جادوي بهار

نوشته ي عباس احمدى

اين مقاله در چهار بخش نوشته شده است. در بخش يک، مراسم چهارشنبه سوري ، در بخش دو، آيين سبز کرده سبزه، در بخش سه، سفره ي هفت سين، و در بخش چهار، پديده ي حاجي فيروز، از نظر جادو شناسي، مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته است.     


 بخش 1- آيين هاي چهار شنبه سورى

 يكى از مراسم نوروز در ايران، مراسم چهار شنبه سورى است. در مراسم چهار شنبه سورى، چهار آيين به چشم مى خورد: آيين قاشق زنى، آيين پريدن از روى آتش، آيين شكستن كوزه، و آيين بازكردن قفل. براى كند و كاو در اين مراسم، از عصر علم به عصر مذهب و از عصر مذهب به عصر جادو مى روم. 

۱-آيين قاشق زنى

در مقاله ى“چَمچهَ گَلين “ نشان دادم كه يكى از مراسم چهار گانه ى چهار شنبه سورى، يعنى مراسم “قاشق زنى “، شبيه به مراسم “چَمچهَ گَلين “ است. در آن مقاله براى اولين بار اين فرضيه را مطرح كرديم كه آيين قاشق زنى، مانند مراسم چمچه گلين، يك نوع جادوى تقليدى براى باران سازى است. در قاشق زنى نيز، مانند مراسم چَمچَه گَلين، دختر بچه ها به در خانه ها مى روند و صاحب خانه ها به آن ها مواد غذايى مى دهند. “قاشق “ در مراسم قاشق زنى، مانند “چَمچَه “ در مراسم “چَمچَه گَلين “، مظهر و سمبول و نماد روح درختى و روح بارورى و بركت است. در آن گفتار، ادعا كردم در مراسم قاشق زنى، قسمت آب پاشيدن و قسمت آش پختن، از بين رفته است.به دنبال پيدا كردن اين قسمتهاى گمشده بودم كه به مطلب زير در كتاب نيرنگستان نوشته ى زنده ياد صادق هدايت، برخورد كردم. 

 “اگر كسى ناخوش داشته باشد، به نيت سلامتى او، در شب چهار شنبه سورى ظرفى برداشته مى رود در خانه ى همسايه ها را مى كوبد و بدون آن كه چيزى بگويد با قاشق به آن ظرف مى زند. صاحب خانه يا خوراكى يا پول در ظرف او مى اندازد. آن خوراكى ها را به ناخوش مى دهند و يا با آن پول چيزى مى خرد و به ناخوش مى خوراند تا شفا يابد. در همين شب كوزه ى آبى زير ناودان رو به قبله مى گذارند (۲) “ 

 اگر خاطرتان باشد، در مراسم چمچه گلين نيز عروسك مخصوصى را زير ناودان رو به قبله مى گذارند. گرچه در نمونه اى كه صادق هدايت آورده است، با خوراكى هاى مراسم قاشق زنى، آش نمى پزند تا فديه ى آناهيتا كنند، اما صفت جادويى اين خوراكى ها در خاصيت شفادهندگى آن هاست كه مى تواند بيماران را شفا دهد.ممكن است بعضى از دوستان ايراد بگيرند كه درست است كه يك قدم به مقصود خود نزديك تر شده اى ولي هنوز رسم آش پختن را به طور مستقيم نشان نداده اى.ايراد آن ها درست است. براى رفع اين ايراد، نمونه زير را مى آورم.

 “ از ديگر آيين هاى چهار شنبه سورى، قاشق زنى مى باشد. زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشق و كاسه ى مسى بر مى داشتند و به در خانه هاى مردم رفته، به طورى كه شناخته نشوند، شروع به قاشق زنى مى كردند. مردم در كاسه هاى آنها مواد غذايى و يا پول مى ريختند. از پول و مواد جمع آورى شده از راه قاشق زنى، آش بيمار و يا آش امام زين العابدين بيمار (ع) مى پختند.(۳) “

 همان طور كه مى بينيد، آش حضرت زين العابدين بيمار (ع) در مراسم قاشق زنى معادل آش حضرت فاطمه ى زهرا (ع) در مراسم چمچه گلين است. مى دانيم كه هردوى اين آش ها، در اصل، به عنوان فديه اى براى آناهيتا، ايزد بانوى بارورى و بركت، پخته مى شده است. بعد از حمله ى اعراب به ايران، بسيارى از آيين هاى باستانى، براى مصون ماندن از حمله ى قشريون متعصب، تحت نام امامان و ائمه ى اطهار عليهم السلام به زندگى خود ادامه دادند.

 ۲- آيين پريدن از روى آتش

به عقيده ى من آيين پريدن از روى آتش نوعى جادوى سرايتى به شمار مى روند.براى اثبات اين فرضيه، ابتدا، چند نمونه از نقاط مختلف ايران مى آورم و سپس آن ها را از نظر جادو شناسى مورد تجزيه و تحليل قرار مى دهم.

 نمونه ها

نمونه ى اول - در شاهرود، زنان روستاى “دهملا “، در شب چهار شنبه سورى،سر سه كوچه، سه كپه ى آتش روشن مى كنند. سپس كوزه ى كهنه اى را كه به آن “كِل تُنگُو “ مى گويند از پشت بام به زمين مى اندازند و با خود مى گويند “نحسى به در “.(۱)

 نمونه ى دوم - در خور، نزديك نايين، استان اصفهان، جشن چهار شنبه سورى با افروختن شاخه ى درخت خرما به دست كدبانوى خانه شروع مى شود. در اين شب، بانوى خانه، آتش افروخته را از بام به كوچه مى اندازد و مى گويد: “ اﻻ به در، بلا به در، دزد و هيزا، زده به در “ (۱)

 نمونه ى سوم - در شب چهارشنبه سورى باﻻى بام خانه آتش روشن مى كنند. در كوزه پول سياه انداخته و غروب آفتاب آن را از باﻻى بام در كوچه مى اندازند و مى گويند: “ درد و بلام بره تو كوزه بره تو كوچه"(2)

 نمونه ى چهارم - شب چهار شنبه، بته ى خشك را، در هفت كپه يا سه كپه، آتش مى زنند و همه ى اهل خانه از كوچك و بزرگ از روى آن مى پرند و مى گويند: “زردى و رنجورى من از تو،سرخى و خرمى تو از من “ (۲)

 تحليل

اولين سوال اين است كه چرا در مراسم چهار شنبه سورى، مردم آتش روشن مى كنند؟

 به عقيده ى بسيارى از محققان، از جمله دكتر مهرداد بهار، در آخر سال، ارواح مردگان و يا فروهر ها براى ديدار بستگان شان از آسمان به زمين مى آيند و مردم آتش روشن مى كنند تا ارواح مردگان به آسانى خانه ى بستگان شان را پيدا كنند. دليلي هم كه براى اين فرضيه مى آورند اين است كه آريا ها مردمانى مرده پرست اند و اين مراسم نوعى آيين نيا پرستى است (۳).

آخوند ها نيز مى گويند مراسم روشن كردن آتش در مراسم چهار شنبه سورى ياد آور آتش پرستى گبر هاست و به همين دليل با آن مخالفت مى كنند.

اما من نظر ديگرى دارم. من مى گويم كه مراسم پريدن از روى آتش نوعى جادوى سرايتى است. بوميان ايران، معتقد بودند كه با تماس با آتش مى توانند، در يك لحظه ى كوتاه، زردى و رنجورى خودرا به آتش بدهند و در عوض سرخى و خرمى آتش را به خود منتقل كنند. اين موضوع به وضوح در نمونه چهارم به چشم مى خورد، در آن جا كه هنگام پريدن از روى آتش مى گويند: “ زردى و رنجورى من از تو، سرخى و خرمى تو از من “ اين يك نوع جادوى سرايتى است كه دو موجود از راه تماس، صفات خود را به يكديگر “سرايت “ مى دهند.

 ۳ - آيين شكستن كوزه

نكته اى كه فرضيه ى ما را در برابر فرضيه ى “مرده پرستى آريايى ها “ و نيز در برابر فرضيه ى آخوندىِ “آتش پرستى گبر ها “ تقويت مى كند مراسم شكستن كوزه است. در اين مراسم، مردم درد و بلاى خودرا از راه جادوى سرايتى به كوزه منقل مى كنند و كوزه را از پشت بام به كوچه مى اندازند تا به اين ترتيب رنجورى و بيمارى را از خانه ى خود دور كنند. به عنوان مثال، در نمونه سوم در كوزه پول سياه مى اندازند و غروب آفتاب آن را از باﻻى بام در كوچه مى اندازند و مى گويند: “درد و بلام بره تو كوزه بره تو كوچه “.

 ارتباط بين پريدن از روى آتش و شكستن كوزه

اگر فرضيه ى ما در مورد مراسم پريدن از روى آتش درست باشد بايد در بعضى از اين مراسم به جاى كوزه، بته ى مشتعلي را از بام به كوچه بياندازند و درد و بلا را به اين ترتيب از خود دور كنند.يعنى، ابتدا بته اى را آتش بزنند و درد و بلاى خودرا به آن منتقل كنند و سپس آن را از بام به كوچه بياندازند. اين نمونه ى شگفت انگيز را در نايين پيدا مى كنيم.در نايين، كدبانوى خانه به جاى كوزه، شاخه ى درخت خرما را آتش مى زند و از بام به كوچه مى اندازد و مى گويد: “اﻻ به در، بلا به در، دزد و هيزا، زده به در “.در اين جا بخوبى مى بينيم كه آتش، نقش كوزه را بازى مى كند. در بعضى از مراسم نيز گرچه آتش را از بام به كوچه نمى اندازند، اما پس از پريدن از روى آتش و انتقال دادن بيمارى و رنجورى به آتش، خاكستر آن را جمع كرده و از خانه بيرون برده و در سر چهار سو ها مى ريزند. در اين زمينه به اين نمونه توجه كنيد.

 “در قديم رسم بر اين بود كه زنى خاكستر بوته ها را جمع كرده و در سر چهار سو ها مى ريخت و در بازگشت به خانه مى پرسيدند كيه؟.او مى گفت منم.بعد مى پرسيدند از كجا آمده اى؟ او مى گفت از عروسى. سپس مى پرسيدند چه آورده اى؟ او مى گفت تندرستى. آن وقت در خانه را به رويش باز مى كردند.(۳) “

 در اين نمونه، به خوبى مى بينيم كه خاكستر جادويى را، مانند كوزه ى كهنه، از خانه به دور مى ريزند تا با اين آيين جادويى، بيمارى و رنجورى (= نحوست) را از خانه ى خود دور كنند.

 ۴ - آيين باز كردن قفل

در اين جا، به چهارمين آيين مراسم چهار شنبه سورى، يعنى به آيين “بازكردن قفل “ مى پردازم.به عقيده ى من، آيين “بازكردن قفل “ نوعى جادوى تقليدى براى جفت گيرى و كامجويى است.ابتدا به اين چند نمونه از كتاب كوچه توجه كنيد:

 نمونه ها

نمونه ى اول - “ در خراسان در شب چهار شنبه سورى دخترى كه دم بخت است قفلي را به زنجيرى بسته به گردن خود آويزان مى كند به طورى كه قفل ميان دو پستان او قرار مى گيرد.و بعد، وقت غروب مى رود سر چهار راه، كليد قفل را زير پاى راست خود مى گذارد و يك عدد آيينه ى كوچك هم زير پاى چپ خود قرار مى دهد و منتظر مى نشيند.هر مردى از آن جا رد مى شود صدا مى كند: اى آقا، بيا اين قفل را باز كن. آن شخص كليد را از زير پاى راست دختر بر مى دارد و قفل را باز مى كند.پس از آن دختر آينه را از زير پاى چپ خود بيرون مى آورد و به صورت خود نگاه مى كند.(۲) “

 نمونه ى دوم - “ در شب چهار شنبه سورى گوشه ى چادرِ دخترِ خانه مانده را سوراخ مى كنند و قفلي از آن مى گذراننند و مى بندند.بعد دختر با يكى از پيرزن هاى خويش سر چهار راهى مى ايستد و از هر مردى كه مى گذرد مى پرسد: اى آقا، اسم شما محمد است؟ اسم شما علي است؟ اگر جواب مثبت باشد كليد را به دست او مى دهد و خواهش مى كند قفل را باز كند. بعد مشتى نقل و نبات به او مى دهد.(۲) “

نمونه ى سوم - “ در شب چهار شنبه سورى، دختر هايى كه بخت شان بسته است (يعنى شوهر گيرشان نمى آيد) قفلي را بسته به زنجيرى آويخته به گردن خود مى اندازند كه قفل روى سينه ميان دو پستان شان قرار مى گيرد. بعد وقت غروب مى روند سر راه چهار راه. هر سيد كه رد مى شود صدا مى كنند كه بيايد قفل را باز كند تا بختشان باز شود.(۲) “

 نمونه ى چهارم - “ پيش از در آمدن آفتاب، دختر قفلي را بر مى دارد و به كمر مى بندد، آن را كليد مى كند و كليدش را به كمر مى اندازد و به راه مى افتد. قفل را چنان بسته كه عابران ببينند. آنگاه مرد عابرى كه مطلب دستگيرش مى شود پيش مى آيد و قفل را باز مى كند (۲) “

 تحليل

قفلي كه اين دختران دم بخت به گردن مى اندازند، به وضوح سمبول آلت تناسلي زنانه است و باز كردن قفل نيز سمبول جفتگيرى بين زن و مرد است.اين مراسم، يك نوع جادوى تقليدى براى كامجويى و پيدا كردن جفت است.دختر نوبالغ، مى خواهد طبيعت را مجبور كند كه از عمل چرخيدن كليد در قفل تقليد كند و كليد نرينه اى براى قفل مادينه ى دختر جوان فراهم آورد.

***

منابع:

۱- مقاله ى “تنوع مراسم نوروز در ميان ايرانيان “، نوشته ى مارى پرهيزكارى، روزنامه ى دوران امروز، يكشنبه 21 اسفند 1379، صفه ى ۹

۲ - كتاب كوچه، احمد شاملو، حرف “ب “، صفحه ها ى 834 - 832

۳ - مقاله ى “زردى من از تو سرخى تو از من “، نوشته ى محمد رضا ارشاد، روزنامه ى همشهرى، سه شنبه 23 اسفند 1379


بخش 2 - آيين سبزكردن سبزه

ايرانيان دو هفته پيش از فرارسيدن نوروز در خانه هايشان سبزه سبز مى كنند و سيزده روز پس از آغاز نوروز يعنى در روز سيزده بدر آن را از خانه هايشان بيرون مى آورند و به رودخانه مى اندازند. پرسشي که در اين جا پيش مي آيد اين است که چرا ايرانيان سبزه سبز مي کنند؟ اين رسم از کدام زمان متداول شده است؟ فونکسيون و کارکرد آن چيست؟ براي پاسخ به اين پرسش ها از عصر علم به عصر مذهب، و از عصر مذهب به عصر جادو مي رويم و ريشه هاي اين آيين کهنسال را در آن جا جستجو مي کنيم.

در عصر جادو، هنوز ايزدان و خدايانى مانند مهر و ناهيد و هرمزد، ظهور نكرده بودند. زيرا ذهن بدوى بوميان ايران نمى توانست به موجودات مجرد در ماوراى طبيعت مادى فكر كند.هرچه بود طبيعت بود و انسان كه براى تسلط بر آن مى كوشيد. در آن عصر، آنها نمى توانستند از ايزدانى مانند ايزد بانوى آناهيتا براى سبز كردن طبيعت كمك بگيرند. تنها سلاح آنها براى فرمان راندن بر طبيعت، آيين هاى جادويى بود. آنها واقعا معتقد بودند كه “ شبيه، شبيه مى آورد “ آنها در خانه هايشان،سبزه سبز مى كردند تا طبيعت را مجبور كنند از اين عمل آنها تقليد كند و سبز شود. بشر در عصر علم، دريافت كه هيچ رابطه ى علت و معلولي بين سبز كردن سبزه در خانه و سبز شدن طبيعت در باغ و بستان وجود ندارد.اما در عصر جادو، بوميان ايران معتقد به اين رابطه ى علت و معلولي بودند. امروزه، كاركرد جادووى اين آيين مقدس فراموش شده است و مراسم سبز كردن سبزه به صورت يكى از سنت هاى ملي در آمده است.

مراسم به آب انداختن سبزه در روز سيزده بدر

سوال دومى كه پيش مى آيد اين است كه چرا سبزه اى را كه با اين همه زحمت در خانه هاى شان سبز كرده اند، در روز سيزده بدر از خانه بيرون مى آورند و آن را به رودخانه مى اندازند؟ چه رمزى در اين عمل نهفته است؟ مى دانيم كه سبزه ى شاداب روز اول فروردين، به تدريج زرد و پزمرده مى شود به نحوى كه در روز سيزده ى فروردين، چندان چيزى از آن شادابى و سر سبزى روز اول در آن باقى نمانده است. بوميان ايران، با مشاهده ى اين جريان، معتقد بودند كه رنجورى و زردى و بيمارى از آن ها به سبزه “سرايت “ كرده است و بايد اين سبزه ى جادويى را در روز سيزده بدر، از خانه بيرون ببرند و در رودخانه بياندازند تا آب روان آن را با خود ببرد. “انداختن سبزه در رودخانه “ يك نوع جادوى سرايتى است. اين آيين شبيه به آيين “انداختن كوزه ى كهنه از بام به كوچه “ در شب چهار شنبه سورى است. و همان طور كه در مقاله ى قبل، نشان دادم، “پريدن از روى آتش “ نيز از همين خانواده است. زيرا در آن مراسم نيز با پريدن از روى آتش، زردى و رنجورى خودرا به آتش مى دهند و سپس خاكستر اين آتش جادويى را از خانه بيرون مى برند و در كوچه مى ريزند. از نظر جادوى سرايتى، سبزه ى زرد شده معادل كوزه ى كهنه و معادل آتش خاكستر شده مى باشد. بايد ابتدا رنجورى و زردى و بيمارى اى را كه از خود به سبزه و يا به كوزه و و يا به آتش “سرايت “ داد. و سپس سبزه ى زرد شده را به آب روان انداخت تا آب اين سبزه ى جادويى را با خود ببرد.و يا كوزه ى كهنه را از بام به كوچه پرتاپ كرد تا اين كوزه ى جادويى تكه تكه و نابود شود. ويا آتش خاكستر شده را از خانه به كوچه ريخت تا باد اين خاكستر جادويى را با خود ببرد. اگرسبزه ى زرد شده و يا آتش خاكستر شده و يا كوزه ى كهنه در خانه بماند، بيمارى و زردى و رنجورى نيز در بدن آن ها باقى خواهد ماند و به قول معروف “دچار نحسى “ خواهند شد. معناى كلمه ى “نحسى “ از نظر علم جادو شناسى دقيقا همين تعريفى است كد در اين جا آورده ايم. نحسى يعنى بيمارى و زردى و رنجورى.حتى امروزه نيز معتقديم كه اگر روز سيزده به صحرا نرويم و سبزه را به رودخانه نياندازيم،به “نحوست سيزده “ دچار مى شويم. گرچه ما كاركرد جادويى اين مراسم را فراموش كرده ايم ولي وحشت ها و ترس هاى وابسته به تابو هاى عصر جادو هنوز با ماست.

 ارتباط بين مراسم چهار شنبه سورى و مراسم به آب انداختن سبزه

در اينجا مى توان اين سوال را مطرح كرد كه اگر پريدن از روى آتش و انداختن كوزه از بام به كوچه براى “رفع نحوست “ است، پس بايد خويشاوندى و قرابتى بين مراسم چهار شنبه سورى و مراسم سيزده بدر وجود داشته باشد. براى اثبات اين فرضيه، بايد نمونه اى را نشان بدهم كه در آن نمونه ، مراسم چهار شنبه سورى نه در شب چهار شنبه بلكه در شب سيزده ى نوروز انجام شده باشد. تعجب نكنيد، درست شنيديد، اگر فرضيه ى من درست باشد بايد در بعضى از نقاط ايران، چهار شنبه سورى را شب سيزده نوروز برگزار كنند. ابتدا فكر مى كردم كه پيدا كردن اين حلقه ى مفقوده، ممكن نيست تا آن كه در كتاب نيرنگستان به اين نمونه ى عجيب و شگفت آور برخورد كردم:

 در ده “سجن “ از توابع شاهرود، در شب سيزده، سر سه كوچه،سه بوته ى آتش دست مى كنند و از روى آن مى پرند و مى گويند: “سيزده به در، چهارده مبارك باد “

 همان طور كه مى بينيد، در شاهرود، چهار شنبه سورى به شب سيزده افتاده است. اين موضوع يك بار ديگر نشان مى دهد كه مراسم “به رودخانه انداختن سبزه “ در روز سيزده بدر، از نظر جادوى سرايتى شبيه به مراسم “ شكستن كوزه “ و مراسم “پريدن از روى آتش “ در شب چهار شنبه سورى است.

مراسم گره زدن سبزه

در روز سيزده بدر، دختران نوجوان و نوبالغ، به اميد پيدا كردن شوهر، سبزه ها را گره مى زنند و مى خوانند: “سيزده بدر، سال ديگه خونه ى شوهر “. اولين سوالي كه بپيش مى آيد اين است كه معناى اين “گره “ چيست و اصوﻻ “گره “ سمبول چه چيزى است و چرا دختران نوبالغ اين كار را مى كنند؟ براى پاسخ به اين سوال بايد به مراسم “بازكردن قفل “ در شب شهار شنبه سورى توجه كنيد. سوآلي كه در اين جا مطرح است اين است كه چه ارتباطى بين آن “قفل “ چهارشنبه سورى و اين “گره “ ى سيزده بدر موجود است؟ براى پاسخ به اين سوال، نمونه ى زير را مى آورم كه در آن به جاى قفل از گره ى دستمال استفاده شده است.

“در شب چهار شنبه سورى، دختران دم بخت، كه آرزوى تشكيل خانواده داشتند، دستمالي را گره مى زدند و در گذر گاه به ناشناسى مى دادند تا گره ى دستمال را باز كند.(۱) “

  اين گره ى دستمال مى تواند شبيه به گره اى باشد كه در روز سيزده بدر، دختران به سبزه مى زنند. تنها فرقى كه با هم دارند اين است كه در اين جا از دستمال استفاده مى شود و در آن جا از سبزه. با اين حساب، گره ى سبزه معادل گره ى دستمال و گره ى دستمال معادل قفل و قفل معادل آلت تناسلي زنانه است. باز كردن گره ى سبزه مانند باز كردن گره ى دستمال و يا باز كردن “قفل “ ،سمبول جفت گيرى جنسى است.به عبارت ديگر، مراسم گره زدن سبزه نوعى جادوى تقليدى براى جفت يابى و جفت گيرى است.

***

منابع:

۱ - مقاله ى “نوروز، آيين ستايش بهار و انسان “ ماهنامه ى پژواك، مارچ 2001، صفحه ى 25


بخش 3 - سفره ى هفت سين

 سفره ى هفت سين تشكيل شده است از: سبزه، سكه، سيب، سير، سنجد، سركه، و سمنو.در مقاله ى پيش نشان دادم كه سبز كردن سبزه نوعى جادوى تقليدى براى سبز كردن طبيعت است.سوال اين است كه نقش شش سين باقيمانده در سفره ى هفت سين چيست و اصلا چرا سفره ى هفت سين مى اندازيم؟ به عقيده ى من، از اين شش سين باقيمانده، چهار سين آن يعنى سكه و سيب و سير و سنجد كاركردى شبيه به سبزه دارند و نوعى جادوى تقليدى به شمار مى روند.دو سين ديگر يعنى سركه و سمنو كاركرد ديگرى دارند و نوعى جادوى سرايتى محسوب مى شوند.

از سكه شروع مى كنم. سكه را براى آن روى سفره ى هفت سين مى گذارند، تا طبيعت را مجبور كنند از اين عمل جادويى تقليد كرده و سكه هاى زيادى به آنها بدهد. سيب را براى آن در سفره ى هفت سين مى گذارند تا طبيعت به تقليد از آنها، درختان آنها را پر ميوه و بارور كند. سير و سنجد را براى آن در سفره ى هفت سين مى گذارند تا طبيعت به تقليد از آنها، بوته هاى سير و درخت سنجد و به طور كلي گياهان آنها را بارور و پر ميوه كند.

حساب سركه و سمنو از بقيه ى سين ها جداست. اين دو سين بر خلاف آن پنج سين ديگر مربوط به جادوى سرايتى است سركه، آب انگور تخمير شده است. درخت انگور مظهر بارورى و بركت است. آب انگور به منزله ى خون اين روح نباتى است. بنابراين، سركه را براى آن در سفره ى هفت سين مى گذارند تا خون بركت دهنده ى اين روح نباتى از راه جادوى سرايتى به آنها سرايت كند و آنها را بارور و پربركت كند. سمنو از گندم درست مى شود و مى دانيم كه گندم نيز مانند درخت انگور مظهر بارورى و بركت است. سمنو به منزله ى جسد و پيكر اين روح نباتى است.با خوردن سمنو، آنها اين جسم مقدس را مى خورند و از راه جادوى سرايتى، خاصيت بارور كننده ى آن را به خود منتقل مى كنند. سمنو و سركه مانند نان وشراب در بعضى از اديان است و همان كاركرد را دارد.سمنو نقش نان مقدس و سركه نقش شراب مقدس را بازى مى كند. مى دانيم كه مردم با خوردن نان و شراب در آيين هاى مذهبى مى خواهند بعضى از صفات ايزدى را از ايزد به خود منتقل كنند. در اين جا پرانتزى باز مى كنم و نمونه اى از اين مراسم خوردن نان و شراب را در مورد بابك خرم دين مى آورم.

بابك خرمدين و آيين جادويى نان و شراب

 رهبر جنبش خرم دينان، مردى به نام جاويدان پسر شهرك بود كه در استان آذربايجان در كوه هاى بذّ مسكن داشت.جاويدان مدعى بود كه روح جاويدان در كالبد او حلول كرده است. كلمه ى جاويدان يعنى دايم و باقى.جاودان در يكى از جنگ هايى كه با اعراب مى كند زخمى مى شود و پس از سه روز مى ميرد.بابك كه يكى از سربازان او بود با زن جاويدان ازداوج مى كند و ادعا مى كند كه روح جاويدان در بدن او حلول كرده است و رهبر نهضت خرم دينان مى شود. مراسم انتقال رهبرى به بابك را از زبان ابن النديم در كتاب سياست نامه، صفحه ى 344 ، مى آورم:

 “ زن جاويدان گاوى ماده خواست و روى آن طشتى پر از شراب نهاد و نانى را پاره كرد و در كنار طشت گذاشت. بعد مردم را يك يك خواند و گفت: با پايت پوست را بكوب و تكه نانى بردار و آن را در شراب فرو بر و بخور و بگو اى روان بابك به تو ايمان آوردم همچنان كه به روان جاويدان ايمان آورده بودم و بعد دست بابك را بگير و خم شو و آن را ببوس. همه چنين كردند تا هنگامى كه طعام براى او آماده شد. بعد ايشان را براى طعام و شراب خواند. بابك را بر بستر خود نشاند و آشكارا با او نشست. چون شراب خوردند، دسته اى ريحان برداشت و آن را سوى بابك دراز كرد و بابك آن را از دست از گرفت و اين آداب زناشويى ايشان است. پس مردم برخواستد و راضى از اين تزويج، به آن دو فروتنى كردند “

 در اين جا مى بينيم كه اوﻻ رهبر با عالم غيب ارتباط دارد و داراى روح مقدسى است است كه هيچ گاه از بين نمى رود و از يك رهبر به رهبر ديگر حلول مى كند.اين نسخه ديگرى از آيين خسووانىِ شاهان ايرانى است كه مدعى بودند داراى فره ى ايزدى اند.رهبر و يا شاه، نمونه ى زمينى ايزدان پنداشته مى شدند.ثانيا، در نهضت خرم دينان، به پيروى از سنت هاى مادر ساﻻرانه، گرچه مردان شاه مى شدند، اما مقام خود را از طريق ازدواج با ملكه به دست مى آوردند. همان طور كه بابك با زدواج با زن جاويدان، مقام شاهى را به دست آورد. ثالثا، مى دانيم كه گاو ماده مظهر باروى و بركت است و شراب نيز خون ايزد بارورى و نان كالبد اين ايزد است.خوردن نان و شراب در مراسم به تخت نشستن بابك، يك نوع جادوى سرايتى است تا از طريق آن، بعضى از صفات ايزدى رهبر به مردم منتقل شود. رابعا، داستان شاه شدن بابك شبيه به آيين جادويى و ديرينه ى “شاه كشى “ است.در اين جا نيز شاه پيرى وجود دارد كه كشته مى شود و جوانى با ملكه ازدواج مى كند و بر تخت شاهى مى نشيند.در اين داستان نيز، روح مقدس و جاويدان ايزدى از شاه كشته شده به شاه جوان “منتقل “ مى شود.

 كوزه شكستن و قربانى كردن آدميزاد

در مقاله هاى پيش از مراسم شكستن كوزه در شب چهارشنبه سورى صحبت كردم و گفتم كه در آن مراسم، مردم درد و بلاى خودرا از راه جادوى سرايتى به كوزه منقل مى كنند و كوزه را از پشت بام به كوچه مى اندازند تا به اين ترتيب رنجورى و بيمارى را از خانه ى خود دور كنند. در اين جا پرانتزى راجع به كوزه باز مى كنم و به نقش كوزه در فرهنگ ايران مى پردازم. كوزه در فرهنگ ايران نماد و سمبول و مظهر انسان است. به اين رباعى از خيام توجه كنيد:

اين كوزه چو من عاشق زارى بوده است
در بند سر زلف نگارى بوده است
اين دسته كه بر گردن او مى بينى
دستى است كه بر گردن يارى بوده است

 خيام در اين رباعى، كوزه را به انسان تشبيه كرده است و دسته ى او را با دست انسان مقايسه نموده است.مى توان تصور كرد كه در عصر جادو در بين وحشيان بومى ايران، مراسم شكستن كوزه به صورت خونين ترى برگزار مى شده است.مى توان حدس زد كه در نسخه ى بدوى اين آيين جادوى، وحشيان ايرانى به جاى كوزه از انسان واقعى استفاده مى كرده اند. آن ها، قربانى بخت برگشته را مجبور مى كردند كه چند بار به دور آن ها بگردد و از اين راه، درد و بلاى خود را به او منتقل مى كردند. سپس، او را به قتل مى رساندند و قربانى مى كردند. هنوز هم در بين عوام مصطلح است كه مى گويند: “دورت بگردم، درد و بلات بخوره به سرم “ دور كسى گشتن و درد و بلاى كس ديگر را به خود منتقل كردن نوعى جادوى سرايتى است كه در آن از اصل جادويىِ تماس و سرايت استفاده شده است. كم كم، در اين مراسم وحشيانه، كوزه جاى آدم را گرفته است. آيين “كوزه شكستن “ نسخه ى بهداشتى شده ى آيين وحشيانه ى “قربانى كردن انسان “ است.از مطلب خود زياد دور افتاديم، بنابراين همين جا پرانتزى را كه باز كرده بوديم مى بنديم.اما پرانتز دومى راجع به آيين “دور كسى يا چيزى گرديدن “ باز مى كنيم.

آيين جادويى دورت بگردم

اين آيين جادويى دو بازيگر دارد: يكى كه در مركز دايره است و ديگرى كه در محيط دايره به دور او مى گردد. درد و بلا و بيمارى از كسى كه در مركز دايره است، طبقِ نيروى گريز از مركز، به آن كس كه دور او مى گردد “منتقل “ مى شود.اين جادوى سرايتى داراى دو شكل ديگر نيز هست.

 ۱ - در شكل اول، در مركز يك نفر آدم قرار دارد، ولي در محيط دايره، جسم بيجانى، مانند سكه، قرار دارد كه به دور او مى گردد. درد و بلاى آن آدم، طبق قوانين جادوى سرايتى، به سكه منتقل مى شود. سيس سكه ى حاملِ درد و بلارا از خود دور مى كنند و به گدا مى دهند تا درد و بلاى آن ها از طريق سكه به شخص ديگرى منتقل شود. گاهى به جاى سكه، دانه هاى اسپند را دور سر خود مى چرخانند تا درد و بلاى آن ها به دانه هاى اسپند منتقل شود. سپس دانه هاى جادويى اسپند را در آتش مى اندازند تا درد و بلاى آن ها بسوزد و از بين برود.

۲ - در شكل دوم اين آيين جادويى، در مركز دايره، جسم بيجانى مانند بت قرار دارد و بت پرست در محيط دايره به گرد بت مى گردد. در اين جا، نيروى بارورى و بركت از بت كه در مركز دايره است به بت پرست كه در محيط دايره به دور بت طواف مى كند منتقل مى شود. گاهى اين دايره ى جادويى به شكل يك ميدان بزرگ در وسط شهر بنا مى شود و در مركز دايره، به جاى بت، مجسمه و يا ساختمان بزرگى مانند بناى شهياد قرار دارد. عابر پياده و ياسواره، در محيط ميدان به دور بناى يادبود مى گردد و يك نيروى جادويى و غيبى از ساختمان مركز ميدان، طبق قوانين جادوى سرايتى، به عابر كه دور ميدان در حال طواف است منتقل مى شود.

 گاهى به جاى مجسمه يا بناى يادبود، حوض پر آبى در وسط دايره ى جادويى ميدان مى سازند.مى دانيم كه حوض آب، مظهر ايزدبانوى بارورى و بركت است.عابر پياده، مانند بت پرستى كه به گرد بت طواف مى كند، به دور حوض مى گردد تا نيروى بارورى و بركت،طبق قوانين جادوى سرايتى، از حوض به او منتقل شود

اصوﻻ، معمارى بسيارى از ميدان ها ى شهر هاى امروزى، نسخه بردارى از دايره ى جادويى آيين “دور گشتن “ است.مردم نيز ناخودآگاه، سواره يا پياده، روزى چندين بار اين آيين جادويى را تكرار مى كنند.اين دايره ى جادويى در معمارى سنتى ايران نيز به كار رفته است. مى دانيم كه در خانه هاى قديمى، حياط خانه را به شكل دايره مى ساختند و حوض آبى در وسط آن قرار مى دادند.اين نوعى پرستشگاه و معبد خانگى براى پرستش الهه ى آب و بارورى است. در باغ ها و پرديسان هاى ايرانى نيز اين دايره ى جادويى و آن آب نماى مقدس، رعايت شده است.حتى در نقش استيليزه شده ى قالي هاى ايرانى،ترنجى كه در مركز قالي است سمبول و نماد و مظهرِ همان حوض مقدس مركز آن دايره ى جادويى است. از مطلب خود زياد دور افتاديم، بنابراين همين جا پرانتز سومى را كه باز كرده بودم مى بندم. و پيش از آن كه پرانتز چهارمى باز شود مقاله ى خود را به پايان مى برم.


بخش 4- حاجى فيروز 

در تهران، چند روز به نوروز مانده، در كوچه ها و خيابان ها، حاجى فيروز بيرون مى آيد.حاجى فيروز  مرد جوانى است كه صورت خود را سياه مى كند  و لباس سرخى به تن مى كند و كلاه سرخى بر سر مى گذارد و  شعر هاى آهنگين مى خواند و  مى رقصد.

حاجى فيروز نوروزى و مبارك روحوضى

 اولين سوال اين است كه اين مرد كيست و چرا به او حاجى فيروز مى گويند؟  كليد اين معما در نمايش هاى روحوضى نهفته است.در نمايش هاى روحوضى،  آدمى وجود دارد به نام حاجى فيروز.حاجى فيروز رو حوضى،  بر خلاف حاجى فيروز نوروزى، تاجر شكم گنده و پولدارى است كه نه صورت خود را سياه مى كند و نه لباس سرخ مى پوشد و نه كلاه سرخ بر سر مى نهد. حاجى فيروز روحوضى  درست نقطه ى مقابل  حاجى فيروز نوروزى است. اما حاجى فيروز روحوضى، نوكر سياهپوستى به نام مبارك دارد. مبارك صورت خود را سياه مى كند و لباس سرخ مى پوشد و كلاه سرخ بر سر مى نهد و شعرهاى آهنگين مى خواند و مى رقصد. مبارك،  غلام آفريقايى حاجى است و به همين علت صورتش سياه است  و با لهجه ى مخصوص آفريقايى ها صحبت مى كند. مبارك بسيار شبيه به  “حاجى فيروز “ نوروزى است. بنابراين مى توان اين فرضيه را مطرح كرد كه   “حاجى فيروزى “ كه در نوروز بيرون مى آيد، در حقيقت  “سياهِ حاجى فيروز “  است، يعنى همان مبارك است كه از روى تخته ى روى حوض ها به صحنه ى خاكى كوچه ها آمده است . شعر هايى هم كه مى خواند دليلي بر اين مدعاست. مثلا:

 ارباب خودم سلام عليكم / ارباب خودم سرتو باﻻكن
ارباب خودم يك گل دسته / مرتضى علي كمرشو بسته
ارباب خودم بز بز قندى /  ارباب خودم چرا نمى خندى

 كلمه ى  “ارباب “ نشان مى دهد كه  “حاجى فيروز “ نوروزى، حاجى نيست بلكه نوكر است، زيرا حاجى اربابى ندارد و اين نوكر است كه ديگران را ارباب خود مى داند.

حاجى فيروز و مير نوروز

در اين جا، اين سوال پيش مى آيد كه چرا به نوكرِ حاجى، حاجى مى گوييم؟  چرا در چند روز مانده به نوروز، نوكر جاى ارباب را مى گيرد؟   چرا سالي سيصد و شصت روز، ارباب به جاى خود و نوكر به جاى خود است، اما در اين پنج روز آخر سال همه چيز به هم مى ريزد و نوكر جاى ارباب را مى گيرد؟

كليد حل اين معما در مراسم مير نوروزى نهفته است.مى دانيم كه در ايران قديم،  سال از دوازده ماه سى روزه درست مى شد.دوازده ضرب در سى مى شود سيصد و شصت روز. اما سال در حقيقت، سيصد و شصت و پنج روز است. بنابراين، ايرانيان در آخر هر سال، پنج روز به سيصد و شصت روز مى افزودند(۵) (۶) (۷).  به اين پنج روز، پنجه ى دزديده مى گفتند.يعنى در بين اسفند و فروردين، پنج روزى قرار داشت كه به هيچ ماهى تعلق نداشت  و خارج از دايره ى روزهاى معمولي سال بود. در اين پنج روز، شاهان موقتا از تاج و تخت كناره گيرى مى كردند و مردى به نام مير نوروزى در اين پنج روز شاه مى شد.  پس از پايان اين پنجه ى دزديده، دوباره شاهان به تخت سلطنت بر مى گشتند و كار قيصر به قيصر سپرده مى شد. حافظ در يكى از غزلياتش به مطلع: 

زكوى يار مى آيد نسيم باد بوروزى /  ازين باد ار مدد جويى چراغ دل برافروزى  

به اين موضوع اشاره كرده است. آن جا كه مى گويد:

 سخن در پرده مى گويم چو گل از غنچه بيرون آى /  كه بيش از پنج روزى نيست حكم مير نوروزى

در اين جا، حافظ به  “مير نوروزى “ و دروران كوتاه پادشاهى او كه بيش از پنج روز نيست اشاره كرده است. اين پنج روز مختص به ايران نيست در مصر باستان نيز، پنج روز به پايان هر سال مى افزودند كه متعلق به هيچ ايزدى نبود. اين پنجه ى اضافى حتى در بين سرخپوستان قبيله ى مايا و قبيله ى آزتك نيز مرسوم بود.آزتك ها و مايا ها، هجده ماه بيست روزه داشتند كه مجموعا سيصد و شصت روز مى شد. آنها در پايان هر سال پنج روز به آن  اضافه مى كردند. به اين پنج روز، “پنجه ى بيفايده “ ميگفتند و آن را نحس و بدشگون و شوم مى دانستند(۲).

آيين خان خان

در بعضى از نقاط ايران، رسم مير نورروزى تا زمان حاضر نيز  زنده مانده است.در شهرستان بجنورد تا چند ده سال پيش، در ايام نوروز مراسمى اجرا مى شده است كه در اصطلاح محلي به آن  “خان خان “ مى گفته اند.اين مراسم را به نقل از احمد شاملو در كتاب كوچه، حرف آ، صفحه هاي  250-249 مى آورم:

  “ در اين مراسم، مسخره اى را عنوان خان داده براى او بارگاهى در ميدان مركزى شهر مى آراستند، كسى را وزير او مى كردند و به مدت سيزده روز تمام حكومت بر شهر يكسره در اختيار او نهاده مى شد. حتى خان هاى پرقدرت و پر افاده اى همچون سردار مقتدر بجنوردى نيز به رضاى خاطر در اين سيزده روز سر به فرمان خان نوروزى مى گذاشته اند   .در آخر كار، در پايان مراسم، در گردش روز سيزده فروردين، مردم بجنورد بر خان چند روزه مى شوريدند،بر سر او مى ريختند و كشان كشان او را به گردشگاه پنج برادران (بش قارداش) مى بردند و او را در آبگير بزرگى كه در آن جاست سرنگون مى كردند.به سال 1349 خورشيدى، در بجنورد پيرمردى زندگى مى كرد كه مى گفتند واپسين خان نوروزى بوده است “

 در اين جا نيز  “خان خان “ يك شاه موقت است كه پس از سلطنت كوتاهى به شيوه ى آيينى كشته مى شود.

مير نوروزى و آيين  “كوسه بر نشين “

آيين بهارى  “مير نوروزى “ در ابتداى بهار يعنى در روز اول فروردين  برگزار مى شود.مراسمى شبيه به  “ميرنوروزى “ منتها با نام ديگرى در سومين ماه پاييز يعنى در روز اول آذر برگزار مى شود كه به آن  “كوسه بر نشين “. ابتدا دو نمونه از آيين زمستانى كوسه بر نشين را مى آورم و سپس آن را از نظر جادو شناسى تجزيه و تحليل مى كنم.

۱ - نمونه ى اول به نقل از كتاب لغت نامه ى دهخدا است كه در كتاب شاخسار زرين  پرفسور فريزر نيز آمده است: 

“در ماه آذر،  مرد كوسه ى يك چشم بد قيافه ى مضحكى را بر اﻻغى سوار مى كردند.داروى گرم بر بدن او طلا مى كردند.آن مرد مضحك بادزنى در دست داشت و پيوسته خود را باد مى زد و از گرما شكايت مى كرد.مردمان برف و يخ بر او مى زدند. چندى از غلامان پادشاه نيز همراه او بودند و از هر دكانى يك درم سيم مى گرفتند. اگر كسى در چيزى دادن اهمال و تعلل مى كرد، گِل سياه و مركب همراه او بود بر جامه و لباس آن مى پاشيد. از صباح تا نماز پيشين هرچه جمع مى شد تعلق به سركار پادشاه داشت و از پيشين تا نماز ديگر به كوسه و جمعى كه با او همراه بودند.اگر كوسه بعد از نماز ديگر به نظر بازارايان در مى آمد او را آن قدر كه مى خواستند مى زدند. آن روز را به عربى ركوب كوسج خوانند  “(۱)

۲ - نمونه ى دوم به نقل از ابوريحان بيرونى در كتاب التفهيم است. او در مورد مراسم كوسه بر نشين گفته است:

 “نخستين روز از آذرماه، مردى بيامدى كوسه، بر نشسته بر خرى و به دست كلاغى گرفته و به بادبيزن خويشتن را باد همى زدى و زمستان را وداع همى كردى و ز مردمان بدان چيز يافتى.و به زمانه ى ما،به شيراز، همين كرده اند. و ضربيت پذيرفته از عامل،تا هرچ ستاند از بامداد تا نيمروز به ضربيت دهد.تا نماز ديگر از بهر خويشتن را بستاند. اگر پس از نماز ديگر بيابندش،سيلي خورد از هركسى. “ ( التفهيم،ص 256)

 در اين  رسم قديمى، يك شاه موقتى را مى بينيم كه براى مدت كوتاهى از مزاياى يك شاه واقعى بر خوردار است  و بعد از مدت كوتاهى ناپديد مى شود. سوال كه مطرح مى شود اين است كه اين شاه موقتى كيست و علت وجودى او چيست. سوال ديگر  اين است كه چرا مردم حق داشتند اين شاه موقت را  تا سرحد مرگ كتك بزنند.

آيين  “شاه كشى “

براى پاسخ به اين سوال ها  از دوره ى پدر ساﻻرى به دوره ى مادر ساﻻرى مى رويم و جواب خود را در اين دوره جستجو مى كنيم. در دوره ى مادر ساﻻرى، با آن كه مردان فرمانراويى داشتند ولي مقام شاهى  را از زنان مى گرفتند.شاه از راه ازدواج با زن پادشاه  به شاهى مى رسيد. هرساله، يكى از جوانان كشور،  شاه كشور را مى كشت و با زن شاه همبستر مى شد و به جاى او بر تخت شاهى تكيه مى زد. اين رسم شاه كشى  يكى از كهن ترين رسوم دوره ى مادرساﻻرى است و نه تنها در ايران بلكه در ساير نقاط جهان نيز رايج بوده است. براى كشتن شاه، جوانان زيادى از نقاط دور و نزديك به پايتخت مى آمدند. اين جوانان، آزمون هاى دشوارى را مى گذرانند تا بتوانند از اين طريق،لياقت خود را ثابت كنند. از ميان اين خواستگاران، يك جوان بر رقباى خود پيروز مى شد، شاه  را مى كشت، با زن او ازدواج مى كرد، و  به شاهى مى رسيد.گاهى دختر پادشاه، جاى ملكه را مى گرفت و جوان خواستگار، بعد از كشتن شاه،  دختر او را به زنى مى گرفت و خود شاه مى شد.در دوره ى مادر ساﻻرى، مقام شاهى از پدر به پسر منتقل نمى شد، بلكه از طريق زن شاه و يا از طريق دختر شاه به  جوانى غريبه مى رسيد. شاه جديد نيز سال بعد  به دست جوان ديگرى كشته مى شد و اين چرخه ى شاه كشى همچنان ادامه پيدا مى كرد.

تبديل آيين شاه كشى به آيين ميرنوروزى در دوره ى پدرساﻻرى 

مقام سلطنت مقام پر مخاطره اى بود و شاه سرانجام سر خود را بر باد مى داد.به تدريج كه شاهان قدرت گرفتند سعى كردند از اين سرانجام شوم راه گريزى بيابند. يكى از راه هايى كه پيدا كردند اين بود كه يك نفر ديگر را براى مدت كوتاهى به جاى خود به تخت شاهى بنشانند و سپس او را در مراسم شاه كشى به جاى خود به قتل برسانند.به اين ترتيب هم آيين شاه كشى سر جاى خود باقى مى ماند و هم آن ها از سرانجام شوم خود نجات پيدا مى كردند. شاه موقتى در دوران كوتاه سلطنت خود  از تمام مزاياى شاهى برخوردار بود و در عيش و نوش هاى شاهانه شركت مى كرد و تمام احترامات يك شاه واقعى در حق او رعايت مى شد. او حتى حق داشت با زنان شاه واقعى همبستر شود.اما اين دوران،  چند روزى بيش نمى پاييد و شاه موقت بلاگردان شاه واقعى مى شد.

در مراسم كوسه ى خر سوار به خوبى مى توانيم ببينيم كه اين  “مير نوروزى “ در حقيقت همان شاه دوران مادرساﻻرى است .گردش شاهانه ى مير نوروزى در شهر به همراه سربازان شاه و اخذ ماليات و باج و خراج از مردم و دكان داران نيز دليل ديگرى بر اثبات اين مدعا است. ناپديد شدن مير نوروزى در انتهاى روز و نيز كتك خوردن او نشانه اى از كشته شدن او در روزگار گذشته است كه اكنون به  صورت نمادين و سمبليك در آمده است. در روزگار قديم  پيدا كردن كسى كه حاضر باشد جان خود را فداى شاه كند آسان نبوده است. گاهى مجبور مى شدند از ميان زندانيان محكوم به مرگ، كسى را براى اين كار پيدا كنند.تاج خارى بر سرش بگذارند. در كوچه ها و خيابان هاى  شهر بگردانندش. شاه اش بخوانند. و  سرانجام  بر باﻻى تپه اى به دارش بكشند.

تا اين جا نشان دادم كه  “حاجى فيروز “ در حقيقت حاجى نيست بلكه نوكر حاجى است كه در پنج روز آخر سال، موقتا جاى حاجى را مى گيرد .حاجى فيروز نسخه ى روحوضى شده ى مير نوروزى است. مير نوروزى نيز در حقيقت  “مير “ يا شاه نيست بلكه برده ى محكوم به مرگى است كه در پنج روز آخر سال، موقتا جاى شاه را مى گيرد و در پايان اين پنج روز كشته مى شود. شاه نيز در  دوران مادر ساﻻرى يعنى پيش از رواج مراسم مير نوروزى، طبق سنت شاه كشى هر سال كشته مى شده و شاهى تازه به جاى او مى نشسته است.

آيين شاه كشى براى چه به وجود آمد؟

من از آيين شاه كشى صحبت كردم ولي نگفتم چرا هرسال شاه را مى كشتند و به جاى او شاه ديگرى مى آوردند. آيين شاه كشى براى چه بوجود آمد؟ براى پاسخ به اين سوال  بايد از عطر علم به عصر مذهب و از آن جا به عصر جادو بروم. در  عصر جادو، بوميان ايران توجه ى مخصوصى به طبيعت داشتند. زيرا زندگى و بقاى آن ها بستگى به غذاهايى داشت كه از طبيعت به دست مى آوردند.جانورى كه شكار مى كردند، ميوه اى كه از درخت مى چيدند، گندمى كه مى كاشتند، و يا دامى كه مى پروراندند، همه و همه، دستخوش نيروهاى طبيعت بودند. در عصر جادو، بوميان ايران مى پنداشتند كه با جادوى تقليدى ، مانند رسم سبز كردن سبزه ، مى توانند گياهان  را  مجبور كنند تا به تقليد از آن ها سبز  شود. و يا فكر مى كردند با آيين هاى جادويى باران سازى، مانند مراسم چَمچَه گلين، مى توانند طبيعت را مجبور به باريدن كنند. در اواخر عصر جادو و در اوايل عصر مذهب، بوميان ايران به تدريج دريافتند كه رفتن و آمدن  بهار، روييدن  و پزمردن گياهان ، باريدن و نباريدن باران، زايش و مرگ جانوران، نتيجه ى آيين هاى جادويى آن ها  نيست، بلكه علت هاى عميق ترى و نيروهاى قوى ترى در پشت  اين پديده ها قرار دارد. آن ها در سپيده دم عصر مذهب، معتقد شدند كه روييدن و پزمردن گياهان در دست ايزدى است كه در زمستان با مرگ گياهان مى ميرد و در بهار با زنده شدن گياهان، از نو زنده مى شود. خدايى كه نيمى از سال  در دنياى زير زمينى مردگان است و در بهار به دنياى زندگان مى آيد.كهن ترى مدركى كه در مورد اين خداى نباتى به دست ما رسيده است، مربوط به كشور سومر است.كشور سومر از نظر جغرافيايى بين رودخانه ى دجله و فرات و در منطقه اى بين شهر بغداد فعلي  و دهانه ى خليج فارس قرار داشت.به اين منطقه بين النهرين مى گويند يعنى منطقه اى كه بين دو نهر يا دو رودخانه قرار دارد.بين النهرين  با رشته كوهاى زاگرس از نجد ايران جدا مى شود. براى آن كه اهميت سومريان را بهتر درك كنيد، چند حادثه ى مهم تاريخى را در اين جا ذكر مى كنم.

 آرياها كه  مردمانى كوچنده و دامدار و چوپان بودند، حدود سال  2000  پيش از ميلاد  از دشتهاى پهناور جنوب روسيه به منطقه ى كوهستانى و كويرى ايران آمدند.

 هزار و سيصد سال پيش از آرياها،  يعنى حدود3300 سال  پيش از ميلاد ، سومرى ها كه آن ها نيز مردمانى كوچنده  و  دامدار و چوپان بودند، از كوهاى منطقه ى آناتولي تركيه، به دلتاى هموار و  حاصلخيز بين النهرين آمدند.

 مداركى در دست است كه نشان مى دهد سه هزار و هفتصد سال پيش از آمدن سومريان، يعنى در حدود سال 7000  پيش از ميلاد ، گندم و جو در دهكده ى علي كوش، واقع در مرز ايران و عراق، كاشته مى شده است. يعنى وقتى سومرى هاى بز چران  به منطقه ى بين النهرين آمدند، حدود سه هزار و هفتصد سال بوده است كه زراعت گندم و جو در اين منطقه وجود داشته است. آيين هاى عشايرى و چوپانى سومرى ها با آيين هاى يكجا نشينى  و كشاورزى بوميان بين النهرين در هم آميخته است .

 تموز خداى شهيد شونده ى گندم 

در دوره ى سومريان، خدايى وجود داشت  به نام  “دوموزى “ Dumuzi كه بعد ها در زبان بابلي به نام  “تموز“  Tamuz  معروف شد. اين تموز زنى داشت به نام  “اينان نا " Inanna  كه بعد ها در زبان بابلي به نام  “ايشتر “  Ishtar خوانده شد. داستان اين دو دلداده طبق اساطير سومرى از اين قرار است:

 “ايشتر، ايزد بانوى بارورى و بركت، براى ديدن خواهرش، ايزد بانوى جهان مردگان، به دنياى زير زمينى مردگان مى رود، دنيايى كه هيچ كس، حتى خدايان، از آن باز نمى گردد.خدايان از غيبت ايشتر،  نگران مى شوند  و نزد  “اِآ “، خداوند بزرگ، مى روند. خداوند بزرگ با ملكه ى دنياى مردگان براى آزادى ايشتر  صحبت مى كند. ملكه ى دنياى مردگان به اين شرط با آزادى ايشتر راضى مى شود كه ايشتر يك نفر ديگر را به جاى خود معرفى كند كه سالي شش ماه به جاى ايشتر به دنياى مردگان ببايد. ايشتر، شوهرش، تموز را براى اين كار انتخاب مى كند. ديو ها تموز را به جهان زير زمينى مى برند، اما تموز اجازه دارد تا نيمى از سال را از جهان مردگان به جهان زندگان بيايد. به اين علت، تموز مظهر چرخه ى فصلي ساليانه ى مرگ و باززايى گياهان بر روى زمين است  “(۲)

 از بين گياهانى كه مرگ و باززايى آن براى سومريان بسيار مهم بوده است گندم مى باشد.گندم يك گياه فصلي است. در جاهاى كه زمستان سخت وجود ندارد، مانند منطقه ى بين النهرين، گندم  را در پاييز مى كارند و در تمام فصل زمستان در زير خاك مى ماند و در بهار از زير خاك در مى آيد.اين گندم را در تابستان، در ماه مرداد،  درو مى كنند.تموز خداى گندم است و در ماه مرداد يعنى در فصل دروى گندم، شهيد مى شود.با دروى گندم با داس، تموز نيز شهيد مى شود. داسى كه ساقه ى گندم  را درو مى كند، تموز را نيز مى كشد. در بيشتر فرهنگ هاى دنيا، عفريت مرگ با داس مجسم شده است و اين امر  ريشه در آيين هاى درو ى گندم دارد.به عنوان مثال فردوسى مى گويد:

بيابان و آن مرد با تيز داس / گياه تر و خشك، زو در هراس 
تر و خشك، يكسر، همى بدرود / و گر ﻻبه سازى، دگر نشنود

در اين  شعر،  “آن مرد با تيز داس “ عفريت مرگ است كه  “گياه تر و خشك “ را  “درو “ مى كند. سعدى نيز ماه تموز را قاتل عمر آدمى ميداند:

عمر برف است و آفتابِ تموز / اندكى مانده، خواجه غره هنوز

“آفتاب تموز “  در اين شعر سعدى همان نقشى را دارد كه   “مرد با تيز داس “  در شعر فردوسى دارد. ماه تموز معادل ماه مرداد است. كلمه ى مرداد از ريشه مردن مى آيد.گرچه، نام اصلي اين ماه، “امرداد “ يعنى ماه بى مرگى است، اما كلمه ى  “مرداد “ يعنى ماه مرگ بيشتر برازنده ى اين ماه است. بايد اضافه كنم كه در اساطير زردشتى، امرداد، فرشته بانوى نگهبان گياهان است. او، يكى از هفت امشاسپندان  است و دختر اهوره مزاد به شمار مى آيد.اين طنز تلخى است كه تموز، خداى گندم، در ماه مربوط به فرشته بانوى نگهبان گياهان به قتل مى رسد.

شهيد شدن تموز در تابستان و ظهور مجدد او در بهار 

 تموز در چله ى تابستان شهيد مى شود و از جهان شادمانه ى خاكى به جهان زير زمينى مردگان مى رود. در زمان غيبت تموز ، عشق و مهر ورزى متوقف مى شود و ادمها و جانوران نمى توانند توليد مثل كنند. بر شهادت و مرگ تموز  نوحه ها مى سرودند و مراسم سينه زنى و عزادارى بر پا مى شد. در اين مراسم تعزيه كه در ماه مرداد در تابستان انجام مى شد، مجسمه اى از خداى شهيد درست مى كردند و لباس سرخى به آن مى پوشاندند و با نواى سوزناك نى، زن و مرد سوگوارى مى كردند.ماه مرداد را به همين علت ماه تموز مى گويند. مراسم تعزيه ى تموز قدمتى در حدود پنج هزار سال دارد،يعنى بسيار كهن تر از تعزيه ى اسلامى است. تعزيه ى اسلامى قدمتى در حدود چهار صد سال دارد يعنى در قرن شانزدهم ميلادى به شكل فعلي آن به وجود آمده است.

دانه ى گندم  را در پاييز مى كارند و به زير خاك مى كنند و گندم سراسر زمستان را در زير زمين مى گذراند. تموز نيز در اين مدت در زير زمين در جهان مردگان است. در بهار با گرم شدن هوا ، گندم از زير خاك جوانه مى زند و از زير زمين  بيرون مى آيد. تموز نيز در بهار،  از نو زنده مى شود و از دنياى زير زمينى مردگان بيرون مى آيد.غيبت تموز با غيبت گندم و ظهور او با ظهور گندم مقارن است.تموز در فصل بهار با رويش دوباره ى گندم، از نو زنده مى شد. به تخت نشستن شاه جديد معادل تولد دو باره ى تموز بود. ظهور تموز در ماه فروردين است.

كلمه ى فروردين در لغت از واژه ى  “فروهر “ گرفته شده است.  “فروهر “ در لغت به معناى روح مردگان  است. طبق اعتقاد آريايى ها، فروهر ها در ماه فروردين براى ديدار بستگان خود از دنياى مردگان به دنياى زندگان مى آيند. آمدن فروهر ها از دنياى مردگان معادل آمدن تموز از جهان زير زمينى مردگان است. مى دانيم كه آريايى ها مردمانى مرده پرست اند و مذهب  “نياپرستى “ در ميان آن ها رواج دارد. طبق همين مذهب مرده پرستى است كه آريايى ها در مراسم عيد نوروز، خانه هاى خود را براى پذيرايى از فروهر ها، يا روح مردگان، آماده مى كنند. و نيز طبق همين مذهب مرده پرستى است كه در بيشتر نقاط ايران، مردم پيش از نوروز به زيارت اهل قبور مى روند و از گورستان كه جهان زير زمينىِ مردگان  آن هاست  بازديد مى كنند. مذهب مرده پرستىِ آريايى ها بعد از مهاجرت آن ها به نجد يران با مذهب تموز پرستىِ بوميان ايران در هم آميخت و بازگشت فروهر ها در ماه فروردين با بازگشت تموز در ماه اول بهار در يكديگر ادغام شد.

  تموز، نجات دهنده اى بود كه  با ظهور خود دنيا را پر از سبزه و گياه مى كرد. شبيه به اين اعتقاد در بسيارى از آيين هاى ديگر نيز ديده مى شود. براى نمونه، در دين زردشت، سوشيانت ها در عالم غيب زندگى مى كنند و  با ظهور خود  راستى(= اشه)  را  بر دروغ پيروز خواهند گرداند.حتى پيراون مزدك، اين ماركس شرقى،   نيز معتقدند كه مزدك نمرده است  بلكه در عالم غيب زندگى مى كند و  سر انجام  با ظهور خود جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد. اين اعتقاد نه تنها در مورد پيامبران و رهبران دينى بلكه در مورد سرداران نظامى نيز بر قرار است.بعضى از ايرانيان معتقدند كه ابومسلم خراسانى در جنگ با اعراب كشته نشده است، بلكه به شكل كبوترى به آسمان رفته است و در آسمان با مزدك زندگى مى كند تا دوباره قيام كند و ايران را به بهروزى برساند(۳). به مطلب زير از كتاب تاريخچه ى مكتب مزدك، صفحه ى ۱۸ توجه كنيد:

 “ يكى از ياران ابومسلم،سنباذ بود.سنباذ زردشتى بود و هرگز اسلام نياورد. سنباذ به مزدكيان ساكن كوهستان و زردشتيان روى آورد و مى گفت:  “ابو مسلم را نكشته اند.ليكن منصور، خليفه ى اعراب، به قتل او قصد كرد. ابومسلم، نام مهين خداى تعالي بخواند و كبوترى گشت سپيد و اكنون در حصارى است از مس كرده و با  مزدك نشسته است. هردو بيرون مى آيند و مُقَدَم ابومسلم بود و مزدك وزيرش. و نامه به من آمده است “

 اين مطلب در كتاب سياست نامه ى  خواجه نظام الملك نيز آمده است.

ارتباط آيين شاه كشى با شهادت و ظهور دوباره ى تموز 

سوالي كه مطرح است اين است كه شهادت و تولد دوباره ى تموز، چه ربطى به آيين شاه كشى دارد؟ بين شهادت تموز و كشته شدن شاه و بين تولد دوباره ى تموز و آمدن شاه جديد چه ارتباطى نهفته است؟ در قديم شاه را خدا مى دانستند و براى او صفات ايزدى قايل بودند. حتى امروزه نيز، شاه را  “خدايگان “ مى نامند و او را سايه ى خدا مى دانند. به قول فردوسى: چه فرمان يزدان، چه فرمان شاه

 شاه مظهر تموز بود.تموز در تابستان در فصل دروى گندم شهيد مى شد و بنابراين شاه نيز كه تموز زمينى بود بايد كشته مى شد. كشتن شاه تقليدى از شهادت تموز بود. از اين منظر، آيين شاه كشى و آيين تموز با يكديگر ارتباط پيدا مى كنند.

تا اين جا  نشان دادم كه  “حاجى فيروز “ نوروزى در حقيقت  “سياهِ حاجى فيروز “ است كه براى پنج روز جاى ارباب خود، حاجى، را مى گيرد. حاجى فيروز نوروزى ،  نسخه ى روحوضى شده ى مير نوروزى است. مير نوروزى نيز نسخه ى پنج روزه شده ى شاه ِ دوره ى مادر ساﻻرى است.شاهِ دوره ى مادر ساﻻرى نيز نسخه ى زمينىِ شده ى تموز است.تموز نيز نسخه ى آسمانى شده ى گياه گندم است. در همان مقاله نشان دادم كه مرگ تموز با دروى گندم در ماه مرداد و رستاخيز او با روييدن گندم در ماه فروردين مطابقت دارد.

حضرت تموز و درخت بلوط

اما نكته ى سوال برانگيزى كه در مورد تموز وجود دارد، اين است كه  در بعضى از مجسمه ها ، تموز به جاى خوشه ى گندم، شاخه ى درخت بلوط در دست دارد.اگر تموز خداى گندم است پس اين شاخه ى بلوط در دست او چه مى كند؟  كليد حل اين معما در دوره ى قبل از مهاجرت سومرى ها  نهفته است. مى دانيم سومرى ها قبل از مهاجرت به دلتاى هموارِ بين النهرين،  در منطقه ى كوهستانى آناتولىِ تركيه  بسر مى بردند. درخت بلوط در كوه هاى آناتولي به فراوانى مى رويد. بنابر اين مى توان حدس زد كه تموز قبل از اين كه خداى گندم باشد، خداى درختى بوده است.  بلوط درخت بسيار بزرگى است كه ارتفاع آن گاهى به شصت متر نيز مى رسد. همان طور كه شير سلطان وحوش است، بلوط نيز سلطان اشجار يا شاه درختان است. چرخه ى رشد درخت بلوط با داستان مرگ و رستاخيز تموز جور در مى آيد.درخت بلوط در ماه اول بهار، همزمان با رستاخيز تموز از دنياى زيرزمينىِ مردگان، برگ سبز در مى آورد و از نو زنده مى شود. برگهاى درخت بلوط در ماه پاييز، همزمان با رفتن تموز به جهان زير زمينى مردگان، زرد مى شود و ميريزد. به نظر مى رسد كه تموز در اصل يك خداى درختى بوده است و بعدها به صورت خداى گندم در آمده است.شاخه ى درخت بلوط در دست تموز، نشانه ى همين موضوع است.

 حضرت تموز و بز 

بعد از حل اين مشكل، مشكل ى ديگرى پيش مى آيد.مساله اين است كه يكى از لقب هاى  اصلي تموز، لقب  “چوپان “ است و گاهى نيز او را در لباس بز و گوسفند مجسم مى كنند. اگر تموز خداى درخت بلوط و خداى گندم است پس چرا به او  “تموز چوپان “ مى گويند؟  لقب چوپان و لباس بز از كجا آمده است؟ كليد حل اين معما نيز در دروره ى قبل از مهاجرت سومرى ها نهفته است.يعنى در زمانى كه آنها در كوهاى آناتولي، بز مى چراندند.

حضرت تموز و چرخه ى زندگى بز

براى نشان دادن رابطه ى بين بز و تموز، چرخه ى زندگى بز را به طور خلاصه شرح مى دهم. بز حدود هفت هزار سال پيش از ميلاد در آسيا و شرق مديترانه اهلي شده است.بز حيوان مقاومى است  كه در مناطق كوهستانى به خوبى پرورش مى يابد. در مناطق حاره ى استوا، بز در سراسر سال جفت گيرى مى كند. اما در مناطق معتدل خاورميانه، بز از اوايل پاييز تا اواخر زمستان، جفت گيرى مى نمايد. دوره ى قاعدگىِ بز حدود هفده روز است و هر هفده روز يك بار به مدت 24 تا 36 ساعت، بز ماده  “فحل “ مى شود و اگر در اين موقع جفت گيرى كند، آبستن مى شود.مدت حاملگى بز،150 روز يا پنج ماه است.دوره ى قاعدگىِ بز ماده، وقتى شروع مى شود كه طول روز از 12 ساعت كوتاهتر شده باشد.بهترين ماه براى جفت گيرى بز، ماه آبان مى باشد. زيرا در اين صورت، موعد زايمان بز به ماه فروردين مى افتد كه علف براى چريدن زياد است. بزغاله هفت ماه بعد از تولد يعنى در سن هفت ماهگى و در ابتداى ماه آبان،  از نظر جنسى بالغ مى شود و مى تواند به نوبه ى خود آبستن شود (8). تولد بزغاله در ماه فروردين همزمان با تولد دوباره تموز و ظهور او از دنياى زير زمينى مردگان است. شروع آبستنى بز نيز همزمان با غيبت تموز و رفتن او به دنياى زير زمينى است. همان طور كه بزغاله مدت پنج ماه در شكم مادرش از نظرها پنهان است، تموز نيز در دنياى زيرزمينى از نظر ها غايب است. غيبت و ظهور بزغاله با غيبت و ظهور تموز مقارن و مصادف و همزمان است.زمانى كه نره ى بز در ماه آبان براى جفتگيرى با بزماده بر مى خيزد، تموز فرو مى خوابد.و زمانى كه نره ى بز در ماه فروردين فرو ميخوابد، تموز بر مى خيزد.

 چرخه ى زندگى بز و تقويم باستانى ايرانيان

نكته ى شگفت آور اين است كه چرخه ى زندگى بز با تقويم قديم ايرانيان بسيار شباهت دارد. مى دانيم كه ايرانيان در قديم،  سال را به دو فصل تقسيم مى كردند: زمستان بزرگ و تابستان بزرگ. فصل زمستان بزرگ پنج ماه بود و  با ماه آبان آغاز مى شد و شامل  ماه هاى آبان، آذر، دى، بهمن، و اسفند بود. فصل پنج ماهه ى زمستان بزرگ دقيقا با دوره ى پنج ماهه ى آبستنى بز مطابقت دارد. فصل تابستان بزرگ هفت ماه بود و با ماه فروردين آغاز مى شد و شامل ماه هاى فروردين، اردى بهشت، خرداد، تير، مرداد، شهريور، و مهر بود.فصل هفت ماهه ى تابستان بزرگ با دوره ى هفت ماهه ى بلوغ بزغاله دقيقا مطابقت دارد. مى دانيم آريايى ها از مناطق سردسير جنوب روسيه به نجد ايران آمده اند و در آن مناطق، برعكس ايران،  زمستان ها بلند و تابستان ها كوتاه است. بنابراين تقويم آريايى ها بايد بعد از مهاجرت آن ها به فلات ايران و  از روى تقويم بوميان ايران به وجود آمده باشد.

 در اين جا توجه شما را به جامى كه در حفارى هاى شوش به دست آمده است جلب مى كنيم (9). اين جام متعلق به حدود 4000 تا 5000 سال پيش از ميلاد مسيح، يعنى حدود هفت هزار سال پيش است. اين جام در حال حاضر در موزه ى لوور فرانسه نگهدارى مى شود.در روى اين جام يك بز  با شاخ هاى بسيار بزرگ نقاشى شده است. اين جام مربوط به دوره ى نوسنگى يا نئوليتيك است و نشان مى دهد كه بوميان ايران، سه هزار سال قبل از آمدن آريايى ها به نجد ايران با بز آشنا بوده اند. در نقش  يكى از شاهان ساسانى، تزئينات تاج او مانند دو جفت شاخ بز است و اهميت بز را در فرهنگ ايران نشان مى دهد. بزى كه شاخ هايش زينت بخش تاج شاهان شكوهمند ساسانى بوده است. تقدس بز ماده حتى به دوران ما نيز رسيده است. در كتاب حليه المتقين در صفحه ى 127 آمده است :

“هر مومنى كه در خانه ى او يك بز شيرده باشد، هر روز يك مرتبه فرشته مى آيد در طرف صبح و ايشان را دعا مى كند كه مطهر و پاك باشيد شما، خداوند بركت دهد شما را، نيكو باد احوال شما،و نيكو باد نانخورش شما “

در فرهنگ عامه،بز نر مظهر قدرت جنسى است. محمد طوسى در كتاب عجايب المخلوقات صفحه ى 865 آورده است كه  “بز هشتاد جماع مى كند به روزى “. به خاطر همين كثرت جماع است كه از زهره ى بز نر و پيه بز نر در جادوى سرايتى براى تقويت فوه ى جنسى كمك مى گيرند.در كتاب كوچه صفحه ى 1146 دو فقره از اين نوع جادوى سرايتى نقل شده است:يكى آن كه  “زهره ى بز نر بر ذكر مالند، با هر كه جماع كنند دوستى افزايد “  و ديگر آن كه  “از پيه بز سرخ، روغن بر گرفته بر ذكر مالند، قوى گرداند “.

ارتباط مراسم شهادت و رستاخيز حضرت تموز با مراسم حاجى فيروز

ممكن است بپرسيد كه مراسم شهادت و رستاخيز تموز سومرى چه ربطى به آيين هاى ايرانى  و مخصوصا چه ارتباطى با مراسم حاجى فيروز دارد؟ براى پاسخ به اين سوال، ابتدا بايد در بين آيين هاى ايرانى،  مراسمى شبيه به مراسم تعزيه ى تموز پيدا كنم و سپس رابطه ى آن را با مراسم حاجى فيروز نشان بدهم.از آن جا كه آيين تعزيه تموز نوعى جادوى تقليدى براى كمك به زايمان بز است بايد توجه ى خود را به روى آيين هايى معطوف كنم كه پيش از زايمان بز، در ماه هاى بين آبان و اسفند، در ايران اجرا مى شود.بهترين موقع براى انجام اين آيين جادويى، صد روز پس از آبستنى بز است. بز در اول آبان آبستن مى شود، صد روز كه از اول آبان جلو بيايم به دهم بهمن مى رسم. مراسم مورد نظر من بايد در دهم  بهمن برگزار شود. در اين مراسم بايد دو نفر در نقش تموز چوپان و زنش ايشتر ظاهر شوند.كسى كه نقش تموز را بازى مى كند بايد چوپانى باشد كه خود را به شكل بز در آورده باشد و مانند بز به خود زنگوله هايى آويزان كرده باشد.اين چوپان بايد مانندتموز در اين مراسم بميرد و از نو زنده شود.اين چوپان  و زنش بايد همراه با چند نفر ديگر كه نقش بزغاله هاى نوزاد را بازى مى كنند  به طويله هاى روستاييان بروند تا طبق جادوى تقليدى،  بز هاى آبستن  از اين بزغاله هاى جادويى تقليد كنند و بزغاله هاى خود را به موقع بزايند.

اين مدل فرضى را با توجه به چرخه ى زندگى بز و اسطوره ى تموز چوپان  ساخته ام. البته پيدا كردن مراسمى كه با مدل منا بخواند كار حضرت فيل است. زيرا اوﻻ از ايران و منابع ايرانى دور هستم و ثانيا راجع به آيين هاى جادويى در ايران كار چندانى به طور علمى انجام نشده است. داشتم با نا اميدى كتاب هاى مختلف فارسى را ورق مى زدم كه با كمال شگفتى و ناباورى، چشمم به مراسم  “كوسه و نقالدى “ ( 9)  افتاد كه مو به مو با مدل فرضى من مى خواند. ابتدا،  اين مراسم را عينا نقل مى كنم و سپس آن را از نظر علم جادو شناسى مورد تجزيه و تحليل قرار مى دهم.

مراسم  “كوسه و نقالدى “ 

 “كوسه و نقالدى - اين مراسم در روستاهاى اراك، محلات، آشتيان، و خمين از چهل و يكم زمستان (=دهم بهمن) تا ده روز بعد از آن ادامه مى يابد.در اين مراسم، كوسه يك كَپَنَك يا جُبه ى بلند نمدى مى پوشد كه پوشاك چوپان ها است و از مچ دست و ساق پاى خود را زنگوله هايى مى آويزد كه هنگام حركت صدا مى كند. صورتش را با آرد سفيد كرده، پوست بزغاله اى بر سر مى كشد كه تا چانه اش را مى پوشاند و براى چشم ها و دهن و بينى بر آن سوراخ هايى ايجاد شده است. كمر بند پهنى مى بندد كه به آن نيز زنگوله، يك تبر، و پاره اى چيزهاى ديگر آويخته است.مقدارى بوته را مثل دو شاخ با دستمال يا ريسمان بر سر خود استوار كرده است و چوبدست بلندى با خود دارد.

نفر دوم در اين مراسم، پسر جوانى است كه خودرا به هيات زنان در مى آورد: جامه ى زنانه ى بلندى پوشيده، پستان مى گذارد و سرخاب مى مالد و به او عروس كوسه مى گويند. او نيز به مچ دست هايش زنگوله هايى مى آويزد.

مراسم دو بازيگر ديگر نيز دارد كه با بوته و شاخه براى خود شاخ هايى تعبيه كرده اند و همچنان زنگوله هاى به خود آوتخته اند و نامشان تَكِه است يعنى بُز - و همه ى اين افراد را چند تن ديگر، و از جمله نوازندگان سورنا و دهل و كسى كه براى جمع آورى آنچه به ايشان مى دهند كيسه اى حمل مى كند، همراهى مى كنند. آنها از خانه اى به خانه اى مى روند،نوازندگان مى نوازند، و كوسه، با ورود به هر خانه اى نخست به سوى طويله رفته با لگد و چوبدست ضرباتى به در آن مى زند و زنگوله هايش را به صدا در مى آورد و با ساز و دهل مى خواند كه:

ناقالي گُنده گُنده

چل رفته، پنجاه مونده

بُزتان بزغاله مى زاد

ميش تان بَره مى زاد

هر چه تو خونه داريد

سهم مَنو بياريد

 بعد، دو نفرى كه نقش بز را دارند با شاخ هايشان به جنگ مى پردازند و كوسه و عروسش گرد آن ها مى رقصند و نوازندگان مى نوازند. در اين ميان ناگهان كوسه غش كرده به زمين مى افتد و عروس بنا مى كند به خواندن كه:

آخ شوهرم

خاك بر سرم  

بَختَم، بَختَم،

سوزن بديد بزنم به رختم

 زن صاحبخانه سوزنى به عروس كوسه مى دهد و مرد صاحبخانه جرعه اى نوشيدنى به گلوى كوسه مى ريزد تا سر انجام كوسه دوباره زنده مى شود.بازيگران با دريافت پول يا خوراكى به خانه هاى ديگر مى روند  “

تفسير مراسم كوسه و نقالدى بر اساس اسطوره ى شهادت و ظهور حضرت تموز

اين مراسم را مى توان بر اساس اسطوره ى شهادت و ظهور تموز چوپان تفسيركرد. كوسه نقش تموز را بازى مى كند و چون تموز خداى بز است، خودش را به  شكل بز در آورده است. عروس كوسه نقش ايشتر، زن تموز، را بازى مى كند. كوسه  مانند تموز مى ميرد و از نو زنده مى شود.مراسم كوسه و نقالدى نوعى آيين جادوى براى زايمان بز است. دو نفرى كه نقش تَكِه يا بز را بازى مى كنند در حقيقت بزغاله هاى جادويى اند كه پيشاپيش به دنيا آمده اند. آنها مى خواهند بزهاى آبستن را مجبور كنند تا به تقليد از آنها، بزغاله هاى خود را هرچه زودتر بزايند.مراسمى شبيه به آيين جادويى كوسه و نقالدى در ساير نقاط ايران نيز مرسوم است.براى مثال، ترك هاى ايران، مراسمى دارند كه به آن  “نقلده “ (10)  مى گويند. نَقَلدِه به زبان تركى يعنى  “چه مدت مانده “ و اشاره  به اين است كه چه مدت به آمدن بهار و زاييدن بز مانده است. مراسم نقلده نيز دو بازيگر اصلي دارد: يكى كوسه نره و ديگرى كوسه دَله. در اين مراسم، كوسه نره پس از ورود به خانه به سوى طويله مى رود و مانند بره بع بع مى كند تا بره هايى كه در شكم ميش ها هستند خيال كنند كه بهار و هنگام رفتن به چرا است.  بع بع كردن كوسه نره نوعى جادوى تقليدى است تا بزغاله هايى كه در شكم مادرشان هستند، به تقليد از آن زودتر به دنيا بيايند و بع بع كنند. هدف اصلي از اين جادوى تقليدى آن است كه بزغاله ها در ظهورشان شتاب كنند و هرچه زودتر از شكم مادرشان بيرون بيايند.در مراسم نقلده، كوسه نره مظهر تموز چوپان و كوسه دله مظهر ايشتر، زن تموز است.

ارتباط مراسط  “كوسه و نقالدى “ با مراسم  “حاجى فيروز “

تا اينجا، نشان دادم كه مراسمى شبيه به مراسم مرگ و شهادت تموز چوپان در ايران وجود دارد.ممكن است سوال كنيد كه مراسم  “كوسه و نقالدى “ چه ارتباطى با  مراسم  “حاجى فيروز “ دارد؟ ممكن است  ايراد بگيريد كه اوﻻ، مراسم كوسه و نقالدى پنجاه روز پيش از عيد نوروز اجرا مى شود در حالي كه حاجى فيروز پنج روز قبل از نوروز بيرون مى آيد. ثانيا، كوسه در آن مراسم  رويش را با آرد سفيد مى كند، در حالي كه حاجى فيروز در اين مراسم  صورتش را بادوده سياه مى كند. ثالثا، كوسه جبه ى نمدى چوپان ها را به تن مى كند، در حالي كه حاجى فيروز لباس سرخ پادشاهان را مى پوشد. رابعا، كوسه پوست بزغاله اى به سر مى كشد، در حالي كه حاجى فيروز كلاهى مانند تاج شاهان به سر مى نهد.خامسا، كوسه متاهل است و  زنى به نام عروس كوسه دارد در حالي كه حاجى فيروز مجرد است و زنى او را همراهى نمى كند. سادسا، كوسه بع بع مى كند، در حالي كه حاجى فيروز، بع بع نمى كند. اين شش ايراد، كار مرا براى نشان دادن  ارتباط بين  “كوسه و نقالدى “ و  “حاجى فيروز “ مشكل مى كند.اما در برابر اين وجوه اختلاف، مى توان از مشابهت هاى بين كوسه و حاجى فيروز نام برد: اوﻻ، هردوى آن ها به تقليد از زنگوله ى بز، زنگوله هايى به لباس هاى خود آويزان كرده اند.ثانيا، هردوى آن ها همراه با ساز و آواز از خانه اى به خانه ى ديگر مى روند.ثالثا، مى دانيم حاجى فيروز از مراسم مير نوروزى  يا كوسه بر نشين سرچشمه گرفته است و نام بازيگر اصلي مراسم كوسه و نقالدى نيز كوسه است.اين كوسه و آن كوسه ممكن است از يك خانواده باشند.رابعا، مراسم كوسه و نقالدى در دهم بهمن كه مصادف با جشن سده است برگزار مى شود جشن سده با آتش افروزى همراه است و يكى از لقب هاى حاجى فيروز نيز  “آتش افروز “ است. بنابراين مى توان بين آن آتش افروز و اين آتش افروز رابطه اى قايل شد. به اين نمونه  از كتاب نيرنگستان توجه كنيد كه صادق هدايت  حاجى فيروز را به نام آتش افروز معرفى كرده است:

  “چند روز به نوروز مانده، در كوچه ها آتش افروز مى گردد و آن عبارتست از دو يا سه نفر كه رخت رنگ به رنگ مى پوشند و به كلاه دراز و لباسشان زنگوله آويزان مى كنند و به رويشان صورتك مى زنند. يكى از آن ها دو تخته را به هم مى زند و اشعارى مى خواند:

  آتش افروز آمده

سالي يك روز آمده

روده پوده آمده

هرچى نبوده آمده “

 خامسا، در زبان سومرى براى لفظ  “جانشين شاه “ كلمه ى  “اى بى ﻻ “ Ibila  را به كار مى برند كه به معناى  “آتش افروز “ است. در فرهنگ عاميانه ى  ايران نيز به كسى كه پسر و جانشين نداشته باشد مى گوييم  “اجاقش كور “ است. به كسى كه بچه مى آورد مى اوييم  “اجاقش روشن “ است.از اين نظر، اصطلاح  افروختن آتش و يا آتش افروزى  با زايمان ارتباط پيدا مى كند.  “آتش افروز “ نيز مانند  “كوسه “ سروكارش با آبستنى و زايمان و تولد است. ونيز مى دانيم كه در روز دهم  بهمن، آتش افروزى هاى جشن سده مقارن و مصادف و همزمان با اعمال جادوويىِ كوسه براى كمك به  زايمان بز است.   

مراسم حاجى فيروز در دهم بهمن، روز جشن سده

ممكن است باز ايراد بگيريد كه همه ى اين حرف ها تئورى است و از ما بخواهيد براى مجاب كردن شما مراسمى را پيدا كنيم كه در آن ، حاجى فيروز  به جاى آخر اسفند در روز دهم بهمن بيرون آمده باشد. البته پيدا كردن حاجى فيروز زمستانى كار حضرت فيل است.اما بعد از جستجو هاى بسيار، اين حلقه ى مفقوده را در مراسم   “رِِشكى و ماستى “  پيدا کردم  كه نوعى مراسم شبيه به حاجى فيروز است كه در روز دهم بهمن در اراك اجرا مى شود.ابتدا اين مراسم را عينا نقل مى كنم و سپس تفسير مختصرى از آن به دست مى دهم:

مراسم  “رشكى و ماستى “

 “در شهرستان اراك و بعضى از روستاهاى آن از دهم بهمن، يعنى پنجاه روز مانده به عيد نوروز، عده اى كه خود را  “رِِشكى و ماستى “ مى نامند راه مى افتند و به خانه هاى مردم مى روند و مژده ى كوتاه شدن عمر زمستان را مى دهند. مردم آن ها را خوش قدم مى دانند و معتقدند آمدن آن ها باعث گشايش و فرج مى شود.  “رِشكى و ماستى “ پيراهن و شلوارى قرمز رنگ مى پوشد و دور تا دور دامن پيراهن خود را تشتك و در بطرى يا زنگوله مى دوزد و يك كلاه مقوايى بوقى كه پولكدوزى شده و زنگوله هاى از آن آويزان است به سر مى گذارد و يك صورتك مضحك مقوايى هم به صورت مى زند، چند تا زنگوله به نخى مى بندد و به دست مى گيرد تا در موقع ﻻزم تكان دهد و زنگوله ها را به صدا در آورد. عده اى به جاى اين نخ زنگوله دار دايره زنگى به دست مى گيرند. گاهى هم يك نفر ضرب مى گيرد.  “رِشكى و ماسى “ ها تا حدودى شبيه به حاجى فيروز هاى تهرانند كه شب عيد نوروز راه مى افتند. رِشكى و ماسى، وقتى وارد حياط خانه اى شد زنگوله را به صدا در مى آورد يا با دايره زنگى مى خواند و مى رقصد:

 “رِشكى و ماسى “ اومده

اونى كه مى خواستى اومده

روده پوده اومده

هرچى نبوده اومده

بزبز قندى اومده

از همه رنگى اومده  . “  

  “رشكى و ماستى “ حلقه ى مفقوده بين  “كوسه و نقالدى “ و  “حاجى فيروز “

توجه كنيد كه اوﻻ،  “رِشكى و ماستى “  در دهم بهمن بيرون مى آيد يعنى در همان روزى كه مراسم كوسه و نقالدى اجرا مى شود.از نظر زمانى، “رشكى و ماستى “  حلقه ى ارتباطى بين آيين  “كوسه و نقالدى “ و آيين حاجى فيروز است. ثانيا، زنگوله هاى كه  “رِشكى و ماسى “  به دور پيراهن  خود آويزان كرده است حلقه ى رابط بين زنگوله هاى لباس  “كوسه “ و تشتك هاى دور پيراهن حاجى فيروز است. ثالثا، صورتكى كه  “رِشكى و ماستى “  به صورت مى زند معادل پوست بزى است كه كوسه به سر خود مى كشد.از اين نظر، صورتك  “رِشكى و ماستى “ حلقه ى رابط بين صورتك پوستىِ كوسه و صورتك مضحك آتش افروز است. ريسمان زنگوله دارى كه  “رِشكى و ماستى “ به دست مى گيرد معادلِ دايره زنگى اى است كه حاجى فيروز به دست مى گيرد.رابعا، رِشكى و ماسى خود را  “بز بز قندى “  مى خواند و مى گويد  “بز بز قندى “ آمده.يعنى همان طور كه كوسه خود را به شكل بز در مى آورد، “رِشكى و ماستى “ نيز خود را بز مى نامد.اين دو در حقيقت، يك نقش واحد را بازى مى كنند.خامسا، يكى از تكيه كلام هاى حاجى فيروز نيز اين است كه : ارباب خودم بز بز قندى، ارباب خودم چرا نمى خندى “  كلمه ى  “بز بز قندى “ در اينجا ياد آور نقش كهنى است كه در ابتدا بعنوان بز بازى مى كرده است.

توجه كنيد كه آيين زمستانى كوسه و نقالدى در روز دهم بهمن (در پايان چله ى  زمستان)  اجرا مى شود. آيين زمستانى كوسه برنشين در روز اول آذر (درپايان فصل پاييز) يعنى هفتاد روز پيش از مراسم كوسه و نقالدى برگزار مى شود.. آيين بهارى مير نوروزى در روز اول فروردين ( در آغاز فصل بهار) يعنى پنجاه روز بعد از مراسم كوسه و نقالدى برگزار مى گردد.اين سه مراسم مهم  در يك دوره ى صدوبيست روزه اى كه از ماه آخر پاييز تا ماه آخر زمستان ادامه دارد اتفاق مى افتند.دوره اى كه يك ماه پس از آبستنى بز هاى ماده و يايك ماه پس از  كاشتن دانه هاى گندم ،آغاز مى شود.دوره اى كه با زايمان بزغاله ها در ابتداى بهار و يا سبزشدن جوانه هاى گندم از زير خاك،پايان مى پذيرد.رگه هايى از اين سه آيين پاييزى و زمستانى  با يكديگر ممزوج شده و د ر شخصيت حاجى فيروز متجلي گشته است.

نتيجه گيرى

در اين مقاله  نشان دادم كه اوﻻ مراسمى شبيه به مراسم تعزيه تموز در ايران نيز وجود دارد و ثانيا اين مراسم بر روى مراسم حاجى فيروز و آتش افروز اثر نهاده است. به طور كلي، مراسم حاجى فيروز، مانند بسيارى از آيين هاى جادويى ايران با كاشت گندم و پرورش بز ارتباط دارد. همان طور كه در آسياى جنوب شرقى، بسيارى از آيين هاى جادويى با كاشت برنج و پرورش خوك مرتبط است. همان طور كه در آمريكاى شمالي، بسيارى از آيين هاى جادويى سرخپوستان با كاشت ذرت و شكار گاوميش ارتباط دارد. همان طور كه در صحارى سوزان كشورهاى شمال آفريقا، بسيارى از آيين هاى جادوى و اساطير بومى با كاشت نخل و پرورش شتر  مرتبط است.براى مطالعه ى اين آيين ها، ابتدا بايد با كاشت گندم و برنج و ذرت و نخل  و بعد با  پرورش بز و خوك و گاوميش و شتر آشنا بشويم. قدم بعدى مقايسه اين  آيين ها  با آيين هاى جادويى ايران ست.  جاى خالي مطالعاتى از اين دست در دانشگاه هاى ايران خالي است. اميدواريم با ايجاد كرسى جادو شناسى تطبيقى در دانشگاه تهران، محلي براى پژوهش هاى آكادميك در اين زمينه فراهم شود تا اوﻻ كار از اين حالت پراكنده و انفرادى خارج شود و ثانيا هركس خشتى بر روى خشتى ديگر بگذار و اين نباشد كه با خاموش شدن يك تن، كار بكلي بخوابد و شيرازه ى پژوهش ها از هم بپاشد. در عين حال، به دانشجويان ايرانى كه در رشته هاى علوم اجتماعى و مردم شناسى و فرهنگ عامه در دانشگاه هاى خارج تحصيل مى كنند توصيه مى كنيم كه در اين زمينه ها پژوهش كنند. مطالبى كه در اين چند شماره در باره ى  جادو در ايران آورديم مى تواند دستمايه ى چندين رساله ى فوقليسانس در رشته هاى مردم شناسى و  فولكلور باشد.   

***

منابع

1-

The Golden Bough (A new abridgement) by James George Frazer, Oxford University Press. 1994 Page 662 

 

۲- همان كتاب، ص 321

۳ - تاريخچه ى متكب مزدك، نوشته ى اوتاكليما، ترجمه ى دكتر جهانگير فكرى ارشاد، چاپ اول،1371، انتشارات توس، تهران، ص 81

۴ -  وب سايت موزه ى بريتانيا. بخش مربوط به خدايان بين النهرين.

۵ - نوروز آيين هزاره ها، برهان، بنياد مهر ايران، بهمن  2545 شاهنشاهى،1355

 يزدگردى.ص 42 - 41.

6 -  فلسفه ى زرتشت، ديدى نو از دينى كهن، دكتر فرهنگ مهر، چاپ دوم - لوس آنجلس، مارچ 1994.فراهم آمده در كانون پژوهش و آموزش، چاپ شركت چاپ نامحدود.ص 178 - 179

7 -  در تقويم ايران باستان،  سال، دوازده ماه داشت كه عبارت بود از:  فروردين، اردى بهشت، خرداد، تير، امرداد، شهريور، مهر، آبان، آذر، دى، بهمن، و اسفند.  هر ماه سى روز داشت.هر روز به نام ايزدى ناميده مى شد.*(۱) اورمزد،(۲) بهن،(۳) اردى بهشت،(۴) شهريور،(۵) سپندارمذ،(۶) خرداد،(۷) امرداد،*(۸) دى به آذر،(۹) آذر،(10) آبان،(۱۱) خور،(12) ماه،(13) تير،(14) گوش، *(15) دى به مهر، (16) مهر،(17) سروش،(18) رشن،(19) فروردين،(20) وِرَهرام، (21) رام،(۲۲) باد،*(23) دى به دين، (24)دين،(25) اِرد،(26) اَشاد،(27) آسمان،(28) زامياد،(29) مانترَه سپند،(30) انارام.

همان طور كه مى بينيد،  هر ماه چهار هفته دارد.هفته ى اول و هفته ى دوم هر كدام هفت روز دارد. اما، هفته ى سوم و هفته ى چهارم هر كدام هشت روز دارد. اين دو هفته ى آخر در حقيقت  “هشته “ اند نه  “هفته “. نكته ى ديگر آن است كه  روز اول هر هفته يا هر هشته به نام  خدا ناميده مى شده است: اورمزد، دى به آذر،  دى به مهر،  و دى به دين.البته، هفته و هشته ى ايرانى فاقد مفهوم شنبه، يكشنبه، دوشنبه الي آخر هستند. اما، در عوض،  هفته ها ثابت اند و در ماه ها نمى چرخند، زيرا هر ماه دقيقا دو هفته و دو هشته دارد، يعنى هر ماه دقيقا سى روز است. سى ضربدر دوازده مى شود 360 روز.اما اين سال با سال واقعى حدود پنج روز و پنج ساعت و 48 دقيفه و 46 ثانيه كم دارد.براى جبران اين كمبود، ايرانيان پنج روز به آخر هر سال مى افزودند و در سال پنجم به جاى پنج روز،شش روز به آخر سال مى افزودند.   

8-

Taylor, Robert E. 1998. Scientific farm animal production, an introduction to animal science. 6th edition. Prentice-Hall Inc., pp 564-580

 9 - جشن ها و آداب و معتقدات زمستان، ابولقاسم انجوى صفحات 72- 78

10 - همان كتاب.ص 82.

11 - كتاب كوچه، احمد شاملو، حرف ب، جلد اول، ص 482