حال، مجاهدین با این کار، خودرا به صورت هدف اصلی حملات تنها
ابرقدرت دنیا در آوردند.
هنگامی که نیروهای ایالات متحده ی آمریکا به افغانستان حمله کردند، خالد در حوالی
شهر خوست بود. در آن جا نبرد شدیدی جریان داشت. اما، جنگجویان القاعده در برابر
ارتش مجهز آمریکا، کار چندانی از دستشان بر نمی آمد. یک شب خالد و سه نفر از
همقطارانش در اتومبیلی در حوالی شهر خوست خوابیده بودند. نیمه های شب، خالد برای
قضای حاجت از اتومبیل پیاده شد. همین که خالد به اندازه ی کافی از اتومبیل فاصله
گرفت، بمبی به اتوموبیل آن ها اصابت کرد و آن را منهدم نمود. در این بمباران، هر سه
دوستان خالد، در دم جان سپردند. چندروز بعد، خالد در مراسم تدفین زنی شرکت کرد که
می گفتند همسر ایمن الظواهری، مرد شماره ی دوالقاعده و معاون بن لادن، است. این زن
درمدرسه ای به قتل رسیده بود که بسیاری از خانواده های القاعده برای فرار از دست
بمباران های هوایی آمریکا، به آن جا پناه برده بودند.
پس از چند هفته، همچنان که بمباران های هوایی به شدت ادامه داشت، پیامی از طرف بن
لادن به دست مجاهدین رسید که هر مجاهدی که قادر به مسافرت است باید افغانستان را
فورا ترک کند و به کشور مبدا خود برگردد. به گفته ی خالد: "در آن موقعیت، به هیچ
عنوان نمی توانستیم با آمریکایی ها بجنگیم. آمریکایی ها از طریق زمین به ما حمله
نمی کردند. آن ها از راه هوا به ما حمله می کردند و هیچ سرباز آمریکایی بر روی زمین
نبود تا بتوانیم به طرف او شلیک کنیم." هرچند بوش معتقد بود که آمریکایی ها،
مجاهدین و نیروهای اسلامی را شکست دادند و آن ها را از افغانستان ریشه کن کرده اند،
اما در حقیقت، بن لادن و مجاهدینش، دست به یک عقب نشینی استراتژیک زده بودند.
فرماندهان آمریکایی، چون نمی خواستند نیروی زمینی را وارد صحنه ی جنگ کنند و جان آن
ها را به خطر بیاندازند، استراتژی بمباران هایی هوایی را انتخاب کرده بودند. این
امر به اعضای القاعده اجازه داد تا بتوانند به آسانی از صحنه ی جنگ عقب نشینی بکنند،
تا در آینده و در زمانی که اوضاع اجازه دهد، بار دیگر به صحنه ی جنگ باز گردند.
در اواخر سال ۲۰۰۱، شیخ محمد، معاون عملیاتی القاعده، به خالد دستور داد تا یک گروه
پنجاه نفره از زنان و کودکان را از همان راهی که از ایران به افغانستان آمده بود،
به محل امنی در ایران برساند. شیخ محمد به خالد گفت: "تو با راه های مرزی آشنایی
داری. چند خانواده را با خودت به ایران ببر." شیخ محمد چند هزار دلار به خالد داد
تا هم مزد راهنماهای محلی افغان را بپردازد و هم سبیل پاسدارهای مرزی ایرانی را، با
رشوه، چرب کند.
سفر به ایران حدود دو هفته طول کشید. خالد و خانواده های همراهش، از گردنه های
کوهستانی عبور می کردند. منظره ی این زنان و کودکان که در این گوشه ی پرت از دنیا،
در این کوره راه های کوهستانی، سرگردان بودند، منظره ی عجیبی به وجود آورده بود.
غذای آن ها از مقداری خرما و علف های کوهی تشکیل می شد. گاهی که بخت با آن ها یار
بود و شکاری به تورشان میخورد، شکمی از عزا در می آوردند. هنگامی که به ایران
رسیدند، نیروهای طرفدار طالبان در ایران، منتظرشان بودند تا آن ها به محل امنی
برسانند. تا هفته ها پس از این سفر، شانه های خالد از حمل این همه بچه ی کوپچک و
طفل خردسال بر روی دوش خود، درد می کرد.
در سال های پیش از یازده سپتامبر، خالد و همرزمان مجاهدش، به آسانی و با سهولت نسبی–
با گذرنامه نامه های قلابی، با رشوه دادن به پلیس مرزی، و با قالب کردن خود به
عنوان یک ناراضی عراقی که از استبداد صدام حسین می گریزد - در اطراف دنیا حرکت می
کردند. درست است که ماموران مرزی می توانستند دردسر درست کنند و مزاحم مسافرت آن ها
شوند، اما همیشه راهی برای کلاه گذاشتن بر سر آن ها وجود داشت. اما، در سال ۲۰۰۲،
هنگامی که خالد می خواست از افغانستان به انگلستان باز گردد، با شگفتی کشف کرد که
حتی یک گذرنامه ی معتبر بریتانیایی نمی تواند او را از بازرسی و وارسی معاف کند.
هنگامی که خالد در ابو ظبی، می خواست هواپیمای خود را عوض کند، پلیس که به او مشکوک
شده بود و فکر می کرد که گذرنامه اش قلابی است، او را متوقف کرد. سرپرست ماموران
فرودگاه از دفترش بیرون آمد تا از خالد بازجویی کند. سرپرست از خالد پرسید: "مارکس
و اسپنسر چیه؟"
"خالد پاسخ داد: " مارکس و اسپنسر یکی از فروشگاه های بزرگ بریتانیا ست. ببین، من
یک شهروند بریتانیایی هستم. من شیعه ام. چرا بروم و به طالبان سنی کمک کنم. طالبان
از شیعه ها متنفرند. من برای زیارت امام رضا و سایر اماکن زیارتی به مشهد و ایران
رفته بودم." پس از چند ساعت معطلی، ماموران فرودگاه به خالد اجازه دادند که
هواپیمایش را عوض کند و سوار هواپیمایی که به لندن می رفت، بشود.
در فرودگاه "هیث رو" ی لندن، دوباره جلوی خالد را گرفتند و او را به اتاق بازپرسی
که یک اتاق شیشه ای بود، بردند. ماموران بریتانیایی از او پرسیدند که چمدان هایش
کجاست و خالد به آن ها پاسخ داد که او فقط یک ساک دستی دارد. اولین زنگ خطر.
ماموران، بلیط خالد را وارسی کردند: یک بلیط یک طرفه از تهران به لندن. دومین زنگ
خطر. خالد همان طور که در اتاق بازرسی روی یک نیمکت چوبی سخت نشسته بود و دل توی
دلش نبود، می توانست ماموران را ببیند که در اتاق بغلی مشغول ورق زدن گذرنامه ی او
بودند. ماموران صفحه ای در گذرنامه اش پیدا کرده بودند که خالد آن را در افغانستان
دستکاری کرده بود تا مهر ویزای پاکستان را از آن پاک کند. ماموران راجع به دستکاری
در این صفحه از خالد سوال کردند. خالد به آن ها گفت که او بر حسب تصادف، گذرنامه اش
را در جیب شلوارش گذاشته است و آن را اشتباها اطو کرده است و به همین علت این صفحه
به این صورت در آمده است. ماموران، توضیحات خالد را قبول نکردند. سومین زنگ خطر. در
نیمه شب، ماموران به دست های خالد دستبند زدند و او را در صندلی عقب یک اتومبیل
بدون نشان چپاندند و او را به یک بازداشتگاه فوق العاده امنیتی بردند.
ماموران امنیتی به مدت پنج روز و پنج شب خالد را مورد بازجویی قرار دادند. در جریان
این بازجویی ها خالد متوجه شد که وضع او از وضع همقطارهایش که در افغانستان توسط
آمریکایی ها دستگیر شده بودند، به مراتب بهتر است. زیرا در انگلستان طبق مقرارت
قانونی و با حفظ حقوق متهمین با او رفتار می کردند، در حالی که در افغانستان از این
چیزها خبری نبود. خالد متوجه شد پلیس مدرک محکمی علیه او ندارد، بنابراین همه چیز
را منکر شد و اظهار بی گناهی کرد. پلیس که نمی توانست او را بدون مدرک محکمه پسند،
بیش از این در بازداشت نگه بدارد، سرانجام مجبور شد که او را آزاد کند.
این واقعه یعنی بازداشت در فرودگاه لندن، موضوع مهمی را به خالد گوشزد کرد: زندگی
او به عنوان یک مجاهد و جهادیست ها، پس از واقعه ی یازده سپتامبر، از این رو به آن
رو شده بود. قبلا خالد می توانست به سهولت از این سوی دنیا به آن سوی دنیا برود،
اما حالا در فرودگاه لندن به خاطر این که فقط با یک ساک دستی و با یک بلیط یک طرفه
مسافرت می کرد و نیز به خاطر این که کشور مبداش ایران بود، سروکارش با ماموران
امنیتی و سین جیم و زندان و بازداشتگاه افتاده بود.
خالد به مدت یک سال ونیم ، بدون سر و صدا، در انگلستان زندگی کرد: زندگی او خلاصه
شده بود در کار در یک مغازه یمنی و عبادت در یک مسجد محلی. در همین ایام ، خالد با
یکی از هموطنان یمنی اش به نام وعیل الضالعی آشنا شد که بعدها مانند خالد، به عشق
جهاد دچار شد. این شخص، در انگلستان یکی از مشهورترین استادان ورزش رزمی "تکواندو"
بود و یکی از امیدهای انگلیس برای کسب مدال طلای المپیک در این رشته ورزشی بود.
در سال ۲۰۰٣، یعنی هنگامی که ایالات متحده به عراق حمله کرد، برای خالد مثل روز
روشن بود که در کدام جبهه باید بجنگد. رفتن به عراق از راه سوریه مثل آب خوردن بود.
کافی بود که آدم خودش را به شکل زارعین سوری در بیاورد و با چند ورقه ی جعلی، نصف
شب، از مرز عبور کند. خالد با استقاده از همین حیله وارد عراق شد. اما، جنگیدن در
عراق، داستان دیگری بود. در اوایل کار، تعداد جنگجویان غیرعراقی مانند خالد در عراق
چندان زیاد نبود. قسمت عمده ی نیروهای شورشی از سنی های عراقی تشکیل شده بود که فقط
می خواستند آمریکایی ها را ازعراق بیرون برانند. آن ها از ورود جنگجویان عیرعراقی
مانند خالد استقبال می کردند، زیرا در شرایطی نبودند که در این مورد مته به خشخاش
بگذارند، اما چندان علاقه ای به آرمان اصلی جهادیست ها مبنی بر برقراری قوانین شرعی
اسلامی در عراق نداشتند.
خالد در همان روزهای اول متوجه شد که نمی تواندخودش را در بین عراقی ها به عنوان یک
نفر عراقی جابزند. جثه ی عراقی ها از یمنی ها درشت تر بود و لهجه ی آن ها را نیز
نمی شد تقلید کرد، مخصوصا که عراقی ها هنگام حرف زدن، از حرکات مخصوص دست و بدن
استفاده می کردند که تقلید آن غیرممکن بودبه همین علت مردم به زودی متوجه ی خارجی
بودن این افراد می شدند و شیعه ها، محل جنگجویان سنی خارجی را به سرعت به مقامات
امنیتی اطلاع می دادند. خالد و همقطارهای عربش با همان مشکلی روبرو بودند که
نیروهای آمریکایی ها مدت ها بود با آن دست و پنجه نرم می کردند. هم جهادیست ها و هم
آمریکایی ها نمی دانستند به کدام یک از عراقی ها می توانند اعتماد کنند.
اکثرجنگجویان خارجی در عراق، بسیار جوان بودند. خالد در سن سی و دو سالگی، در مقام
مقایسه با آن ها، خودش را یک پیرمرد به حساب می آورد. مجاهدین که در خانه های
امنشان مخفی شده بودند، مجبور بودند برای اطلاع از نقل و انتقالات نیروهای آمریکایی
و نیز برای پیداکردن یک محل مناسب برای حمله به آمریکایی ها، به شورشیان عراقی متکی
باشند. ماه ها پس از آن که پرزیدنت بوش "فتح عراق و ختم غایله ی عراق" را اعلان کرد،
خالد و همقطارانش به نیروهای آمریکای در منطقه ی موصل در شمال عراق، شبیخون می زدند.
در همان ایام، پسر صدام در یک درگیری مسلحانه، کشته شد. ماه بعد، زعیل، دوست "تکواندو"
کار خالد، در شهر رمادی در حین زدوخورد با نیروهای آمریکایی به قتل رسید.
خالد سه ماه در عراق ماند و سپس از راه سوریه به انگلستان بازگشت. اما به نظر می
رسید که جهاد، او را رها نمی کند و همه جا مانند سایه، در تعقیب اوست. یک روز عصر
که خالد از سر کارش به خانه بازگشته بود، صدای بال های یک هلی کوپتر را در بالای
سرش شنید و چند لحظه بعد، ماموران پلیس در خانه اش را شکستد و به زور وارد خانه اش
شدند و خالد را به عنوان یک تروریست دستگیر کردند و به دستانش دستبند زدند و او را
باخودشان بردند. مردم محله نمی توانستند باور کنند که جوان محجوبی که در پشت
پیشخوان مغازه ی سر کوچه شان کار می کرده است،یک تروریست خطرناک و عضو گروه القاعده
باشد.
ماموران امنیتی انگلیس، خالد را درمورد سوابق گذشته اش تحت بازجویی قرار دادند. آن
ها می دانستند که خالد در سوریه بوده است و از او پرسیدند که برای چه به سوریه رفته
بوده است. خالد به آن ها گفت که برای کسب و کار به سوریه رفته است. آن ها می
دانستند که خالد در سال ۲۰۰ پس از مراجعت از ایران به انگلستان در لندن بازداشت شده
است و از او پرسیدند که برای چه به ایران رفته بوده است. خالد به آن ها گفت که برای
زیارت امامان شیعه به ایران رفته بوده است. خالد ادعا کرد که هرگز به افغانستان
نرفته است و هیچ وقت دلش نمی خواهد به آن کشور برود. آن ها می دانستند که بعضی از
جنگجویان یمنی در زندان "گوانتا مونا"، اقرار کرده اند که توسط خالد برای جنگ در
افغانستان استخدام شده بودند و از او پرسیند که برای چه این افراد را به جنگ در
افغانستان ترغیب و تشویق کرده است. خالد به آن ها گفت که اظهارت این زندانیان یمنی
کذب محض است و آن ها دروغ می گویند. آن ها می دانستند که چند روز پیش از آن که وعیل
در زدو خورد با نیروهای آمریکایی در عراق کشته شود، خالد با تلفن دستی با او صحبت
کرده است و از او پرسیدند که در باره ی چه موضوعی با زعیل صحبت می کرده است. خالد
به آن ها گفت که تماس تلفنی او با زعیل یک گپ دوستانه بوده است و در باره ی موضوع
خاصی صحبت نکرده اند.
خالد به مدت یک هفته در بازداشت ماموران امنیتی انگلیس بود و پس از آن مجبور شدند
او را آزاد کنند. زیرا به غیر از موارد مشکوک فوق الذکر، مدرک محکمه پسندی علیه او
نداشتند. هنگامی که خالد از زندان آزاد شد، همسایه های او که اکثرا از سفید پوستان
انگلیسی بودند با روی گشاده از او استقبال کردند. یکی از همسایه های او که مرد مسنی
بود گفت که "من ممکنست که به پسر خودم شک کنم، اما به خالد کوچک ترین شکی ندارم و
به این مرد اطمینان کامل دارم." بسیاری از هموطنان یمنی خالد و سایر رفقای مسلمان
او، از ترس آن که مبادا پلیس به آن هم شک کند، از دور و برخالد پراکنده شدند و او
را ترک کردند. هنگامی که خالد متوجه شد که رفقای یمنی اش او را ترک کرده اند، اما
همسایه های انگلیسی اش در کنار او ایستاد ه اند، دچار غلیان احساسات شد و در خلوت
خود با صدای بلند به گریستن پرداخت.
مدتی پس از ماجرای دستگیری در لندن، خالد برای دو ماه دیگر به عراق رفت. یکی از هدف
های او از این مسافرت، ادای احترام به دوست ازدست رفته اش، وعیل، بود. خالد در این
مسافرت، کمافی السابق، در خانه های امن زندگی می کرد و هرگاه موقعیتی پیش می آمد،
به نیروهای آمریکایی شبیخون می زد. شدیدترین جنگی که خالد شاهدش بود در منطقه ی
القایم اتفاق افتاد که در آن سی نفر از جنگجویان خارجی و بیش از صدنفر از شورشیان
عراقی، به مدت یک هفته، با تمام قوا، علیه نیروهای آمریکایی می جنگیدند. در این جنگ،
خالد شاهد کشته شدن هفت نفر از برادرانش شد. کشته شدگان بیشتر اهل سوریه و عربستان
سعودی بودند. خالد حدس می زد که شورشیان، به نوبه ی خود، حدود ده سرباز آمریکایی را
به قتل رسانده اند.
اما، این بار وضع عوض شده بود و ماهیت شورش در عراق فرق کرده بود. الظواهری، در آن
موقع، موفق شده بود که زمام رهبری شورش در عراف را در دست بگیرد. بسیاری از ماموران
سابق دستگاه امنیتی صدام و بسیاری از اعضای سابق گارد ریاست جمهوری عراق، در آن
موقع، در سلول ها مخفی در کنار جهادیست هایی مانند خالد، سازمان یافته بودند.
دستگاه رهبری القاعده دارای منابع مالی و قابلیت برنامه ریزی و تخصص استراتزیک بود
که شورشیان عراقی از آن بی بهره بودند. از آن گذشته، جنگجویان غیرعراقی در مقام
مقایسه با شورشیان عراقی، بیشتر مایل بودند که در راه عقیده ی خود کشته شوند و نیز
بیشتر حاضر بودند که عیرنظامیان را به قتل برسانند
خالد که از مشاهده ی کشت و کشتار غیرنظامیان ناراحت شده بود، سوالات زیادی راجع به
نقش جهاد و جهادیست ها در ذهن او به وجود آمده بود. آیا دین اسلام واقعا به او این
اجازه را می داد که همسایه های انگلیسی خود را در کشور خودشان به قتل برساند؟ آیا
این قتل ها از نظر اسلام قابل توجیه بود؟ آیا پس از این همه جنگ و جدال و کشت و
کشتار، هرگز خواهد توانست به یک زندگی عادی باز گردد؟ خالد از گوشه و کنار شنیده
بود که بعضی از همرزمان یمنی اش که در صفوف القاعده می جنگیده اند، به دست نیروهای
آمریکایی افتاده اند و در زندان مخوف گوانتانامو برای مدت نامعلومی در بند کشیده
شده اند و معلوم نیست که آیا هرگز روی آزادی را خواهند دید و یا نه. خالد می ترسید
که این بلا بر سر او نیز بیاید و او نیز به سرنوشت آن ها دچار شود. سرنوشتی که خالد
آن را صد بار از مرگ بدتر می دانست.
خالد برای بازدید کوتاهی از عراق به وطنش، یمن، مراجعت کرد. اما به محض آن که پایش
به خاک یمن رسید، ماموران یمنی او را دستگیر کردند و به زندان انداختند. در زندان،
این سوآل ها و این شک و تردیدها، در ذهن او شدت بیشتری به خودگرفت. پدر خالد برای
ملاقات او به زندان آمد و در آن جا به او نصیحت کرد که "هرچه که تا حالا کرده ای
کافی ست. الان موقع آن ست که دست از این کارها بکشی و به زندگی خود سروسامانی بدهی."
پس از آن که خالد از زندن آزاد شد، ماموران امنیتی، خالد و گروهی دیگر از "عرب های
افغانی" را به حضور ریس جمهور یمن، علی عبدالله صالح، بردند تا آن ها را نصیحت کند.
در این جلسه ی خصوصی، رییس جمهور یمن، آن ها "فرزندان من" خطاب کرد و به آن ها گفت
که بوش و حکومت آمریکا به او فشار آورده اند که فعالیت جهادیست ها را محدود کند و
او مجبور شده است که این کار رابرخلاف میل باطنی اش انجام دهد. رییس جمهور یمن به
آن ها پیشنهادی کرد که در "جنگ علیه ترور" به ندرت علنا به آن اشاره می شود.
پیشنهاد او به جهادیست های یمنی این بود که اگر آن ها دست از جنگ بکشند، به آن ها
پول کلانی خواهد داد.
صالح به آن ها گقت:
"علاوه بر پول نقد، ما برای ازدواج به شما کمک خواهیم نمود و برای شما شغل خوبی نیز
پیدا خواهیم کرد. روی یک ورقه ی کاغذ، آن چه را که می خواهید ما به شما بدهیم
بنویسید و آن را امضا کنید و به دفتر مخصوص من بدهید."
خالد از قبول پول امتناع کرد، اما سایر پیشنهاد های رییس جمهور یمن، او را به وسوسه
انداخت و تصمیم گرفت که از جرگه ی جهادیست ها خارچ شود. خالد در سفری که به انگلیس
کرد، به یکی از دختران مسلمان که در انگلیس توسط دوستی به او معرقی شده بود،
پیشنهاد ازدواج داد و پس از گرفتن پاسخ مثبت با او نامزد شد. در ماه آگوست سال
۲۰۰۵، نامزد خالد و پدر و مادرش برای ملاقات خالد و خانواده اش به یمن مسافرت کردند.
خالد از این که ازدواج کند و تشکیل خانواده بدهد، به شدت به شوق آمده بود. در این
ایام خالد، به سبک عرب ها، مشغول نامزد بازی بود. به این معنا که خالد و نامزدش
همراه با با یک فوج از اقوام دور و نزدیک و تحت نظارت شدید خانواده ی دختر، برای
گردش و تفریح به یکی از پارک های خارج از شهر صنعا، پایتخت یمن، می رفتند و یا برای
شرکت در مهمانی به خانه ی یکی ار اقوام نزدیک خالد می رفتند. در همه ی این احوال،
صورت دختر در زیر حجاب کامل اسلامی پوشیده بود و دختر اجازه نمی داد که خالد حتی
نیم نگاهی به صورت او بکند. و نیز در همه ی این احوال، پدر و مادر دختر و خانواده ی
نامزدش در همه جا حضور داشتند و اجازه نمی دادند که خالد و نامزدش حتی برای یک لحظه
تنها باشند.
اما گذشته ی خالد دست از سر او برنمی داشت. خالد مانند بسیاری از جنگجویان بازنشسته،
با حسرت به سالهایی که در کوه وکمر با دشمنان مشغول جنگ بود، نگاه می کرد و با یاد
آوری هیجانات جنگ و دوستی های بی غل و غش و ازخودگذشتگی ها و ایثار ها ، قلبش
مالامال از هیجانات فرو خفته می شد. او بین دو دنیا در کشاکش بود و نمی دانست که
سرنوشتش چه خواهد شد. خالد در صنعا زندگی می کرد، اما دیگر، آن جا را خانه ی خود
نمی دانست و دلش در هوای لندن پر می زد. به همین علت، هر از چندگاهی به تلفن خانه
می رفت و به دوستانش در انگلیس تلفن می زد و از احوالات آن جا اطلاع حاصل می نمود.
اما خالد امیدی نداشت که به زندگی سابقش در لندن بازگردد. زیرا او در لندن به همان
مساجدی می رفت که بمبگذاران اخیر لندنی می رفتند و می ترسید که به محض آن که پایش
به خاک لندن برسد، پلیس انگلیس او را دستگیر کند. بنابراین مجبور بود که هوای
انگلیس را از سرش بیرون کند و در یمن بماند. اما اگر در یمن نیز می مانند، می ترسید
که جهادیست ها او را وسوسه کنند و دوباره او را به طرف خودشان بکشانند.
این روزها، وقتی دوستان جهادیست خالد به منزل او می آیند و از او می خواهند که برای
ماموریت جنگی به عراق و یا سودان برود، خالد به آن ها می گوید که نمی تواند به هیچ
جا برود و خانواده ی خود را در یمن به خطر بیاندازد. حتی برادر کوچک نامزدش سعی کرد
که خالد را برای پیوستن به شورشیان عراق تشویق کند، اما خالد پیشنهاد او را رد کرد.
خالد دلش می خواست به برادر نامزدش بگوید که دیگر از جنگ و جدال خسته شده است و نمی
خواهد کوچک ترین نقشی در آن داشته باشد، اما می ترسید که با این حرفش، به خیانت به
آرمان جهادیست ها متهم شود و به او به چشم یک خاین نگاه کنند ، بنابراین جلوی زبانش
را گرفت و سکوت اختیار کرد. خالد همچنان ساکت است و انتظار روزی را می کشد که جنگ و
خونریزی به پایان برسد و صلح و آرامش جای آن را بگیرد.
تام داونی، گزارشگر مچله ی رولینگ استونز می باشد. این گزارش در شماره ی شماره ی
۹٨۹، ۱۵ دسامبر ۲۰۰۵ این مجله متنشر شده است.
|