|
نوع خاصي از عشق در شعر فروغ فرخزاد بخش يک: اسير خلاصه ي بخش يک ما در اين مقاله مي خواهيم نشان بدهيم که شعرهاي کتاب اسير، صحنه ي جنگ و گريز بين "ايد" و "سوپرايگو" است. در اين جنگ و گريزها، فروغ ابتدا به وسوسه هاي نفس اماره تسليم مي شود و غرايز جنسي خود را بر خلاف سنت هاي ظالمانه ي نظام جبارانه ي پدرسالاري، ارضا مي کند، اما پس از آن، دچار عذاب وجدان مي شود و در برابر حمله هاي "سوپرايگو" عقب مي نشيند و احساس گناه و ندامت مي کند. اما باز تسليم غرايز جنسي خود مي شود و بازدچار عذاب وجدان مي گردد و باز دوباره شلاق "قاضي وجدان" را بر گرده ي خود احساس می کند. اولين مجموعه ي شعري فروغ کتاب اسير است. اين کتاب، مانند ديگر کتاب هاي او، صحنه ي جنگ بين "ايد" با "سوپرايگو" است. "ايد" (Id) يا نفس اماره، طبق فرضيه هاي سيگموند فرويد، در ضميرناخودآگاه قرار دارد و از دو نوع غريزه ي حيواني تشکيل شده است: يکي غريزه ي زندگي يا "اروس" Eros که موتور محرکه ي سکس است و ديگري غريزه ي مرگ يا "تاناتوس" Thanatos که موتور محرکه ي خشونت است. "سوپرايگو" (SuperEgo) يا "قاضي وجدان"، طبق آراي فرويد، از محيط خارج به درون ضمير خودِآگاه وارد مي شود تا با سانسور و کنترل غرايز حيواني ي اروس و تانانوس ، شخص بتواند در جامعه زندگي کند. در شعر" ديو شب " که از مجموعه ي "اسير" انتخاب شده است به خوبي جنگ بين ايد وسوپرايگو مشاهده مي شود. در اين شعر، زني شوهردار و مادر کودکي شيرخوار، با فاسق خود جماع مي کند و سپس به خانه بازمي گردد و سر پسر کوچک خود را بر دامان مي گذارد و براي او لاي لاي مي خواند. مادر به پسر مي گويد شيطاني نکن و چشمانت را بر هم بگذار و به خواب برو. يادم مي آيد که يک شب پسري شيطاني کرد و نخوابيد و مادرش را اذيت کرد و ديوشب با دهاني که از خون کف کرده بود آمد و اورا با خودش برد: "لاي لاي، اي پسر كوچك من ديده بربند، كه شب آمده است ديده بربند، كه اين ديو سياه خون به كف خنده به لب آمده است ... يادم آيد كه چو طفلي شيطان مادر خسته خود را آزرد ديو شب از دل تاريكي ها بي خبر آمد و طفلك را برد" در اين ميان، ديو شب يه سخن مي آيد و به مادر مي گويد که من از تو نمي ترسم. زيرا دامن ات به گناه آلوده است و حرمت مادري را نگه نداشته اي و با مردي غريبه همخوابه شده اي. درست است که من ديوم، اما تو از من ديوتري. سر اين طفل پاک و معصوم را از دامن گناهکار و آلوده ي خود بردار. "ناگهان خاموشي خانه شكست ديو شب بانگ برآورد كه آه بس كن اي زن كه نترسم از تو دامنت رنگ گناه ست، گناه
ديوم اما تو ز من ديوتري مادر و دامن ننگ آلوده آه، بردار سرش از دامن طفلك پاك كجا آسوده" در اين شعر، ديو شب سمبول و فرانمود و نشانه ي "سوپرايگو" يا قاضي وجدان است که فروغ را سرزنش مي کند. سوپر ايگ، همان طور که قبلا گفتيم نماينده ي قوانين و رسومات نظام پدرسالاري است. نظام ظالمانه ای که قوانين شرعي و عرفي نجابت و عصمت را به زور سدگسار و قتل و زندان وارد ذهن و روان زن ها می کند. قوانيني که در دوره ي مادرسالاري وجود نداشته است و زن ها با فراغ بال و با آزادي کامل با هر مردي که مي خواستند همبستر مي شدند. "سوپرايگو" به فروغ مي گويد که چرا به وسوسه هاي "ايد" گوش داده ای و با مردي غريبه همخوابه شده اي. فروغ، در برابر سوپرايگو تسليم مي شود و مي پذيرد که مادري آلوده دامن است و به طفل خود مي گويد که سرت را از دامن من بردار "بانگ مي ميرد و در آتش درد مي گدازد دل چون آهن من مي كنم ناله كه كامي، كامي واي بردار سر از دامن من" در "ديو شب" و نيز در ساير شعرهاي کتاب اسير، جنگ و گريز بين "ايد" و "سوپرايگو" به درجات مختلف ادامه دارد. در اين جنگ و گريزها، فروغ ابتدا به وسوسه هاي نفس اماره تسليم مي شود و غرايز جنسي خود را بر خلاف سنت هاي ظالمانه ي نظام جبارانه ي پدرسالاري، ارضا مي کند، اما پس از آن، دچار عذاب وجدان مي شود و در برابر حمله هاي "سوپرايگو" عقب مي نشيند و احساس گناه و ندامت مي کند. اما باز تسليم غرايز جنسي خود مي شود و بازدچار عذاب وجدان مي گردد و باز دوباره شلاق "قاضي وجدان" را بر گرده ي خود احساس می کند. براي آن که جنگ بين "ايد" و "سوپرايگو" به پايان برسد بايد يکي از دو طرف از بين برود. فروغ در سن هجده سالگي که کتاب اسير را منتشر کرده است نمي توانسته است که "سوپرايگو" و قوانين ظالمانه ي نظام پدرسالاري را از بين ببرد، بنابراين از خدا تقاضا مي کدد که جسم گناهکار او را که اسير وسوسه هاي نفس اماره است از او بگيرد و جسم ديگري به او بدهد که اسير غرايز جنسي "ايد" نباشد. فروغ در شعر "در برابر خدا" مي گويد که اي خداي بزرگ، من از جسم خويش خسته و بيزارم و هر شب بر آستان جلال تو سر مي سايم و از تو اميد جسم ديگري دارم: "آه اي خدا چگونه ترا گويم كز جسم خويش خسته و بيزارم هر شب بر آستان جلال تو گويي اميد جسم دگر دارم " اي خدا از چشمان روشن من، شوق رفتن به سوي مردان غريبه را بگير. اي خدا لطفي كن و به چشمان من بياموزکه از برق چشمان مردان غريبه بگريزد: " از ديدگان روشن من بستان شوق به سوي غير دويدن را لطفي كن اي خدا و بياموزش از برق چشم غير رميدن را" اي خدا، از لوح خاطر من تصوير عشق و عاشفي را پاک کن. اي خدا يي كه دست توانايت عالم هستي را بنيان نهاده است، از دل من شوق گناه و ميل به همخوابه شدن با مردان غريبه را پاک کن: "يك شب ز لوح خاطر من بزداي تصوير عشق و نقش فريبش را خواهم به انتقام جفاكاري در عشقش تازه فتح رقيبش را
آه اي خدا كه دست توانايت بنيان نهاده عالم هستي را بنماي روي و از دل من بستان شوق گناه و نقش پرستي را
از تنگناي محبس تاريكي از منجلاب تيره اين دنيا بانگ پر از نياز مرا بشنو آه اي خداي قادر بي همتا " البته مي دانيم که اين تقاضاي فروغ از خدا هيچ گاه مستجاب نخواهد شد و آدمي همواره اسير غريزه هاي ناخودآگاه اروس و تاناتوس باقي خواهد ماند. به همين علت، کتاب اسير که حدود شصت سال پيش در ايران منتشر شده است، نه تنها پس از اين همه سال موضوعيت خود را از دست نداده است بلکه با برآمدن حکومت اسلامی و اعمال شديدتر قوانين ظالمانه ي پدرسالاري، مورد اقبال و توجه ی بيش از پيش جنبش زنان قرار گرفته است. فروغ در دومين کتاب خود به نام "ديوار"، به جاي آن که از دست ديده و دل بنالد و از خدا بخواهد که غريزه هاي جنسي را در او خاموش کند، به سوپرايگو و قوانين ظالمانه ي پدرسالاري حمله مي کند. او در "ديوار"، بر خلاف "اسير"، از جفت يابي و جفتگيري و ارضاي غرايزجنسي خود اظهار ندامت نمي کند، بلکه با تمام قوا به "ديوار" سوپرايگو يورش مي آورد. ما در مقاله ي آينده، ضمن بررسي کتاب "ديوار" به اين موضوع خواهيم پرداخت. نتيجه گيري بخش يک ما در اين مقاله نشان داديم که شعرهاي کتاب اسير، صحنه ي جنگ و گريز بين "ايد" و "سوپرايگو" است. در اين جنگ و گريزها، فروغ ابتدا به وسوسه هاي نفس اماره تسليم مي شود و غرايز جنسي خود را بر خلاف سنت هاي ظالمانه ي نظام جبارانه ي پدرسالاري، ارضا مي کند، اما پس از آن، دچار عذاب وجدان مي شود و در برابر حمله هاي "سوپرايگو" عقب مي نشيند و احساس گناه و ندامت مي کند. اما باز تسليم غرايز جنسي خود مي شود و بازدچار عذاب وجدان مي گردد و باز دوباره شلاق "قاضي وجدان" را بر گرده ي خود احساس می کند. پانويس
شعر"ديو شب" و شعر "در برابر خدا" از سايت زير گرفته شده است: بخش دو: ديوار خلاصه ي بخش دو فروغ در "ديوار" با دفاع از "اروس" و غريزه هاي جنسي و اميال شهواني، به اخلاقيات نظام پدر سالار حمله مي کند. اخلاقياتي که قرن هاست، مانند "ديوار" جلوی کامجويي هاي آزادانه ي زنان را سد کرده است. 1- وسوسه هاي نفس اماره کتاب ديوار دومين مجموعه ي شعري فروغ است، که در آن، شاعر خود را به وسوسه هاي “ايد” يا نفس اماره مي سپارد. در شعر"گناه" که از مجموعه ي "ديوار" انتخاب شده است، اين موضوع به خوبي نشان داده شده است. در اين شعر، فروغ با مردي غريبه همبستر مي شود و در آغوش گرم و آتشين او ، گناهي پر ز لذت مي کند: "گنه كردم گناهي پر ز لذت درآغوشي كه گرم و آتشين بود گنه كردم ميان بازواني كه داغ و كينه جوي و آهنين بود" فروغ در آن خلوتگاه تاريك و خاموش، در کنار معشوق مي نشيند و با بوسه اي که از لبان او مي گيرد، دل ديوانه اش را از چنک اندوه رها مي سازد. سپس، در ميان بستري نرم، بر روي سينه ي معشوق، مستانه مي لرزد و در کنار پيکر لرزان و مدهوش او، گناهي پر از لذت مي كند. در اين صحنه ي شهواني، نيروي "اروس" بر قواي سرکوب گر "سوپرايگو" که پاسبان دروني شده ي نظام جبارانه ي پدرسالاري است پيروز مي شود و شاعر، به دور از چشم گزمه و محتسب، با فاسق خود جماع مي کند: "در آن خلوتگه تاريك و خاموش پريشان در كنار او نشستم لبش بر روي لبهايم هوس ريخت ز اندوه دل ديوانه رستم
هوس در ديدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پيمانه رقصيد تن من در ميان بستر نرم بروي سينه اش مستانه لرزيد
گنه كردم گناهي پر ز لذت كنار پيكري لرزان و مدهوش خداوندا چه مي دانم چه كردم در آن خلوتگه تاريك و خاموش" 2- حمله به "سوپرايگو" يا قاضي وجدان گناه پرلذتي که فروغ در آن خلوتگه تاريك و خاموش مرتکب مي شود، از نظر قوانين شرعي، زنا به شمار مي آيد و مجازات زنا در قاموس قشريان، سنگسار و اعدام است. اما فروغ، نه تنها از "گناه پرلذت" خود اظهارندامت نمي کند، بلکه با تمام قوا به "شيخ" که سمبول قوانين ظالمانه ي پدرسالاري است، يورش مي آورد. اين موضوع در شعر " پاسخ " که از مجموعه ي "ديوار" انتخاب شده است، به خوبي ديده مي شود. در اين شعر، فروغ از شيوه ي حافظ استفاده مي کند. شيوه ی حافظ اين است که از راه شخصيت "رند" که سمبول "اروس" است به "شيخ" که سمبول "سوپرايگو" است حمله مي کند. فروغ در شعر " پاسخ "، به شيخ سيه کار که پنهان از ديدگان خدا شراب مي خورد، حمله مي کند و به او مي گويد که داغ مهري که بر پيشاني داري ار روي ريا و حقه بازي است و تو براي گول زدن مردم، اسم خدا را بر زبان مي آوري: "بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا نام خدا نبردن از آن به كه زير لب بهر فريب خلق بگويي خدا خدا " فروغ مي گويد که ما جامه ي زهد و تقوا را دريده ايم، زيرا در درون جامه ي زهد و تقوا چيزي جز فريب و نيرنک نديده ايم. بگذار عوام به عشق ما طعنه بزنند و بگذار زاهدان سيه کار ما را سرزنش کند . از طعنه ي عوام و سرزنش زاهدان ما را غمي نيست، زيرامي دانيم کسي که دلش به عشق زنده است، هرگزنخواهد مرد و در جريده ي دنيا، بقاي عاشقان ثبت شده است: ماييم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم ماييم ... ما كه جامه تقوا دريده ايم زيرا درون جامه به جز پيكر فريب زين راهيان راه حقيقت نديده ايم
بگذار تا به طعنه بگويند مردمان در گوش هم حكايت عشق مدام ‚ ما هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جريده عالم دوام ما فروغ در شعرديگري به نام "شكوفه اندوه" باز به شيخ که نسخه ي برون افکني شده ي "سوپرايگو" است يورش مي آورد. فروغ در اين شعر مي گويد بگذار اين زاهدان سياه دامن که آفريده ي شيطان اند، نام مرا به ننگ بيالايند. بگذار که شيخ هاي فريبکار مرا رسواي کوچه و خيابان بخوانند. مرا با اينان کاري نيست. شادم که پس از آن که با تو هم خوابه شدم، هنوز در شرار آتش عشق تو مي سوزم. شادم که پس از آن که با تو همبستر شدم، هنوز به ياد تو مي گريم: "بگذار زاهدان سيه دامن رسواي كوي و انجمنم خوانند نام مرا به ننگ بيالايند اينان كه آفريده شيطانند
شادم كه در شرار تو ميسوزم شادم كه در خيال تو ميگريم شادم كه بعد وصل تو باز اينسان در عشق بي زوال تو مي گريم"
3 – ترس از اختگي به عنوان يک قانون کلي، زنان آسان تر از مردان معيارهاي سرکوب گر اخلاقِي را به مبارزه مي طلبند. علت اين امر آن است که طرز تشکيل سوپرايگو يا "قاضي وجدان" در پسران با دختران فرق مي کند. پسران جوان در سن سه تا پنج سالگي به خاطر ترس از اختگي و وحشت از بريده شدن آلت تناسلي شان، مقررات اخلاقي جامعه را، سريع تر از زنان به صورت "سوپرايگو" به درون ذهن خود راه مي دهند. اما، دختران، برخلاف پسران، از اختگي نمي ترسند. زيرا با مقايسه ي "کليتوريس" خود با "قضيب" پسران، گمان مي کنند که قبلا اخته شده اند و "اخته شده" را نمي توان دوباره اخته کرد. به همين علت، قوانين اخلاقي جامعه به سختي و به کندي به صورت "سوپرايگو" به درون ذهن دختران راه پيدا مي کند. اين موضوع را مي توان به خوبي در "ديوار" مشاهده کرد. در "ديوار"، ديوار سست بنياد "سوپرايگو" نمي تواند جلوی سيل بنيان کن "اروس" و غرايز جنسي را بگيرد. 4- موضوعيت از زمان انتشار کناب "ديوار" در سال 1335 خورشيدي تا کنون، حدود نيم قرن گذشته است، اما اين کتاب، پس از اين همه سال، نه تنها موضوعيت خود را از دست نداده است بلکه با برآمدن حکومت اسلامي و سلطه ي شيخان و زاهدان و اعمال شديدتر قوانين ظالمانه ي پدرسالاري، مورد اقبال و توجه ي بيش از پيش جنبش زنان قرار گرفته است. 5- عصيان فروغ در سومين کتاب خود به نام "عصيان"، از مرحله ي حمله به "خداي شيخان" عبور مي کند و به مرحله ي ستايش از "ابليس"، که نسخه ي برون افکني شده ي "اروس" است، مي رسد. ما در مقاله ي آينده، ضمن بررسي کتاب "عصيان" به اين موضوع خواهيم پرداخت. نتيجه گيري بخش دو فروغ در "ديوار" با دفاع از "اروس" و غريزه هاي جنسي و اميال شهواني، به اخلاقيات نظام پدر سالار حمله مي کند. اخلاقياتي که قرن هاست، مانند "ديوار" جلوی کامجويي هاي آزادانه ي زنان را سد کرده است. پانويس
شعرهاي "گناه"
,
"پاسخ"، و "شکوفه ي اندوه" از سايت زير گرفته شده است:
بخش سه: عصيان خلاصه ي بخش سه فروغ در کتاب "عصيان" به ستايش "شيطان" که سمبول و نماد و مظهر "اروس" و "نفس اماره" است مي پردازد. او در کشاکش ببِن شيطان وسوسه گر و خداي سرکوب گر، سرانجام شيطان را انتخاب مي کند و از چشمه ي سلسبيل و سايه سدر و بهشت ملکوت صرف نظر مي نمايد. شيطان در شعر فروغ کتاب عصيان مملو از اشارات مستقيم و غيرمستقيم به اسطوره ي شيطان است. براي درک معناي اين اشارات، ابتدا بايد سمبوليسم شيطان را مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم. "شيطان" در شعر فروغ، سمبول و نماد "اروس" و مظهر و نشانه ي "نفس اماره" است که آدميان را به طور ناخودآگاه به سوي خود مي کشد. فروع اين کشش به سوي وسوسه هاي شيطاني را ناشي از خلقت انسان مي داند و ار خالق يا آفريننده ي "اروس" مي پرسد "تو ريسماني بر گردن ما انداخته اي و ما را به سوي شيطان مي کشاني. و در همان حال مي گويي که هر كه ابليس را بر گزيند، به آتش دوزخ گرفتار خواهد شد. " سايه افكندي بر آن پايان و در دستت ريسماني بود و آن سويش به گردنها مي كشيدي خلق را در كوره راه عمر چشمهاشان خيره در تصوير آن دنيا مي كشيدي خلق را در راه و مي خواندي آتش دوزخ نصيب كفر گويان باد هر كه شيطان را به جايم بر گزيند او آتش دوزخ به جانش سخت سوزان باد (از شعر عصيان بندگي ) اي خدا، تو خودت، اين شيطان ملعون را آفريدي و او را سوي ما راندي. اين تو بودي‚ که از يك شعله ي آتش، ديوي اين سان ساختي و در راه آدميان بنشاندي تا آن ها را فريب دهد:
آفريدي خود تو اين شيطان ملعون را عاصيش كردي او را سوي ما راند ي اين تو بودي ‚ اين تو بودي كز يكي شعله ديوي اين سان ساختي در راه بنشاندي (از شعر عصيان بندگي ) اي خدا، تو هرچه زيبايي بود به شيطان دادي. شيطان را شعر کردي. شيطان را عشق و جواني کردي. شيطان را عطر گل ها کردي. شيطان را رنگ دنيا کردي. شيطان را فريب زندگاني کردي. شيطان را آتش جام شراب کردي. شيطان را موج دامن رقاصان کردي. شيطان را لرزه ي پستان دلبران کردي. شيطان را خنده ي دندان مهرويان کردي: هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش شعر شد ‚ فرياد شد ‚ عشق و جواني شد عطر گلها شد بروي دشتها پاشيد رنگ دنيا شد فريب زندگاني شد موج شد بر دامن مواج رقاصان آتش مي شد درون خم به جوش آمد آن چنان در جان مي خواران خروش افكند تا ز هر ويرانه بانگ نوش نوش آمد نغمه شد در پنجه چنگي به خود پيچيد لرزه شد بر سينه هاي سيمگون افتاد خنده شد دندان مهرويان نمايان كرد عكس ساقي شد به جام واژگون افتاد سحر آوازش در اين شبهاي ظلماني (از شعر عصيان بندگي ) اي خدا تو هرچه زيبايي بود به شيطان بخشيدي و او را در سر راه زيباپرستان قرار دادي. آنگاه از فريادهاي خشم و قهر خويش، آسمان نيلگون را پر صدا کردي: "هر چه زيبا بود بيرحمانه بخشيديش در ره زيبا پرستانش رها كردي آن گه از فرياد هاي خشم و قهر خويش گنبد ميناي ما را پر صدا كردي" (از شعر عصيان بندگي ) خدا در شعر فروغ در شعر فروغ ، ما با دونوع خدا سروکار داريم: يکي خداي آفريننده که انسان و غرايز جنسي او را آفريده است. و ديگري، خداي سرکوب کننده که آدميان را به خاطر ارضاي همين غرايز جنسي در آتش دوزخ مي سوزاند. خداي آفريننده، خداي رندان و خداي سرکوب کننده، خداي شيخان است. خداي آفريننده، خداي "اروس" و خداي سرکوب کننده، خداي "سوپرايگو" است. خداي سرکوب کننده، نسخه ي آسماني شده ي مقررات اخلاقي نظام پدرسالاري است که از زمين به آسمان و از خاک به افلاک رفته است . اين خداي جبار و مستبد، در حقيقت، انعکاس شيخ مستيد و شاه خودکامه در آسمان است که از ناسوت به لاهوت و از ارض به سما رفته است. ا ين خداي جبار و انتقام گير و مجازات کننده، در سنن سه تا پنح سالگي، با تهديد به اختگي، يه صورت "سوپرايگو" ، وارد ذهن و روح آدميان مي شود تا آن ها را براي زندگي در نظام ظالمانه ي پدرسالاري آماده کند. قسمت اعظم "سوپرايگو" در ضمير خودآگاه جاي دارد، اما يک قسمت از آن، به تدريج، وارد ضميرناخودآگاه مي شود. بخش آکاهانه ي "سوپرايگو"، در شعر فروغ، به صورت "شيخ" برون افکني شده است و فروع به راحتي به او حمله مي کند. اما بخش ناخودآکاه "سوپرايگو" در اعماق ضمير مغفوله ي فروغ لانه کرده است و به راحتي قابل دسترسي نيست. اين بخش پنهاني و مخفي و ناخودآگاه و مغفوله ي "سوپرايگو" باعث مي شود که فروع به طور ناخودآگاه از ارضاي غرايز جنسي خود احساس ندامت و پشيماني کند. انعکاس اين ندامت رواني، در شعر فروغ، به صورت ندامت شيطان از ارتکاب گناه در آمده است. فروغ مي گويد که اي بسا شب ها كه شيطان در خواب من مي آيد و چشم هايش چشمه هاي اشك و خون است واز اين نام ننگ آلوده و رسوا ي خود شرمگين است و آرزو مي کند که از پيکر ننگين خود جدا شود: اي بسا شب ها كه در خواب من آمد او چشم هايش چشمه هاي اشك و خون بودند سخت مي ناليدند مي ديدم كه بر لب هاش ناله هايش خالي از رنگ فسون بودند شرمگين زين نام ننگ آلوده رسوا گوشيه يي مي جست تا از خود رها گردد پيكرش رنگ پليدي بود و او گريان قدرتي مي خواست تا از خود جدا گردد (از شعر عصيان بندگي ) اين شيطان گناهکار و نادم، در حقيقت، انعکاس روح گناهکار و نادم فروغ است. زيرا فروغ از يک طرف در چنگال غرايز جنسي اسير است و از طرف ديگر پس از ارضاي تمنيات جسمي با سرزنش هاي آن فسمت از "سوپرايگو" که در ضمير ناخودآگاه او لانه کرده است روبرو مي شود. شيطان يا خدا فروغ در کشاکش ببِن شيطان وسوسه گر و خداي سرکوب گر، سرانجام شيطان را انتخاب مي کند و به شيطان سجده مي کند و از چشمه ي سلسبيل و سايه سدر و بهشت خداوندي صرف نظر مي نمايد: اي بسا شب ها كه من با او در آن ظلمت اشك باريدم پياپي اشك باريدم اي بسا شب ها كه من لب هاي شيطان را چون ز گفتن مانده بود آرام بوسيدم
اي بسا شب ها كه بر آن چهره ي پرچين دست هايم با نوازش ها فرود آمد اي بسا شب ها كه تا آواي او برخاست زانوانم بي تامل در سجود آمد
در كنار چشمه هاي سلسبيل تو ما نمي خواهيم آن خواب طلايي را سايه هاي سدر و طوبي ز آن خوبان باد بر تو بخشيديم اين لطف خدايي را (از شعر عصيان بندگي ) در شعر عصيان بندگي، فروغ از شعراي کلاسيک ادبيات فارسي، مخضوضا از حافظ پيروي کرده است. حافظ، در کشمکش بين خداي رندان (=اروس) و خداي شيخان (=سوپرايگو) ، باع بهشت و روضه ي رضوان را که شيخان به پاداش سرکوب "اروس" به مومنان وعده داده اند، به يک دانه "جو" مي فروشد: پدرم روضه ي رضوان، به دو گندم، بفروخت ناخلف باشم اگر من به جو اش نفروشم. فروغ نيز "خواب طلايي در کنار چشمه ي سلسبيل" و "سايه ي سدر و طوبي" را ارزاني "خوبان" مي داند و روضه ي رضوان را به دو گندم مي فروشد. نتيجه گيري بخش سه فروغ در کتاب "عصيان" به ستايش "شيطان" که سمبول و نماد و مظهر "اروس" و "نفس اماره" است مي پردازد. او در کشاکش ببِن شيطان وسوسه گر و خداي سرکوب گر، سرانجام شيطان را انتخاب مي کند و از چشمه ي سلسبيل و سايه سدر و بهشت ملکوت صرف نظر مي نمايد. پانويس
شعرهاي اين مقاله از سايت زير گرفته شده است:
بخش چهار: عقده ي الکترا مقدمه ي بخش چهار شعرهاي قروغ پر از اشاره اهاي مستقيم و غير مستقيم به ماجراهاي عاشقاته و روابط عشقي او ست. معشوق ايده آل فروغ مردي ميانسال و بيوفا ست که فروغ با تمام وجود عاشق اوست. اما آنش اين عشق ديوانه وار، پس از وصال معشوق، خاموش مي شود و فروغ به دنبال عشق تازه اي مي رود. در اين مقاله سعي شده است اين عشق عجيب و غريب از نظر روان شناسي مورد تجزيه و تحليل قرارگيرد. معشوق خيانتکار معشوق ايده آل فروغ، مردي ست که، به عشق فروغ خيانت مي کندو با رقيب نرد عشق مي بازد. اما فروغ، با آگاهي به اين موضوع، ديوانه وار عاشق اوست. فروغ در شعر "قصه اي در شب" از اين که معشوق بيوفا، او را ترک کرده است و با رقيب ارتباط دارد، شکايت مي کند، اما در عين حال، معشوق خيانتکار را ديوانه وار دوست دارد: چشم ها در ظلمت شب خيره بر راه ست جوي مي نالد كه آيا كيست دلدارش ؟ شاخه ها نجوا كنان در گوش يكديگر اي دريغا ... در كنارش نيست دلدارش
بر كه مي خندد فسون چشمش اي افسوس ؟ وز كدامين لب لبانش بوسه مي جويد ؟ پنجه اش در حلقه موي كه مي لغزد ؟ با كه در خلوت به مستي قصه مي گويد ؟
تيرگي ها را به دنبال چه مي كاوم پس چرا در انتظارش باز بيدارم؟ در دل مردان كدامين مهر جاويد است ؟ نه ... دگر هرگز نمي آيد بديدارم ( از شعر شعر قصه اي در شب) فروغ عاشق مردي است که در دلش هيچ مهري جاويد نيست. مردي که با رقيب نرد عشق مي بازد. مردي که از ليان رقيب بوسه مي جويد. مردي که پنجه اش در حلفه ي موي رقيب مي لغزد. مردي که هرگز به ديدارش نخواهدآمد. فروغ در شعر "از ياد رفته" (از کتاب اسير) از معشوق سنگدل که رشته ي الفت را گسسته است شکايت مي کند، اما در عين حال، معشوق بدخو و نامهربان را ديوانه وار دوست دارد: خود ندانم چه خطايي كردم كه ز من رشته الفت بگسست در دلش جايي اگر بود مرا پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مينگرم باز هم اوست كه به چشمان ترم خيره شده درد عشقست كه با حسرت و سوز بر دل پر شررم چيره شده
تا لبي بر لب من مي لغزد مي كشم آه كه كاش اين او بود كاش اين لب كه مرا مي بوسد لب سوزنده آن بدخو بود
در ببنديد و بگوييد كه من جز از او همه كس بگسستم كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست فاش گوييد كه عاشق هستم معشوق ميانسال علاوه بر بيوفايي معشوق ، مرد ايده آل فروغ بايد اختلاف سني زيادي با او داشته باشد و در حقيقت جاي پدر او باشد. بهترين شاهد مثال بر اين مدعا، عشق و علاقه ي شديد فروغ به پرويز شاهپور است. فروغ در آن زمان، دختر ي شانزده ساله بود که ديوانه وارعاشق مردي سي و يک ساله شده بود. مردي که از نظر سني جاي پدر او بود. عشق ديوانه وار فروغ نوجوان به معشوق ميانسال در نامه هايي که به پرويز شاهپور نوشته است منعکس است: من بدون تو حتي يك لحظه هم نميتوانم زندگي كنم... و احساس ميكنم كه بجز تو هيچكس ديگر را نميتوانم دوست داشته باشم. (ص 39)آيا وجود تو خود به تنهايي براي من سعادت بزرگي نيست؟ و آيا زندگي در كنار تو كمال مطلوب من نميباشد؟ (ص 99) يك شب من عروس ميشوم و تو داماد و بعد هم... ديگر بقيهاش را خودت حدس بزن راستي خيلي خوشبختيم. (ص 121) من كاملاً از حيث فكري در اختيار تو هستم هرچه بگويي با جان و دل اجرا ميكنم. (ص 122) (از کتاب اوّلين تپشهاي عاشقانة قلبم، نامههاي فروغ فرخزاد به همسرش، پرويز شاپور. به كوششِ كاميار شاپور و عمران صلاحي انتشارات مرواريد چاپ اول، 1381) نفرت از معشوق پس از وصال فروغ با وجود مخالفت شديد خانواده، سرانجام با پرويز شاهپور ازدواج مي کند و به همراه معشوق خود از تهران به اهواز مي رود. اما ديري نمي گذرد که آتش عشق فروغ خاموش مي شود و او سرانجام از پرويز شاهپور طلاق مي گيرد. فروغ، بعدها در يکي از نامه هايش به اين عشق و ازدواج اشاره کرده است و آن را مضحک خوانده است: "حس ميكنم كه عمرم را باختهام... و خيلي كمتر از آنچه كه در بيست و هفت سالگي بايد بدانم ميدانم. شايد علتش اين است كه هرگز زندگي روشني نداشتهام. آن عشق و ازدواج مضحك در شانزده سالگي پايههاي زندگي آيندة مرا متزلزل كرد." خاموش شدن عشق فروغ به معشوق ميانسال و بيوفا، يگي ديگر از خصيصه هاي اين عشق عجيب و غريب است. عقده ي الکترا همان طور که مشاهده کرديد، معشوق ايده آل فروغ مردي ميانسال و یيوفا و خيانتکار است که فروغ با تمام وجود عاشق اوست. اما آتش اين عشق سوزان پس از رسيدن به وصال معشوق، خاموش مي شود و فروغ به دنبال معشوق ديگري مي رود. در اين مورد اين عشق عجيب و غريب، سه سوال پيش مي آيد: (يک) چرا معشوق ايده آل فروغ بايد از نظر سني جاي پدر او باشد؟ (دو) چرا معشوق بايد بيوفا و خياتنکار باشد؟ (سه) اين چه نوع عشقي ست که پس از وصال معشوق خاموش مي شود؟ براي آن که به اين پرسش ها پاسخ بدهيم بايد از دوران شانزده سالگي فرو غ به دوران کودکي او برويم و رابطه ي فروغ با پدرش را مورد بررسي قرار بدهيم. طبق آراي فرويد، دختران در سن سه تا پنج سالگي، آرزوي همبستري با پدر را دارند و از مادر که رقيب عشقي آن ها ست بيزارند. اما پدر به عشق دخترزناکار جواب مثبت نمي دهد و با مادر که رقيب عشقي دختر است نرد عشق مي بازد. دختر بچه از يک سو عاشق دلخسته ي پدر محبوب خويش است و از سوي ديگر او را که با رقيب مشغول عشق ورزي ست، سنگدل و بي وفا و خيانتکار مي داند. از اين جاست که الگوي معشوق سنگدل و بي وفا و خيانتکار در ماجراهاي عاشقانه ي زنان ساخته مي شود. در عشق هاي الکترايي، مرد هرچه خياتنکار تر و بيوفاتر و سنگدل تر باشد، محبوب تر و مطلوب تر و خواستني تر است. زيرا چنين مردي به الگوي اصلي همه ي عشق هاي ديوانه وار زنان يعني به الگوي پدر شبيه تر است. با اين توضيح پي مي بريم که جرا بايد معشوق ايده آل فروغ، مردي ميانسال و خيانتکار باشد. فروغ در اين معشوق ميانسال و خيانتکار، نقش پدر بيوفاي خود را مي بيند. پدري که به عشق دخترزناکار جواب مثبت نمي دهد و با مادر که رقيب عشقي دختر است نرد عشق مي بازد. با اين توضيح، همچنين پي مي بريم که چرا عشق ديوانه وار فروغ پس از ازدواج با پرويز شاهپور، رو به سردي مي نهد. طلاق و جدايي اين دو دلداده، تقصير فروغ يا شوهرش نيست. طبيعت همه ي عشق هاي الکترايي چنين است. يک عشق الکترايي نمي تواند در شرايط ازدواج و وصال دايم، دوام بياورد. وصال دايم مستلزم وفاداري معشوق است و معشوق وفادار شباهت خود را به الگوي پدر خيانتکار از دست مي دهد. همين که شوهر شباهت خود را به پدر ار دست داد، ديگر نمي تواند براي زن جاذبه اي داشته باشد. رن براي پيدا کردن مرد ديگري که بتواند نقش پدر خيانتکار را بازي کند، به دنبال ماجرا هاي عشقي تازه با مردان غريبه مي رود. همچنان که فروغ رفت. اين امر رابطه ي خصمانه ي بين زن و شوهر را بيش ار پيش تيره و تار مي کند و سرانجام منجر به طلاق و جدايي مي شود. همچنان که در مورد فروغ و شوهرش شد. پانويس
شعرهاياين مقاله از سايت زير برگرفته شده است:
|